❀MelikA ❀

(Melika )

❀MelikA ❀

2 سال پیش و 4 ماه قبل
  • عدالت و لطف خدا

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟
  • عدالت و لطف خدا

    زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟ زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...

    در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

    حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن
    [ادامه...]

    • ɱεℓïҡą : مــــحــبـوبی (ghalb) مـــــحـــبـــوبم کن (gol)

      11 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • Dr.Iman imani : سلام خانم♥ محبوبیت♥ تقدیم پروفایل عالیتون ........... خوشحال میشم بهم سر بزنین و لایق دونستین فول لایک و محبوبم کنین ** ممنونننننننننننم (gol)

      1 سال و 9 ماه قبل

    • ~☆ღPÂR$Âღ☆~ ƛ:Ʀ : نمی دانم محبت رابر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشودبر چه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشودبرچه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود. ♥محبوب شدی♥♣منتظرم محبوب کنی مرسی♣ (gol) (ghalb)

      1 سال و 10 ماه قبل

    ❀MelikA ❀

    2 سال پیش و 4 ماه قبل
  • چند دقیقه سکوت کنید!

وزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.ساعتی معمولی امّا
  • چند دقیقه سکوت کنید!

    وزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید. کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد." پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟" پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

    • آسمون آبی : عالی

      1 سال و 11 ماه قبل

    ❀MelikA ❀

    2 سال پیش و 4 ماه قبل
  • رمز بسم الله...

گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین. این زن تمام کارهایش را با بسم الل
  • رمز بسم الله...

    گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین. این زن تمام کارهایش را با بسم الله"آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند. روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد زن آن را گرفت و با گفتن " بسم الله الرحمن الرحیم" در پارچه ای پیچید و با " بسم الله " آن رادر گوشه ای از خانه پنهان کرد، شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و "بسم الله" را بی ارزش جلوه دهد.

    وی بعد از این کار به مغازه خود رفت. در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد.زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد دید همان کیسه طلا که پنهان کرده بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشتو با گفتن "بسم الله" در مکان اول خود گذاشت.شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن "بسم الله" از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده شکر الهی را به جا آورد و از جمله مومنین و متقین گردید

    • † ՅԼιχ † ☠ : ﺍﻣــّـا لـــــــــایــــــــــکیــــــــــ و مـــــــحــــبــــــــــوبـــــــــیــــــــــــ : | بـــــــلـــــــایــــــــکـــــ و مـــــــحــــــبـــوبمــ کــــنــــــــ ♤ ⊙ • ⊙ پــــــلـــنـــگــــ پــــــلــــنـــگـ

      9 ماه پیش و 3 هفته قبل

    • Ali.Jharpha 알리 깊이 : ای ول داره این نام قشم الله وای ول داری

      1 سال و 10 ماه قبل

    ❀MelikA ❀

    2 سال پیش و 4 ماه قبل
  • صد دلاری

 یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آ
  • صد دلاری

    یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

    • FARHAD JOYA : آفرین .....................

      2 سال پیش

    • حسین مالکیت ندارد... : پست زیباتون باز نشر شد (ghalb) (ghalb)

      2 سال پیش و 4 ماه قبل

    ❀MelikA ❀

    2 سال پیش و 4 ماه قبل
  • شنا

مردی جان خود را با شنا کردن از میان امواج خروشان و سهمناک رودخانه ای به خطر انداخت و پسر بچه
  • شنا

    مردی جان خود را با شنا کردن از میان امواج خروشان و سهمناک رودخانه ای به خطر انداخت و پسر بچه ای را که بر اثر جریان آب به دریا رانده شده بود,از مرگ حتمی نجات داد. پسر بچه پس از غلبه بر اضطراب و وحشت ناشی از غرق شدن رو به مرد کرد و گفت:از اینکه جان مرا نجات دادید,متشکرم...مرد به چشمان پسر بچه نگریست و گفت:تشکر لازم نیست، پسرم فقط اطمینان حاصل کن که جانت ارزش نجات دادن را داشت ...

    • لیلا سروش : سلام محبوبیت تقدیمتان سپاس از نگاهتان دوست عزیز (gol) (gol) (gol)

      2 سال پیش و 4 ماه قبل

    ❀MelikA ❀

    2 سال پیش و 4 ماه قبل
  • معمایی به نام زندگی

از خردمندی سؤال کردند که: می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست؟
وی در جواب
  • معمایی به نام زندگی

    از خردمندی سؤال کردند که: می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست؟
    وی در جوابشان گفت: زندگی مردم مانند الاکلنگی است، که از یک طرفش سن آنها بالا می رود و از طرف دیگر زندگی آنها پائین می آید!...

    • adam 32 : سلام. پست هاتون عالین..... موفق باشید (gol) (gol) (gol)

      10 ماه پیش, 1 هفته

    ❀MelikA ❀

    2 سال پیش و 4 ماه قبل
  • درویش تهی دست

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست
  • درویش تهی دست

    درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟ درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم . آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟ درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت . ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست .

    • Ăłɨ reza : ***فــــول لایــــــــ(ghalb)ـــــــــک+محبوبیــــــــــ(ghalb)ـــــــــــــت***

      1 سال و 8 ماه قبل

    • Hasti_18 Hoseini : (محبوبید *خوش حال میشم*اگه لایق دونستید*محبوبم کنید*) (gol)

      1 سال و 9 ماه قبل

    • ... . مشکات : (gol) (gol) (gol) دوست گلم .هـــــمــــــه پروفایلت عالیست . امتیاز محبوبیت ثبت گردید . . (gol) (gol) (bye)

      2 سال پیش و 4 ماه قبل

    ادامه... دوستان
    • Ali Saha
    • مریم بهار
    • فندق بابا ؟
    • naznin Arad
    • لیلا علی خانی
    • sheri zzz
    • شیخ میلاد
    • darush 418
    • vahid lovee2
    • mohammad tanha
    • محمد امین طهرانی
    • من و عشقم
    • ترانه جون
    • ❀ماندانا صدیقی❀
    • رضا 1374
    • امير فرحاني
    1707 هواداران
    بازدیدکنندگان