Ѧ♭◎ℓḟαℨℓ :)

(ab0l )

Ѧ♭◎ℓḟαℨℓ :)

1 ماه, 1 هفته [پست ثابت]
  • پاها رو زمین،ولی طرفدار پرواز

    • ava3

    آقا ما بچه بوديم (سال اول دبيرستان) شديدا از آمپول فراري يه روز قرار بود واكسن بزنن تو مدرسه برامون منم ترسو فرارو بر قرار ترجيح دادم و رفتم خونه بماند كه مامان سوال پيچم كرد چرا زود اومدي و اينا. عصري تلفن زنگ خورد مامي گوشيو برداشت وسط مكالمش ديدم داره چپ چپ نگام ميكنه پيش خودم گفتم يا خدا خودت بخير بگذرون آخه از اون نگاها بودا... خلاصه كاشف به عمل اومد اين رفيق نا رفيق ما زنگ زده گزارش داده بنده از مدرسه فرار كردم به خاطر واكسن...جاتون خالي كتكو كه نوش جان كردم بماند فرداشم به روز بردنم واكسن زدن برام كه فكم تا دو روز از ترس و استرس كج شد..... خداييش دوست با وفاست من داشتم اون موقع
    نتيجه اخلاقي: از اون موقع تا الان آمپول نزدم ههههههههههههه :)))))))))))

    سلام مممممممممم
    من امروز اعصابم خورد بهم ریخته بود و یه جورایی اینو سر مدیر و معاون گروه خرا ب کردم
    الانم اومدم ازشون معذرت خواهی کنم وامیدوارم منو ببخشن
    دوستون دارم-قلبن

    ارادت

    • мarÿam .. : الهام زیاد بیرون میره من که میگفتم میره استراحت همش خواب که نبود

      4 سال پیش و 6 ماه قبل

    • Ѧ♭◎ℓḟαℨℓ :) : اوکی چه عجب ایشون پاشو از خونه گذاشت بیرون

      4 سال پیش و 6 ماه قبل

    • мarÿam .. : هههههههه نه الان رفته خرید ولی گفت زودی میاد

      4 سال پیش و 6 ماه قبل

    اقا ما یه مامان بزرگی داریم
    از اونا که اشپزی بلد نبودن ادمو
    میکوبه تو سرش
    اقا یه روز این مامان بزرگ ما گفت دختر برو
    از تو کمدم دامنو برام بیار
    ما هم رفتیم و کمد رو گشتیم و غیر یه
    شلوار گل گلی چیزی نیافتیم
    رفتم گفتم مامان نبود پیدا نکردم
    گفت عرضه دامن پیدا کردنم نداری
    خاک تو سرتتتتا
    اقا بلند شد رفت سمت کمد ما هم دنبالش
    یهو همون شلواره رو دراورد
    گفت این چیه؟؟؟؟"
    بلوزه؟
    شلواره؟
    چیه؟
    قیافه من ‎:|
    قیافه مامان بزرگن ‎:)
    قیافه دامن :))))))
    اخه بشرررررر ادم میره با پارچه شلوار دامن میدوزه
    خدایا به همین وقت قسمت میدم
    منو بکش راحتم کن
    @_@
    بعد حالا تو هر جمعیم میشینه تعریف میکنه
    من تو این بی شوهری با این مامان بزرگ نترشم
    صلواتتتتتتتتتت

    يه روزرفته بوديم خونه داييم منو مامانم و بابام وزن داييم نشسته بوديم داشتيم ميوه ميخورديم و ميگفتيم و ميخنديديم مامانم چادر سرش نبود كه يهو در باز شد و باباى زن داييم اومدتو مامانم هول شده بود و ميگفت واى چادرم كو كه يهو زن داييم دوييد چادرشو در اورد و گذاشت سر مامانم!
    اقا ما پوكيديم از خنده اخه باباش محرمه پس بابام چى :)))

    ادامه... دوستان
    • Ⓢ£ⓥのム :)
    3004 هواداران
    بازدیدکنندگان