عرشیا .....

(a12b12 )

عرشیا .....

2 ساعت پیش و 33 دقیقه قبل

میگویند ،
در سال ۱۹۵۸ وقتی اصلاحیه قانون اساسی سوئیس در موضوع عدالت اجتماعی در حال بررسی بود،رییس مجلس قانون اساسی در رستورانی شاهد داستان زیر بود که مسیر بررسی را تغییر داد و امروز سوئیس بالاترین سطح عدالت اجتماعی را در دنیا برای ملت خود یدک میکشد.او میگوید؛
در میز مجاور من مردی يک ساندويچ برای دوتا پسر كوچيكش گرفت؛
گذاشت روی ميز،
به اولی گفت: "تو نصف كن!"
و به دومی گفت: "و تو انتخاب كن!"
مات و مبهوت نحوه ی تربيت وعدالت اين مرد شدم!!
يعنی اگه اولى يک وقت عمدا نامساوى نصف كند، دومى حق داشته باشد كه اول انتخاب كند!
فهمیدم "که قانون پدر است "
دولت "پسر اول "و ملت "پسر دوم"
وتا امروز این تجربه در همه ارکان سوئیس حاکم است.

عرشیا .....

3 ساعت پیش و 8 دقیقه قبل

موشي در خانه ي صاحب مزرعه تله موش ديد ؛ به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد؛
همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطي ندارد ؛
ماري در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزيد ؛
از مرغ برايش سوپ درست کردند؛
گوسفند را براي عيادت کنندگان سر بريدند؛
گاو را براي مراسم ترحيم کشتند؛
و در اين مدت موش از سوراخ ديوار نگاه مي کرد؛
و به مشکلي که به ديگران ربط نداشت فکر مي کرد ... !!!

#کلیله_و_دمنه

یک کلبه ی خراب و کمی پنجره

یک ذره آفتاب و کمی پنجره


ای کاش جای این همه دیوار و سنگ


آیینه بود و آب و کمی پنجره


در این سیاه چال سراسر سوال


چشم و دلی مجاب و کمی پنجره


بویی ز نان و گل به همه می رسید


با برگی از کتاب و کمی پنجره


موسیقی سکوت شب و بوی سیب


یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره

ما از جنس پینه کفش به پا داریم
هر چند
این کفشهای کهنه ی ما درد می کند
اما
با کفشهای خستگی خود
از ره رسیده ایم
میراث باستانی ابراهیم
بر شانه های ماست



نمرودیان همیشه به کارند
تا هیمه ای به حیطه ی آتش بیاورند

اما
ما را از آزمایش آتش هراس نیست



ما بارش همیشه ی باران کینه را
با چترهای ساده ی عریانی
احساس کرده ایم
ما را بجز برهنگی خود لباس نیست

عرشیا .....

3 هفته پیش و 4 روز قبل

دو پيرمرد 90 ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسيار قديمى بودند. هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به ديدار او مي رفت

يک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بوديم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى مي کرديم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، يک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم مي شود فوتبال بازى کرد يا نه؟

بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترين دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر مي دهم.»

چند روز بعد بهمن از دنيا رفت. يک شب، نيمه هاى شب، خسرو با صدايى از خواب پريد. يک شيء نورانى چشمک زن را ديد که نام او را صدا مي زد: خسرو، خسرو...

خسرو گفت: کيه؟

منم، بهمن.

تو بهمن نيستى، بهمن مرده!

باور کن من خود بهمنم...

تو الان کجايي؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و يک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو. بهمن گفت: اول اين که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر اين که تمام دوستان و هم تيمي هايمان که مرده اند نيز اينجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اينجاست. و باز هم از آن بهتر اين که همه ما دوباره جوان هستيم و هوا هم هميشه بهار است و از برف و باران خبرى نيست. و از همه بهتر اين که مي توانيم هر چقدر دلمان مي خواهد فوتبال بازى کنيم و هرگز خسته نمي شويم. در حين بازى هم هيچ کس آسيب نمي بيند.

خسرو گفت: عاليه! حتى خوابش را هم نمي ديدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چيه؟

بهمن گفت: مربيمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تيم گذاشت!!!

امید وارم خوشتون اومده باشه

ادامه... دوستان
  • ♕ค๓iຖค♕ νօɾօʝმƙ
  • MaRgE MaGhZi #
  • یخ فروش جهنم
  • مهــــــــرابی ام
  • 118FILE .COM
  • توسکا سیفی
  • عبد الزهرا .
  • Fatemeh :)
  • دندان پزشک
  • mahan mahani
  • **////black_cap**////////// ----------
  • حامد عباسی پور
  • پیمان دهش پور
296 هواداران
بازدیدکنندگان