بانو ...

(-sshhiirriinn- )
  • من پذيرفتم شكست خويش را 


پندهاي عقل دور انديش را


من پذيرفتم كه عشق افسانه است


اين دل
  • من پذيرفتم شكست خويش را


    پندهاي عقل دور انديش را


    من پذيرفتم كه عشق افسانه است


    اين دل درد آشنا ديوانه است


    مي روم شايد فراموشت كنم


    با فراموشي هم آغوشت كنم


    مي روم از رفتنم دل شاد باش


    از عذاب ديدنم آزاد باش


    گرچه تو تنهاتر از ما مي روي


    آرزو دارم ولی عاشق شوي


    آرزو دارم بفهمي درد را


    تلخي برخوردهاي سرد را

    • بیتا جووون : ارینمم خوبی اببجی ترمه کوووووش

      9 ماه پیش

    بانو ...

    11 ماه پیش و 2 هفته قبل
  • وای خدا چه نازه
  • وای خدا چه نازه

    • آرین مریم ـ : اخا اصن فیفتی فیفتی داداش هردوتون دعوام نکنیدخخخ

      11 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • Ramina Rezai : خخخخ نگرانتم

      11 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • بانو ... : جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ هسسسسسسسسسسسسسست

      11 ماه پیش و 2 هفته قبل

    تلنگر ... ....بخون اما ناراحت نشو ،
    دوستان بخونید ببینم چشمی خشک میموونه..؟
    یکی از نوکرا و ذاکرای ارباب میگفت: دو ماه پیش با خواهرم کربلا بوديم،
    تو صحن حضرت عباس «ع»بودیم،
    مداح هم داشت روضه میخووند . . .
    یه وقت دیدیم یه پیرمردی اومد از یقه اون مداح گرفت کشید پایبن گفت:
    عباس دروغ میگه، عباس دروغ میگه . . .
    مداح ارومش کرد گفت:چی شده?
    گفت:من بعد 25 سال بچه دار شدم،
    الان که 19 سالشه رفته تو کما،
    با خودم گفتم درمون دردش عباسه،
    از اصفهان اومدم کربلا امروز زنگ زدن بهم گفتن بچت مرده . . .
    دروغ میگن که عباس حاجت میده،
    مجلس بهم ریخت . . .
    فرداش تو صحن حضرت عباس بودیم،
    دیدیم پیرمرده پا برهنه اومد . . .
    با خودموون گفتیم الان مداح و میزنه دوباره . . .
    دیدیم اومد جلو چهار پایه که مداح روش واساده بود دستشو گرفت گفت:
    بیا بغل ضریح بخوون همه کسایی که دیروز بودنم باشن، میخوام بگم غلط کردم . . .(گریه میکردو میگفت)
    میگه همه رفتیم،
    مداح گفت حاجی چی شده?
    گفت خانوومم زنگ زد گفت:
    چوون نمیذارن زنا تو غسال خونه برن التماس کردم گفتم 1 بار بچمو تو سرد خوونه ببینم،
    میگه همین که کشو رو کشیدن بیروون دیدیم رو نایلوون بخار نشسته،
    سریع اوردنش بهش شوک دادن بعد چند دقیقه به هوش اومد . . .
    پسرموون که اصلا تو قید و بند مذهب نبود تا نشست گفت:
    بابای من کجاست؟
    گفتم بابات کربلاست . . .
    گفت:بهش زنگ بزن بگو زمانی که تو کما بودم 1 اقای قد بلندی اومد تو خوابم گفت: پسرم بلند شو . . .
    به بابات سلام برسوون بگو . . .
    ابروی من یک بار تو سرزمین کربلا رفته بود ،چرا دوبار
    [ادامه...]

    • بانو ... : خیلی ممنون

      11 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • Ramina Rezai : فول لایک پروفایلتون عالیه (gol) (gol)

      11 ماه پیش و 2 هفته قبل

  • خاطره ای از استاد شفیعی کدکنی

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثراً
  • خاطره ای از استاد شفیعی کدکنی

    چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثراً به شهرها و شهرستان های خودشان رفته و یا گرفتار کارهای عید بودند؛ اما استاد بدون هیچ تاخیری سر کلاس آمد و شروع به درس دادن کرد ...
    بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از شاگردان خیلی آرام گفت: 
    «استاد آخر سال است؛ دیگر بس است!».
    استاد هم دستی به سر خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را روی میز می گذاشت، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.
    استاد 50 ساله‌ با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ که به تن داشت، گفت: 
    «حالا که تونستید من را از درس دادن بیاندازید، بگذارید خاطره ای را برایتان تعریف کنم:
    من حدوداً 21 یا 22 ساله بودم، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند، با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت آنها را می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم؛ کاری که هیچ وقت اجازه به خود ندادم با پدرم بکنم! اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام، بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.
    استاد اکنون قدری با بغض کلماتش را جمله می کند: 
    نمی دانم شما شاگردان هم به این پی برده اید که هر پدر و مادری بوی خاصّ خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...
    اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم؛ جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.
    نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار
    [ادامه...]

    • Fire Girl : محشر بود (gol)

      9 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • **✿شیرین (بهارنارنج)✿** : (gol) (gol) (gol)

      11 ماه پیش, 1 هفته

    • ❤ ❤ : خیلی به دل نشست. (khoob) (gol)

      11 ماه پیش و 2 هفته قبل

  • توجه توجه.....
  • توجه توجه.....

    • Dr Gholizadeh : سلام عزیزم شبت بخیر ...دعوتی به دومین گروه پیجم...باز باران بی ترانه...خوشحال میشم عضو شی ...فدات که خواهری

      12 ماه پیش

    • بانو ... : ان شاالله هرچی خیره و میخواین بشه

      12 ماه پیش

    • شاعری از شهر عشق : ممنونم ولی فعلا برام دعا کنین پله های ترقی را تا اوج سپری کنم و برای مملکت و خانوادم مایه افتخار باشم ممنونم

      12 ماه پیش

    ادامه... دوستان
    • T.r .
    458 هواداران
    بازدیدکنندگان