MᴀʟɪʜSᴀ (:

(_khasteee_ )

MᴀʟɪʜSᴀ (:

17 ساعت پیش و 21 دقیقه قبل
  • به پایانـ آمد اینـ دفتـر~.~
به منآسبت بآزگشــایی دانشگــاه ها و شغلـ شریف خرخوآنیـ(dd) صآحب اینـ اک
  • به پایانـ آمد اینـ دفتـر~.~
    به منآسبت بآزگشــایی دانشگــاه ها و شغلـ شریف خرخوآنیـ صآحب اینـ اکـآنت تـا اطلاع ثـانویـ آفـلاینـ میباشـد /=
    هـرگونه اکـآنت فیـک به نامـ اینجـانب را رد کـرده و از همگیـ تقاضـا دارم در فـراغ بنده سـر به بیابـان نگـذارید
    زینـ پس فعالیت نآمبـرده محدود به اینستآ میباشـد(:
    به همیـن منـآسبت لیست سیــآه را نیـز پاک نموده ایمـ(:
    (کتابیـ زر زدنـ بس است )
    مرسیـ از همه اونـایی که تو این چند ماه همراهـی کردن اعــم از
    خانــوم ها آقایــون(فاکتـور گرفتمـ دقت لطفــا)
    (درضمنـ دعــوا نشه به ترتیب الفبــاسـ):
    اَمیـر[ مدیــری که دومـ شد و موند ]
    اَمیــر حسیــن[ پســر داییِ چُغُک پیتیــخ ]
    اِلــی[ دخترکـ هیجـانی پر از چالشـم; حیف که دیر آشنا شدم باهاش ]
    آویــنا[ مدیــرِ بیــخیالِ گمشده ‌]ادیت: همین الان خبر رسیــد که متاسفانه تصادف کرده:( و حالش خوب نیس ایشالله خوب شیـ مدیــر:)
    بــارون[ پستهاش ]
    حــآمد[ ]
    خآطــره[ مبهـمِ مسـدود شده ]ادیت: در همین روز باس بیــاد منــو ضایــع کنه! درهرصورت:یک عدد عشــقو بس❤
    زارا[ یک عدد زوروی جنگلهــای شُـمال ]
    زینب [ موسی کو تقیِ من]
    سـارا[ بُـزِ جرزن ]
    مـــآهی [ ♡ ]
    محمـد[ جوجه ]
    نــآزی [ روانشناسـِ جیگــر ]
    نیــکآ[ ♡ ]
    هستــی[ خآنوم مهندسِـ نوشکــفته ]
    و همـه اونــایی که اسمشــون نبوده


    البتــه جا داره یاد کنیمـ از عده ای که خدافظــی کردنـو بـا اکآنت فیکـ اومدنـ! باشـد که از اینـ دستـه نباشمـ


    خداحـافظ ای پستهایـ [لینک]
    [ادامه...]

    • MᴀʟɪʜSᴀ (: : خب نشــه!چیکارت کنم؟:/

      6 ساعت پیش و 27 دقیقه قبل

    • ᓄـפــــــᓄـב ¦ ✌ : نه خدایی من باورمممم نمیششه

      6 ساعت پیش و 28 دقیقه قبل

    • ۰حآمِــد ۰ : خخخخ (mosbat)

      6 ساعت پیش و 54 دقیقه قبل

  • بچه كه بودم آرزو داشتم يه شوهر هندى داشته باشم مثل امير خان.
يه كم كه بزرگتر شدم دلم مى خواست همسرم
  • بچه كه بودم آرزو داشتم يه شوهر هندى داشته باشم مثل امير خان.
    يه كم كه بزرگتر شدم دلم مى خواست همسرم يه مرد آلمانى قد بلند با چشماى آبى باشه.
    يه مدت بعدم كه آرزوى ملكه شدن رو داشتمو بابام همش برام مى خوند "شاه بياد با لشكرش...
    كسايى اومدن و رفتن كه نه شاهزاده بودن نه چشماشون آبى بود..
    فقط بهم ياد ميدادن دوست نداشته شدن چه شكليه..
    تا اينكه اون اومد تو زندگيم..
    اونى كه دلم مى خواست بگه حاضرى با موتور باهام بياى شمال؟بهش بگم كاپشن بردارم يا هوا خوبه..
    بگه مى تونى تو كلبه سر كنى؟بگم پيرهن سفيدمم بردارم؟؟
    بهم بگه ميتونى تو ماشين زندگى كنى؟؟
    بگم آخ جون پرده هاى گل گلى ميزنيم..
    بگه من نمى تونم اين ماشين دوديمو عوض كنمو بنز بخرما،بگم گفته بودم عاشق اسب دوديتم!؟
    اونى كه فقط خودشو مى خواستم..
    خود تنهاشو..
    خود خودشوو..
    اونى كه ياد گرفتم باهاش دوست داشتن رو..
    اونى كه دير اومد
    اونى كه زود رفت
    اونى كه نموند..
    بزرگ كه شدم آرزو داشتم كاش هنوز بچه بودم
    با روياى امير خان...

    • آرش Arash : امیرخان (khandeh) خوبه جبارسینگودوس نداشتین (khandeh)

      1 روز و 7 ساعت قبل

    • Melisa - : سلام اجی میشه بیای گروه اولم؛)

      2 روز پیش و 6 ساعت قبل

    • jare abotorabi : جالب بود

      2 روز پیش و 18 ساعت قبل

  • حاج آقا جان سلام!
از چند روز پیش که پیام شما را دیدم بسیار منقلب گشته ام!طوری که در ادامه راهم بسیا
  • حاج آقا جان سلام!
    از چند روز پیش که پیام شما را دیدم بسیار منقلب گشته ام!طوری که در ادامه راهم بسیار دچار شک شده ام..راستش را بخواهید من یک گناه کار بالفطره هستم،چون نعوذ بالله رویم به دیوار در کارهای مکروه تلاش کرده ام!بگذارید اصلا اعتراف کنم!

    اعتراف میکنم که دوبار تا امروز در اورژانس بیماری را CPR کردیم در آن لحظه که همگی عرق میریختیم و بغض کرده بودیم،از خدا می خواستم برگردد..میدانی حاج آقا آخر یک نفرشان نان آور یک خانواده و پدر دو بچه خردسال بود..الان که می بینم هم در کار خدا دخالت کرده ام و هم دعایم برای برگشتنش باعث کسب عده ای در بیمارستان شد،چون قرار شد مدتی در بیمارستان بماند تا حالت stable پیدا کند، اگر رفته بود آن دنیا این پولهای مکروه را نباید میداد!

    حاج آقاجان بچه های ما میگفتند که دختربچه ۴ساله در بخش بوده که سرطان خون داشته..تازه عروس دامادی در راه ماه عسل تصارف کرده بودند و دختر جوان بیچاره خونریزی کرانیال وسیع داشت و حالش وخیم بود..
    ما برای همه آنها دعا کردیم! نمی دانستیم بیشتر بیماری ها از همان دعاهاست!

    حاج آقاجان تازه بیمارستانهای ما فاسد شدند!رویم به دیوار پزشک بخشی را میشناسم که برای تشخیص مشکل بیمار سونوگرافی نوشت!
    می خواست نه تنها خودش روزی مکروه خورده،یک رادیولوژیست را هم روزی بدهد!
    شرم میکنم که بگویم دکتری به پرستار بخش میگفت به تخت ۴۰۰ مسکن بزنند!اگر این کار امر به کار مکروه نیست پس چه است؟
    حاج آقاجان حرفهایت مرا به فکر فرو برد..الان که دیده ام بعد ۷سال شب بیداری و زدن از بودن درکنار عزیزانم،دوسال طرح در هرجا بخواهند، ۴_۵سال رزیدنتی و تا ۳۳ سالگی دست در جیب بابا بودن،کسب و کارم مکروه است و برای روزی حلال باید کار دیگری را
    [ادامه...]

    • MᴀʟɪʜSᴀ (: : خب؟الان شما متن پست رو هم خوندین؟!

      23 ساعت پیش و 39 دقیقه قبل

    • رامین ا : وقتی پزشک دعا میکنه مگه خدا نباید دعاش رو بشنوه و استجابت کنه؟ هیچ پزشکی ارزوی بیمار شدن انسان هارو نذاره به علاوه پزشکی علاوه بر این که تو درمان نقش داره باعث پیشگیری از خیلی از بیماریها میشه. اگه اونایی که تو حوزه سلا

      1 روز

    • ᓄـפــــــᓄـב ¦ ✌ : آها بله درست میگی ببخش منظوری از "عزیزم " نداشتم تیکه کلاممه

      4 روز پیش و 13 ساعت قبل

  • گفتم:
  • گفتم:
    " آخه عزیز من! تو که میدونی نمی رسی بهش، می دونی آخر و عاقبت خوبی نداره این قصه، عاشق شدنت چی بود این وسط دیگه؟! "
    خندید، بی توجه به من و سر حوصله یه تیکه نون کند و یه لقمه ی حسابی برای خودش گرفت، کباب و گوجه و ریحون و یه فلفل درسته!
    تا خواست ببردش سمت دهنش، دستشو گرفتم
    " این فلفلا تنده ها! "
    لبخند زد
    "‌میدونم! "
    از حرص داشتم داد می زدم دیگه
    " روانی تو مگه معده ت درد نیست؟! چه غلطی می کنی پس؟! میخوای بکشی خودتو؟! "
    لبخندش عمیق تر شد، دستشو با ملایمت کشید از لابلای انگشتام و خیره شد به لقمه ی توی دستش
    " اشتباهت همینجاست دیگه، این معده ی من همیشه درده، هرکاریم که بکنم خوب که نمیشه، نهایتش یه کم کمتر سوز بده، واسه همینم هیچ اشکالی نداره گاهی وقتا برسم به داد دلم و یه فلفل بزن تنگ غذام و لذتشو ببرم و بعدم بشینم پای درد بیشتر معده م و بدونم که ارزششو داشته...
    تو فکر کردی من چقدر زنده م؟! اگه ماشین نزنه بهم و از آلودگی خفه نشم و سکته نکنم توی خواب و از فکر و خیال دیوونه نشم و نمیرم، فوق فوقش یه سی چهل سال دیگه زنده م، حیف نیست عاشقی نکنم با اونی که دوستش دارم؟! حیف نیست به خاطر فکر فردا، لذت زندگی کردن امروزو و عاشقیو بگیرم از خودم؟!
    اونم وقتی که می دونم آخر و عاقبت همه مون مرگ و نیستیه و ممکنه امروز باشیم و فردا نه!
    می دونی رفیق؟!
    تو نمیتونی از ترس مردن زندگی نکنی،
    همون طوری که من نمی تونم از ترس نرسیدن، عاشق نباشم! "
    حرفاشو که زد یه گاز گنده از لقمه ش گرفت و با دهن پر گفت:
    " خوشمزه ستاااا...نمیخوری تو؟! "
    خنده م گرفت:
    " چرا، از اون لقمه های فلفل دارت برای منم بگیر، یادتم باشه سر راهمون شربت
    [ادامه...]

    MᴀʟɪʜSᴀ (:

    3 ماه پیش و 3 هفته قبل [Peek-a-boo :)]
  • پیامش روی صفحه ی گوشی اومد...
  • پیامش روی صفحه ی گوشی اومد...
    "جلوی در دانشگاه منتظرتم"
    با مکث تایپ کردم:
    "کلاس دارم"
    فوری جواب داد:
    "یکشنبه ها تا سه کلاس داری"
    انگشتامو رو کیبورد به دروغ لغزوندم:
    "جبرانی انداخته استاد"
    یه دقیقه نگذشت که پیامش رسید:
    "همه دارن میرن...منتظرتم"

    بالاخره اومد...
    خیابونو رد کرد و رسید کنارم، دستشو که تکون داد، هردوتا دستامو فرو کردم تو جیبامو نگاهمو دوختم به کفشام، آروم زمزمه کردم:
    "هوا یهویی خیلی سرد شد"
    جرئت نکردم دیگه نگاهش کنم، صدای خنده ی زورکیشو شنیدم:
    "بریم آب هویج بستنی؟!"
    گفتم: "سرده، قهوه ی تلخو ترجیح میدم"
    سرما دلیل خوبی نبود برای رد کردن پیشنهاد بستنی که به قول خودش دینم بود!!
    دستاشو برد تو جیبش، قبلنا بهش گفته بودم این ژاکتتو دوست دارم، جیباش اندازه ی دستای جفتمون جا دارن....
    زیادی جنتلمن بود مرد من، گویا برای همه...!
    تو کافی شاپ همیشگی، کنار شیشه ی بخار گرفته نشست جلوم، با انگشت خط انداختم رو بخار شیشه...
    یکم که گذشت شیشه به گریه افتاد!
    باید از یه جایی شروعش میکردم که تمومش کنم...
    بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
    "میدونی، وقتایی که توی برف زمستون میومدیم و بستنی میخوردیم بهم میگفتی دختر تو دیوونه ای؟
    دیوونه نبودم...
    دلم گرم بود! دستامو که میذاشتی تو جیبت، دستام گرم میشد و سلول به سلول جون میگرفت و راه میگرفت تا دلم...
    بعد دلم گامب گامب میزد واس عشقی که مال من بود، الان سردمه...
    شاید یه فنجون قهوه گرمم کنه!"
    نمیدونم چقدر تو سکوت گذشت، به حرف اومدم:
    "دیروز با زهرا رفتیم تا ولیعصر..."
    دستش روی میز مشت شد، چ
    [ادامه...]

    • انا لله و انا الیه راجعون : با عرض سلام و خسته نباشید‌. خواهشمند هستم به گروه اولم بیایی و با حضورت فضایش را گرم کنی بیاااااا دیگهههههه اعصابمو خورد شد کتابی نوشتم. با تشکر امیر

      10 ساعت پیش و 33 دقیقه قبل

    • MᴀʟɪʜSᴀ (: : وات؟!

      10 ساعت پیش و 37 دقیقه قبل

    • انا لله و انا الیه راجعون : https://hammihan.com/status_comment.php

      10 ساعت پیش و 38 دقیقه قبل

    ادامه... دوستان
    • khatereh -
    • პli •
    • دختر پاییز ..
    • hastiii *_*
    582 هواداران
    بازدیدکنندگان