Ahmad Reza

(a.h.m.a.d.r.e.z.a )
  • میگفت ک مهرم به دلش خانه زده
خندیدم و گفتم به دلت ؟ یا زیر دلت ؟
ناراحت و افسرده و غمگین به سرم دا
  • میگفت ک مهرم به دلش خانه زده
    خندیدم و گفتم به دلت ؟ یا زیر دلت ؟
    ناراحت و افسرده و غمگین به سرم داد کشید ...
    این چ حرفیست ؟ خوبست کمی ، خجالت بکشید ...
    خندیدم و گفتم که مرا هر که بگفت عاشقتم –
    یعد یک روز فراموشم کرد ...
    نه که دلسرد شوم از نظرش نه –
    رفت با دوستمو پاک فراموشم کرد...
    متعجب شد و خیره ، بگفت ای عجبا-
    من نباشم این چنین، رابطه با مرا هم تو ببین...
    خندیدم و گفتم به ماهی نکشد ، بسم الله الرحمن الرحیم ...
    یا علی گفتیم و عشق آغاز شد –
    او به دنبال هوس ، من بدنبال نفس...
    آنقدر خوبی بکردم عاشق دیگری شد –
    آنکس که زوری زوری ببردش خانه...
    من نمیدانم خودش بود فقط ، یا برای ارادت به صاحب خانه ...
    تمام پیامهایش رانگه داشتم و میخوانم -
    تا بدانم که عشق یعنی چه ؟!
    عشق یعنی دو سه شب بوسیدن ، دو سه شب مالیدن ...
    دو سه شب سوت زدن ، بعد آن گریه و هی نالیدن ...
    تو اگر واقعا عاشقی ، پای هر چیز که او گفت بمان ...
    که اگر او را بازی دادی ، مطمئن باش شوی –
    بازیگر این دوران ...
    دل نوشت :
    یه دختر پسر بدی و میخواد که فقط برا اون خوب باش ....
    یه پسرم دختر خوبی و میخواد ک فقط برا اون بد باش :)

    • Ahmad Reza : بعضی وقتها آدما تو بعضی موقعیت ها گیر میکنن شاید علاقه داشته باشن اما واقعا نتونن ...خدا بخواد حتما میشه ...ببخشید یکم فشارم بالاش با اجازه مرخص بشم ببخشید ...شبتون خوش ...یا علی...

      1 ساعت, 1 دقیقه

    • |Fatmeh| * : انشالله _ هیچی نشد نداره کافیه علاقه داشته باشی و پشتکار حتما میخونی و پیشرفت میکنی ^_^

      1 ساعت و 13 دقیقه قبل

    • Ahmad Reza : ممنوون ان شاء الله ک میرم و ان شاء الله فرصتی بشه و ان شاء الله ک بخونم ...

      1 ساعت و 17 دقیقه قبل

  • در فکر بودم ...
صدای اذان بلند شد ...
اَه باز صبح شد ...
باز روز از نو باز زندگی از نو ...
کدام
  • در فکر بودم ...
    صدای اذان بلند شد ...
    اَه باز صبح شد ...
    باز روز از نو باز زندگی از نو ...
    کدام روز و کدام زندگیه نو !!!
    هر روز دارد کهنه تر میشود از دیروز ...
    هر روز که میگذرد من پیر تر از دیروز ...
    امروز پنجشنبس ...
    ناگاه سکوت میکنم ...
    مادرم 5 شنبه ها همیشه نذری داشت ...
    یا بوی حلوایش در خانه میپیچید...
    یا ظرفی شکلات یا شیرینی ...
    اصلاً اسم پنجشنبه كه می‌ آيد
    ياد رفتگان می‌ افتيم ناخودآگاه
    چه آنها كه از دنيایمان رفته‌ اند
    و چه آنها كه از زندگیمان رفته‌ اند
    اما يادشان بی‌ خيال‌ مان نمی‌ شود
    فقط بايد فاتحه‌ ای برایشان خواند و بس …
    دل نوشت :
    به قول حسین پناهی :
    چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
    نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
    نه به حرفی دلی را آلوده
    تنها به شمعی قانع اند
    و اندکی سکوت ...

    • Ahmad Reza : خواهش میشه :)

      1 روز و 14 ساعت قبل

    • ♡ ɮŗεąŧɧ - : ممنون!

      1 روز و 14 ساعت قبل

    • Ahmad Reza : چشم :)

      1 روز و 14 ساعت قبل

  • من خدایی دارم سبز تر از برگ درخت ...
من خدایی دارم روشن تر از آفتاب ...
هر طرف مینگرم او هست ...
  • من خدایی دارم سبز تر از برگ درخت ...
    من خدایی دارم روشن تر از آفتاب ...
    هر طرف مینگرم او هست ...
    آن خدای مهربان ...
    مردی دیدم ک پا نداشت ...
    عرق میریخت و کار میکرد ...
    دستش دراز نبود جلوی هیچکس ...
    خدا در گوشم گفت :
    بگو شکر ...
    پیر زنی دیدم چشم نداشت ...
    حصیر میبافت و زیر لب ذکر میگفت ...
    خدا در گوشم گفت :
    بگوو شکر ...
    پسری دیدم کر و لال بود ...
    ولی میخندید ...
    خوشحالی از سر و رویش می بارید ...
    خدا در گوشم گفت :
    بگو شکر ...
    دختری دیدم که پا نداشت ...
    به روی ویلچرنشسته بود ...
    گرم بازی بود امید به زندگانی داشت ...
    خدا در گوشم گفت :
    بگو شکر ...
    فهمیدم آن قصه ک گویند خدا از رگ گردن نزدیک تر است ...
    گفتم خدا یا شکر ...
    دل نوشت :
    یه پلک چیه مگه ؟! فکر کن فنرش در بره پلکت بیوفته ...
    افتادگی پلک پیدا کنی ...
    باس با دست پلکتو بگیری بالا تا ببینی ...
    فقط همین شکر نداره ؟ !!!
    یکی میاد میگه بابا اینا همش کشکه اینجوری بوده آدم ...
    الان دانشمندان کشف کردن تمام انسانها از دو تا آدمن از 200 هزار سال پیش ...
    اینم هیچی !؟ معجزه چی میگه این وسط اگه همه حرفایی ک به خوردمون میدن راست باشه ؟!!
    یه دفعه طرف فلجه پا میشه راه میره ، کوره بینا میشه ...نمیتونی هم بگی اینا از اولش سالم بودن
    پرونده ها پزشکیشون هست به قطر دو سه سانت ...یکم فکر کنیم ...
    درسته بعضی وقتا دعا میکنیم خدا مستجاب نمیکنه به ظاهر اما مطمعن باش که خدا یه بلایی و ازت دور کرده سر همون دعا ...:)
    [ادامه...]

    • Ahmad Reza : خواهش وظیفه بود :)

      4 روز پیش و 3 ساعت قبل

    • |Fatmeh| * : ممنون از لایکات ^_^

      4 روز پیش و 3 ساعت قبل

    • Ahmad Reza : مرسی خوودت گلی :)

      4 روز پیش و 4 ساعت قبل

    Ahmad Reza

    5 روز پیش و 5 ساعت قبل
  • همه چی از یه نگاه شروع شد ...
خندید منم خندیدم ...
گفت دوست شیم ؟ 
گفتم دوست شیم :)
خندید رقصید
  • همه چی از یه نگاه شروع شد ...
    خندید منم خندیدم ...
    گفت دوست شیم ؟
    گفتم دوست شیم :)
    خندید رقصید منم خندیدم ...
    تا اینکه یه روز اومد گفت باید بره یه جای دور ...
    اوون دور دوورا ...
    ازم خواست همراش برم اما قبول نکردم ...
    اون به دوستیمون فقط به شکل یه دوستی نگاه میکرد ...
    اما من نه ، واقعا دوسش داشتم ...
    کار درست و هم اوون میکرد ...
    وقتی داشت میرفت گفت دوستیمون پایداره ؟
    گفتم تا هر وقت تو بخوای :)
    رفت ک رفت ک رفت حتی یبار هم حالمو نپرسید ...
    اولش نگرانش شدم بعدش گفتم حتما نتونسته دیگه ...
    تا اینکه تو تعطیلات عید یه شماره ناشناس بهم زنگ زد ...
    عموما شماره ناشناس جواب نمیدم اما این سری به دلم افتاد جواب بدم ...
    خودش بود ، وای یه دفعه ای جا خوردم ....
    سلام خوبی و همین حرفایی ک عموما میزنن ...
    خیلی خوشحال بودم تا این که گفت داره طلاق میگیره ...
    گفتم طلاق ؟ مگه ازدواج کردی توو ؟
    گفت اون طرف ک بودم خیلی تنها شدم و ازدواج کردم ...
    یه بچه هم دارم ...یه دفعه دنیا رو سرم خراب شد ...
    من اینهمه سال منتظرش مونده بودم ...
    بعدش خودمو زدم به اون راه و الکی خندیدم ...
    گفتم خوب چ کاری از دستم بر میاد ؟
    گفت هیچی ... فقط خواستم بدونم هنوز دوستیم ؟
    با مکث جواب دادم اما گفتم هنوز دوستیم ...
    خندید و قطع کرد و دیگه خبری ازش نشد ...
    چند روز بعد یه نامه اومد برام ....
    -سلام علی خوبی عشقم ؟!
    وقتی این نامه رو میخونی من فرسنگ ها ازت دورم ...
    روز اولی ک دیدمت تو یه نگاه عاشقت شدم ...
    اما چون گفته بودی دوستیم روم نشد هیچوقت بهت بگ
    [ادامه...]

    • Ahmad Reza : مشکل از اینجا شروع بشه به حرف دل گوش کنی جلو عقلت گرفته میشه و وقتی به حرف عقلت گوش کنی جلو دلت ...یا باس با دل باشی یا بی دل ... ک عموما همموون از دلموون ضربه میخووریم ...

      11 ساعت پیش و 53 دقیقه قبل

    • . darya . : آدمی که میره دنبال عقلش اگه شکست بخوره براش میشه ی درس ی تجربه واسه آینده ... اما امان از وقتی که میری دنبال دلت و نارو میخوری میشه ی زخم رو دلت که با هر بار شنیدن ی اسم شبیه ی برخورد شبیه یا دیدن ی شباهت انگار نمک میریز

      12 ساعت پیش

    • |Fatmeh| * : اوهوم .واقعا _-

      5 روز پیش

  • بگذار و بگذر... بگذار و بگذر ...
یه موتور داشت ماله قرن دقیانوس ...
وقتی مینشس رو موتورش خیلی دلا
  • بگذار و بگذر... بگذار و بگذر ...
    یه موتور داشت ماله قرن دقیانوس ...
    وقتی مینشس رو موتورش خیلی دلا میریختن ...
    خونه اولی : تق تق تق ...
    کیه ؟ بچه بگو بزرگترت بیاد بیرون ...
    یه خانم جوون حدود سی ، سی پنج ساله درو باز کرد ...
    اجاره رو جور کردی یا بگم بچه ها بیان همه چیتو بریزن توو خیابون ؟
    بخدا بخدا اوس جعفر گفتن تا آخر هفته پول لباسامو میدن ...
    باهات تسویه میکنم ...
    هفته پیشم همین و گفتی هفته پیششم نه دیگه این تو بمیری ازون تو بمیریا نیست ...
    بخدا بچم مریض شد چیکار کنم یه زن تنهام کسی ندارم ...
    چند بار گفتم میریم محضر و بله رو بگو همین خونه رو میندازم پشت قبالت ...
    مرتیکه تو اندازه پدر من سن داری خجالت نمیکشی ؟
    بذار یجا رو پیدا میکنم بچه هامو بر میدارم و میرم ...
    فاطی آتیش نزن به بختت دختر هر چی بخوای برات جور میکنم ...
    اوس جعفر بیا بگذر در حق من و بچه های صغیر و یتیمم رحم کن تا خدا بهت رحم کنه ...
    ن فاطی اون چشات من و کشته بله رو بگو و خودت و خلاص کن ...
    فاطمه خانم که ازون محل رفت که رفت که رفت ...
    وقت مردن اوس جعفر هر چی بهش میگفتن بگو لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ ...
    میگفت فاطی فاطی فاطی ...
    دل نوشت :
    جمع میکنه میکنه میکنه نه خودش ازش لذت میبره نه کمک کسی میکنه ...
    یه آشنایی تعریف میکرد برام میگفت بزرگ محل بود اجاره نشینش بودیم ...
    سر برج شد خانومم پا به ماه بود اومده بود اجاره بگیره ...
    اجاره رو که دادم گفت شنیدم دارین تعداد اضاف میکنین ؟
    با ترس و لرز که نکنه اجاره رو اضاف کنه گفتم : بله حاجی ...
    صد تومن پول و برگردوند و گفت : مبارکه ...
    [ادامه...]

    • Ahmad Reza : : لا اله الا الله * محمد رسول الله *علی ولی الله

      5 روز پیش و 5 ساعت قبل

    • محمد عیسی : لا اله الا الله * محمد رسول الله

      5 روز پیش و 7 ساعت قبل

    • Ahmad Reza : خخخخخ حتما من 83 سالمه :|

      6 روز پیش و 11 ساعت قبل

  • ساده که باشی زود دل میبندی ...
ساده که باشی زود دوست داشتن را یاد میگیری ...
ساده که باشی زود عاشق
  • ساده که باشی زود دل میبندی ...
    ساده که باشی زود دوست داشتن را یاد میگیری ...
    ساده که باشی زود عاشق میشوی ...
    ساده که باشی زود فراموش میشوی ...
    ساده که باشی زود تکراری می شوی ...
    ساده که باشی زود خیلی زود تنها میشوی ...
    یک سادگی و اینهمه تناقض ...
    یک سادگی و اینهمه فریب ...
    یک سادگی و این همه ... این همه تنهاییییی ....
    به قول حسین پناهی :
    ساده لباس بپوش! ساده راه برو!
    اما در برخورد با دیگران ساده نباش!!
    زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند!
    برای درهم شکستن غرورت!!!
    دل نوشت :
    سادگی کردم و دیدم هر آنچه می باید بود
    زین پس به مثال گرگ گله را میبینم ...

    • Ahmad Reza : ممنوون نظر لطفته :)

      1 هفته و 2 روز قبل

    • Raha :) : قشنگه.. (gol)

      1 هفته و 2 روز قبل

    • δαஹiга ! : البته :)

      1 هفته و 3 روز قبل

  • امروز نمیدانم چرا دلم هعی میخواهد از حجاب بنویسم ...
مینویسم شاید خواننده ای داشته باشد ...
دست عش
  • امروز نمیدانم چرا دلم هعی میخواهد از حجاب بنویسم ...
    مینویسم شاید خواننده ای داشته باشد ...
    دست عشقشو گرفته بود و میرفت ...
    خیلی دوسش داشت ...
    روش غیرتی بود ...
    مرتضی ...
    جونم عشقم ...
    اون پسرا رو نگاه ...
    نگاشوون رو من زومه ...
    صبر کن عزیزم ...
    بچه قرتی مگه خودت خوار مادر نداری این جوری نگاه زن مردم میکنی ؟
    بزنم شتکت کنم دو تا از من بخوری یکی از دیوار ؟
    (مثلا که جوونای سر به زیر خوبی بودن و فقط نگاهشون افتاده بود و دعوا هم نکردن)
    ببخشید داداش شرمنده فکر نمیکردم خانمتون باشن ...
    یعنی چی این حرف ...
    بر میگرده یه نگاه به خانمش میکنه ...
    سرش و میندازه زیر و میره ...
    دل نوشت :
    تو آمریکا آزادیه دیگه مهد آزادی مهد بشر دوستی مهد فلان و بیساری که کردن تو گوشتون ...
    پس چرا از هر 6 تا زن و دخترشون حداقل به یکیشون اونم نه دل بخواهی ، با زور تجاوز شده ...
    اینا ولش کن بابا اصلا همه جاییه ، پ چجوری به 34 درصد از بچه های زیر 18 سال تجاوز میشه سالیانه ...
    بابا با مهد آمریکا درست صحبت کنا نه نمیشه...اینم نمیشه نه ؟ چطوره بگم هر 100 ثانیه یه آمریکایی مورد تجاوز قرار میگیره ؟ دیگه داری خونمو جوش میاریا با آمریکا درست صحبت کن اونجا حجابش اختیاریه همه چی توش آزاده ازین خبرا نیست ...اینم نمیشه نه ؟ برو درباره عروسک لولیتا بخون آخر آزادی میشه این :)
    این رو برا شما چادری ها مینویسم :گفتن چیزی رو که میخوای خراب کنی بهش حمله نکن ، ازش بد دفاع کن ، شما چادری ها با حجابتون به نوعی مدافع چادرید ، من زیاد دیدم چادری هایی که بعضا از یه مانتویی تابلو تر هستند ...
    [ادامه...]

    • Ahmad Reza : نظر لطف شماس به این حقیر ...ممنوونم

      2 هفته پیش

    • mohajer 12 : [و علیه السلام] فرمود: خدایا به تو پناه می برم که برونم در دیده ها نیکو نماید و درونم، در آنچه که از تو نهان می دارم، به زشتی گراید... قلم بسیار شیوا، و طرز بیان بسیار عالی و ... هر دو پست اخیر شما رو مطالعه کردم و لذت ب

      2 هفته پیش

    • Ahmad Reza : ممنووون از سر زدنتون شما هم محبووب بودین ...

      2 هفته پیش

    Ahmad Reza

    2 هفته پیش و 3 روز قبل
  • کوچیک تر که بودم به هر کی میرسیدم میگفتم میخندیدم ...
بدون هیچ غرضی بدون هیچ فکر و بدون هیچ درخواست
  • کوچیک تر که بودم به هر کی میرسیدم میگفتم میخندیدم ...
    بدون هیچ غرضی بدون هیچ فکر و بدون هیچ درخواستی ...
    بزرگتر که شدم تا به یکی میرسیدم میخواستمم باش دوست بشم و بگم بخندم ...
    یهو یه نگاه بدی میکرد بهم و دو تا چیز حوالم میکرد ...
    فکر کردم شاید باید چیزی بخوام ازشون یا جور دیگه رفتار کنم ...
    کم کم به حدی رسید که به هر کی میرسیدم میگفتم عاشقتم ...
    میگفت : واقعا ... ادامه میدادم و میگفتم دوست دارم ...
    طرفم میدونس دارم دروغ میگم اما خوشش میمومد و بام میموند ...
    کم کم گرگ ها رفتن تو لباس گوسفندا و روباها از فرصت استفاده کردن ...
    دندون گرگ ها رو کشیدن ...
    گرگه تا به خودش اومد دید نه غروری مونده نه دندونی برای دریدن ...
    ن حجب و حیایی برای دست کشیدن و نه آبرویی برا برگشتن ...
    جا خوش کرد تو لباس گوسفندیش و همونجور موند و مرد ...
    باهاش که صحبت میکردم میگفتم چند تا دوس داشتی تا الان که 35 سالته ...
    میگفت جوری شدم که به هفته نمیکشید رابطم با بعضی ها ...
    الان نه میتونم ازدواج کنم نه این جور زندگی کردن رو ترک کنم ...
    گفتمش تا حالا به توبه فکر کردی ...
    خندید و گفت از ما گذشته ...
    گفتمش هیچوقت دیر نیست ...
    بتونی برگردی خدا میبخشتت ...
    گفت: مساله همینه دیگه نمیتونم برگردم ...
    دل نوشت :
    ناراحت شدم باهاش که حرف میزدم اولش گفتم تو دلم حقشه مرتیکه عوضی...
    بعدش گفتم خدایا منو ببخش که اگه تو نمیخواستی شاید من از این یارو هم بدتر بودم ...
    هیچوقت فکر نکنیم اگه ما جای طرف بودیم این کارو نمی کردیم فقط خدا رو شکر کنیم که جاش نبودیم و بخوایم از خدا که جاش نباشیم ...
    [ادامه...]

    • Ahmad Reza : بهتر که بنگریم میبینیم خدا توفیق نداد که بعد از اونهمه شقاوت و پستی توبه کنه ...این برای اون کسایی که میگن هرکاری میخوایم بکنیم بعدش یه توبه میکنیم و خلاص شاید دیگه فرصتی برای توبه خدا نده به انسان و غرق در ظلمات خودش دن

      1 هفته و 4 روز قبل

    • Ahmad Reza : بزرگترین درس ها بهمون داده تاریخ ... و وقتی شمر از کار پشیمان شد نزد امام سجاد(ع) رفت و گفت : آیا برای من هم بخششی هست ؟ فرمودند : نماز غفیله بخوان ... که بی بی جانشون زینب ناراحت شدند و گفتند چرا کمکش کردین ... فرمودند

      1 هفته و 4 روز قبل

    • |Fatmeh| * : چه غمگین .. اما میتونست ب زندگی برگرده خدا بخشنده هس

      1 هفته و 4 روز قبل

  • در یکی از روزهای سال 1362 ، زمانی که آیت الله خامنه ای ، رییس جمهور وقت ، برای شرکت در مراسمی از ساخ
  • در یکی از روزهای سال 1362 ، زمانی که آیت الله خامنه ای ، رییس جمهور وقت ، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری ، واقع در خیابان پاستور خارج می شد ، در مسیر حرکتش تا خودرو ، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.
    صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد : «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم» . رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود ، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: « حاج آقا شما وایسید ، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش ، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره . بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».
    رییس جمهور گفت: « بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».
    لحظاتی پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش ، خیس اشک بود . هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید ، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست
    [ادامه...]

    • Sss Z : (geryeh) واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم (geryeh)

      3 روز پیش و 16 ساعت قبل

    • REZA Shayan : الله رحمت ایلسین (ghamgin)

      1 هفته و 6 روز قبل

    • علۓ باـפֿـتر : سلام بزرگوار...با احترام دعوتید به عضویت در گروه «آرامش دلـــــــــــــــــها » و محــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبوب کردن گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروه ....واستف

      2 هفته پیش

  • گفت بنویس ...
گفتم چی بنویسم ...
میگم بنویس ...
خووب لا مصب از چی ...
از خودت از گذشتت از روزایی
  • گفت بنویس ...
    گفتم چی بنویسم ...
    میگم بنویس ...
    خووب لا مصب از چی ...
    از خودت از گذشتت از روزایی که بهت گذشت ...
    به نام خدا ...
    روز و روزگاری رفت و عشقی پا گرفت ...
    یک نفر دیگر بیامد عشق من را او گرفت ...
    چرا چرت و پرت میگی ...
    درس بنویس بفهمم چی میگی ...
    میشه بیخیال شی ...
    میگم بنویس ...
    خوووب میخواس عروس بشه ...
    چرا نرفتی خواستگاری ...
    هر چی گفتم نیوومدن ...
    آخرش راضی شدن خدمتم تمووم بشه بیان ...
    خووب ...
    خووب ندار دیگه دختره عرووس شد وسط خدمتم ...
    همین عروس شد ؟!!
    عاره مگه چیه ؟ میخواسی دوماد بشه ...
    توو چه سر خووشی ...
    خووب بعدش ...
    5 سالی میگذره ...
    خووب چرا ازدواج نکردی ؟!
    کسی یه آدم دست خورده را دوس نداره ...:)
    مگه پسرم دست خورده میشه ؟
    چه فرقیه !!!
    تووام دیگه شورش و در اووردی ...
    قراره چی کار کنی ؟
    زندگییییییییییییییییییییی
    بروو بمیر باووووو
    نوکرم بازم ازین دعاها بکن :)
    صبر کن الان میام –
    بیا بگیر ...
    مگه تو ترک نبوودی ؟!
    خفه شوو روشن کن بکشیم ...
    چاکر رفیق :)
    بروو بمیر ...
    نووکرم :)
    دل نوشت :
    به دلت بگوو زیاد زر زر نکنه اعصاب ندارم :|
    اینجا دیگه ماله خوودمه اشتباه داری میزنی ...
    عه ببخشید ...
    پسرم دست خورده میشه ...
    خودش نه دلش ...
    تا آخرش نمیتوونه فراموش کنه :)

    • Ahmad Reza : مرسی در کل پس :) (gol)

      2 هفته پیش

    • ... . ... : ... (gol) متن قشنگیه ! ولی یجاهاییش بد رو اعصابِ .. در کل ، ای روزگاااار .

      2 هفته پیش

    • Ahmad Reza : خواهش مراحمی ...

      3 هفته پیش و 4 روز قبل

    ادامه... دوستان
    • |Fatmeh| *
    • ابوالفضل ......
    • s.y.d.a.l.i bineshan
    • ‍‍‍‍‍‍‍ ‍‍ farzane
    • ČŔÅŹY Ğïřľ ツ
    3867 هواداران
    بازدیدکنندگان