❀MelikA ❀

(Melika )

❀MelikA ❀

4 سال پیش و 3 ماه قبل
  • تا بال و پر عشق به جانم دادند / در وادی عاشقان مکانم دادند
گفتم که کجاست کعبه اهل ولا  / درگاه حسین
  • تا بال و پر عشق به جانم دادند / در وادی عاشقان مکانم دادند
    گفتم که کجاست کعبه اهل ولا / درگاه حسین را نشانم دادند

    • آرش آریا : (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) تقدمت عزیزم--ببخش

      4 سال پیش و 2 ماه قبل

    • Behzad .M : محبوب شدی دوست گلم (ghalb)

      4 سال پیش و 3 ماه قبل

    ❀MelikA ❀

    4 سال پیش و 3 ماه قبل

    تـا هست جهــان شـور محــرم باقیست
    این جلوه ی جان در همه عالـم باقیست
    ازنـالـه ی نـیـنــوای یـاران حسـیـن
    همواره به لب زمـزمه ی غم باقیست . . .

    • اين عمار (اسماعيل امامي) : سلام برحسين ع

      4 سال پیش و 3 ماه قبل

    ❀MelikA ❀

    4 سال پیش و 3 ماه قبل

    السلام علیک یا أباعبدالله
    وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
    سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
    ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
    السلام علی الحسین
    وعلى علی بن الحسین
    وعلى أولاد الحسین
    وعلى أصحاب الحسین

    • ... . مشکات : (gol) (gol) (gol)

      4 سال پیش و 3 ماه قبل

    • Bαd ℊiяℓ : مرررررررررررررسی گلم

      4 سال پیش و 3 ماه قبل

    • ❀MelikA ❀ : میام به گروهت سر میزنم آجی جون :)

      4 سال پیش و 3 ماه قبل

    ❀MelikA ❀

    4 سال پیش و 6 ماه قبل
  • پسرک پدربزرگش را که نامه ای می نوشت تماشا می کرد .
بالاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسی
  • پسرک پدربزرگش را که نامه ای می نوشت تماشا می کرد .
    بالاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟
    یا درباره ی من می نویسید ؟
    پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
    درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی
    است که با آن می نویسم .می خواهــم وقتی بزرگ شدی مانند
    این مداد شوی .پسرک با تعجــب به مداد نــگاه کرد و چیز خاصی
    در آن ندید .- اما این هم مثل بقیه مدادهایــی اسـت که دیـده ام .
    پــدر بزرگ گفت: بستگی داره چطور به آن نگاه کنی. در این مداد
    5 خاصیــت است که اگر به دستشان بیــاوری ، تا آخــر عمرت با
    آرامش زندگی می کنی .

    صفت اول :

    می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد
    که حرکتتو را هدایت می کند .اسم این دست خداست .او همیشه باید
    تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

    صفت دوم :

    گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی .
    این باعث میشود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
    پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتریشوی .

    صفت سوم :

    مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
    بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر
    درست نگهداری مهم است.

    صفت چهارم :

    چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
    پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است

    صفت پنجم :

    همیشه
    [ادامه...]

    • mahdi ... : زیباست

      4 سال پیش و 3 ماه قبل

    • omid Alvandi : سلام به ماهم سر بزن... (gol)

      4 سال پیش و 4 ماه قبل

    • سینا SINA 1986 : همشهری که اسمتم نمیدونم .نکنه یادت رفته که عضو هم میهنی؟ هر کجا که هستی بهترین ها رو برات ارزو میکنم. نامدار باشی (gol)

      4 سال پیش و 4 ماه قبل

    ❀MelikA ❀

    4 سال پیش و 6 ماه قبل
  • مرد ثروتمندی نزدیک  روستایى در کنار ساحل ایستاده بود .
 قایق کوچک ماهیگیرى از انجا رد شد که داخلش چ
  • مرد ثروتمندی نزدیک روستایى در کنار ساحل ایستاده بود .
    قایق کوچک ماهیگیرى از انجا رد شد که داخلش چند تا ماهى بود!
    مرد ثروتمند از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تاماهی رو بگیرى؟
    ماهیگیر : مدت خیلى کمى !
    مرد ثروتمند : پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
    ماهیگیر : چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده ام کافیه !
    مرد ثروتمند : اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟ ماهیگیر : تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده میچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !
    مرد ثروتمند : من درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم ضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى ! ماهیگیر : خب! بعدش چى؟ آمریکایى: بجاى اینکه ماهى هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى… بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى… این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى شهر ! بعدش شهرهای بزرگ تر ! کشورهای مختلف میری که دست به کارهاى مهمتری میزنى …
    ماهیگیر: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟
    مرد ثروتمند: پانزده تا بیست سال !
    ماهیگیری: اما بعدش چى آقا؟
    مرد ثروتمند: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره !
    ماهیگیر: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
    مرد ثروتمند: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که می
    [ادامه...]

    • ali ali : (gol) (gol) (gol)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • bahman shokrani : (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) ..........بدون کلام..

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • ابراهیم کرباسیان : دوست عزیز پستها و مطالب مندرج در اون بعلاوه تصاویر زیبای آن درخور و شایسته است بسیار استفاده کردم از سرای شما موفق باشید. (gol) (gol) (gol) (gol)

      4 سال پیش و 6 ماه قبل

    ❀MelikA ❀

    4 سال پیش و 6 ماه قبل
  • پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان
  • پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

    پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

    وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

    فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

    شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"

    عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

    گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان
    [ادامه...]

    • سجّاد ل : عااااااااااااااالی.

      4 سال پیش و 4 ماه قبل

    • دختر کارون : سلام دوست خوبم ...حدود 2 ساعت در گوگل سرچ کردم تا تصاویری از بانوان فعال و موفق ایرانی پیدا کردم و آنها را در پروفایلم گذاشتم خوشحال میشم از پروفایلم دیدن کنی لایک شما افتخاره (ghalb)

      4 سال پیش و 6 ماه قبل

    • saeid r : تورو خدا بیا اینارو به فرمانده ما بگو

      4 سال پیش و 6 ماه قبل

    ❀MelikA ❀

    4 سال پیش و 6 ماه قبل
  • .
.
.
ارزش یک انسان ؛
سخنران در حالی که یک بیست دلاری را بالای دست برده بود ، از افراد حاضر در س
  • .
    .
    .
    ارزش یک انسان ؛
    سخنران در حالی که یک بیست دلاری را بالای دست برده بود ، از افراد حاضر در سمینار پرسید : چه کسی این ۲۰ دلار را می‌خواهد !؟ دست‌ ها همه بالا رفت ، او گفت : قصد دارم این اسکناس را به یکی از شما بدهم ؛ اما اول اجازه بدهید کارم را انجام دهم .
    سخنران ۲۰ دلاری را مچاله کرد و دوباره پرسید : هنوز کسی هست که این اسکناس را بخواهد !؟ دست‌ ها همچنان بالا بود . . .
    او گفت : خب اگر این کار را بکنم ، چه می‌ کنید ؟
    سپس اسکناس را به زمین انداخت و آن را زیر پایش لگد کرد . او ۲۰ دلاری مچاله و کثیف را ، از روی زمین برداشت و گفت : کسی هنوز این را می‌خواهد !؟ دست‌ها باز هم بالا بود !
    سخنران گفت : دوستان من ، شما همگی درس ارزشمندی را فرا گرفتید ، در واقع چه اهمیتی دارد که من با این ۲۰ دلاری چه کار کردم ؛ مهم این است که شما هنوز آن را می‌ خواهید . چون ارزش آن کم نشده است ، این اسکناس هنوز ۲۰ دلار می‌ ارزد .
    خیلی وقت‌ ها در زندگی به خاطر شرایطی که پیش می‌آید ، زمین می‌خوریم ، مچاله و کثیف می‌شویم ، احساس می‌کنیم که بی‌ ارزش شدیم ، اما اصلاً مهم نیست که چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد افتاد ! شما هرگز ارزش خود را از دست نخواهید داد ؛ کثیف یا تمیز ، مچاله یا تاخورده ، هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند ارزشمند هستید .

    • احمد دي جي : سلام/ خوبی.. میتونم ایمیل شما رو داشته باشم

      4 سال پیش و 6 ماه قبل

    ❀MelikA ❀

    4 سال پیش و 6 ماه قبل
  • .
.
.
این اولین باری بود که احساس می کرد شوهرش به او خیانت می کند . او با گوش های
خودش صدای یک ز
  • .
    .
    .
    این اولین باری بود که احساس می کرد شوهرش به او خیانت می کند . او با گوش های
    خودش صدای یک زن را از داخل گوشی ، حین مکالمه با همسرش شنیده بود . باورش
    مشکل بود ، همه راههای ممکن را در ذهنش مرور کرد . اول طلاق ، ولی فکر اینکه با دو
    تا بچه به خانه پدر بد اخلاقش برگردد ، دیوانه اش می کرد .
    به فکرش رسید که موضوع را با مادرش در میان بگذرد ، ولی چون خانواده اش از ابتدا با
    این ازدواج مخالفت می کردند . منصرف شد . تصمیم گرفت ، خیلی صریح و رک به خود
    شوهرش همه چیز را بگوید ، ولی خوب فکر کرد که او خیلی راحت همه چیز را انکار
    خواهد کرد و چون دلیل قانع کننده ای ندارد ، شاید محکوم هم بشود . تصمیم نهایی این
    بود که به آن زن تلفن کند ، شاید او نمی دانست که مرد مورد علاقه اش ، زن و دو تا بچه
    دارد .تلفن به نام خودش بود این هم از زرنگی های زنانه اش به شمار می رفت . پرینت تلفن
    ها را خیلی راحت گرفت . ساعت و دقیقه ای که بوی خیانت به مشامش رسیده بود .
    هرگز از خاطرش محو نمی شد ، ساعت 4 و 25 دقیقه بعد از ظهر دوشنبه ! دستانش می
    لرزید ، اضطراب همه وجودش را فرا گرفته بود ، شماره ها را تک تک و به دقت می گرفت
    ، یکبار دیگر جملاتی را که از قبل آماده کرده بود در ذهنش مرور کرد . دو زنگ بیشتر نخورد، تلفن وصل شد ، همان صدای زنانه آشنا گفت : « با سلام ، به شبکه تلفن بانک ...خوش آمدید ! »

    ❀MelikA ❀

    4 سال پیش و 6 ماه قبل
  • .
.
.
روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍنش ﺣﺮﻑ ﺑﺰند...
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ
  • .
    .
    .
    روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧﯽ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ ﻣﯽﺧﻮﺍهد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﺍنش ﺣﺮﻑ ﺑﺰند...
    ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﯿﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی به پایین می‌اندازد ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ کند. ﮐﺎﺭﮔﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا ﺑﺮمی‌دارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ می‌گذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند مشغول کارش می‌شود. ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﯿﻔﺮستد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ کند پول را در جیبش می‌گذارد!!!
    ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺭا می‌اندازد ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﮔﺮ برخورد می‌کند. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ می‌کند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﮕﺎﻩ می‌کند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او می‌گوید..!!
    ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎ می‌فرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﭙﺎﺱﮔزﺍﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﺳﺮمان می‌افتد ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﮐﻮﭼﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﯽﺁﻭﺭﯾﻢ. بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﯿﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺱگزاﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﯿﻔﺘﺪ.(شما چه درسی از این داستان گرفتید!؟)

    • محمودرضا هادے : سلام....خوبی؟ :)3 نوع درس گرفتیم : 1) تا سنگی به ما نزدن بالا رو نگاه نکنیم (dd) 2) اگه مهندس شدیم ان شاء الله رفتیم سر ساختمون به کار گرا پول ندیم و با سنگ بزنیمشون تا متوجه بشن ..... (khandeh) 3) و مهمترین نتیجه : تو

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • sargol باوفا : عالی بود دمت گرم.پروفایل زیبایی داری (gol)

      4 سال پیش و 6 ماه قبل

    • بهنام اورمی : خیلی سادست وغتی تو تنگنا قرار داری ای خداچقد بزرگه اصلا از ذهنت بیرون نمیادولی همین که راه دم وبازدمت بازتر میشه این شیطانه که ملکه ذهنت میشه

      4 سال پیش و 6 ماه قبل

    ادامه... دوستان
    • Ali Saha
    • مریم بهار
    • فندق بابا ؟
    • naznin Arad
    • لیلا علی خانی
    • sheri zzz
    • شیخ میلاد
    • darush 418
    • vahid lovee2
    • mohammad tanha
    • محمد امین طهرانی
    • من و عشقم
    • ترانه جون
    • ❀ماندانا صدیقی❀
    • رضا 1374
    • امير فرحاني
    1715 هواداران
    بازدیدکنندگان