ابراهیم عرفان

(alifazel )

ابراهیم عرفان

3 ماه پیش, 1 هفته
  • معشوق را ز عشق نه سود است و نه زیان. اگر وقتی طلایه ی عشق بر او تاختن كند و او را نیز در دایره ی عشق
  • معشوق را ز عشق نه سود است و نه زیان. اگر وقتی طلایه ی عشق بر او تاختن كند و او را نیز در دایره ی عشق آوَرَد، آن وقت او را نیز حسابی بُوَد از روی عاشقی نه از روی معشوقی.

    سوانح العشاق

    احمد_غزالی

    (سوانح العشاق، نامه هایی هستند که جناب احمد غزالي در باب عشق در جواب نامه های جناب عین القضات همدانی نوشتند

    • ALI BAKHTAR : سلام وعرض ادب...نیستید عزیز بزرگوار ....چندمین بار است به پروفایلتان سر میزنم ونمایه تان خاموش است ...برقرار وسلامت باشید.

      1 هفته و 3 روز قبل

    • *** ℳїИα *** : چرااینجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟باتمام احترامی که براتون قائلم بایدخدمتتون عرض کنم این رفتارتون وپاسخ ندادن به کامنتهاتوهین به شخصیت دیگرانه

      1 ماه و 2 هفته قبل

    • غزل ...... : سلام وعرض ارادت..استادعزیزخوبی؟..امیدوارم هرکجا هستید سلامت وتندرست باشید بزرگوار (gol) (gol)

      1 ماه و 3 هفته قبل

  • کمال الملک نقاش چیره دست
ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها
و سبکهای نقاشان فرنگی 
به ار
  • کمال الملک نقاش چیره دست
    ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها
    و سبکهای نقاشان فرنگی
    به اروپا سفر کرد
    زمانی که در پاریس بود
    فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن
    شکمش هم پولی نداشت
    یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد
    در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول
    غذا را روی میز میگذاشتند و میرفتند،
    معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که
    این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون میرسید
    اما کمال الملک پولی در بساط نداشت
    بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد
    از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود
    مدادی برداشت و پس از تمیز کردن کف بشقاب
    عکس یک اسکناس را روی آن
    کشید
    بشقاب را روی میز گذاشت
    و از رستوران بیرون آمد
    گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید دست برد که آن را
    بردارد
    ولی متوجه شد که پولی در کار
    نیست و تنها یک نقاشی ست
    بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک دوید یقه او را گرفت
    و شروع به داد و فریاد کرد
    صاحب رستوران جلو آمد و جریان
    را پرسید
    گارسون بشقاب را به او نشان داد
    و گفت این مرد یک دزد و شیادست
    بجای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده
    صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود
    دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد
    بعد به گارسون گفت رهایش کن
    برود این بشقاب خیلی بیشتر از
    یک پرس غذا ارزش دارد
    امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس بعنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری میشود.

    • ❦ khคຖ໐໐๓ ❦ r໐ฯค : (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) خیلی زیبا (gol)

      2 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • اشرف . ش . ی : درود دوست ارجمند و فرهیخته جای شما اینجا خیلی خالیه !!!! لطفا باز گردید دل دوستان را شاد کنید .

      3 ماه پیش, 1 هفته

    • رويا دانشور : چه بی صدا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      3 ماه پیش, 1 هفته

    ابراهیم عرفان

    11 ماه پیش و 2 هفته قبل [دنیای کتاب]
  • ... اگر کور نمی تواند به شناخت دست یابد تنها از کوری او نیست. از این است که از جهل مست است چرا که ان
  • ... اگر کور نمی تواند به شناخت دست یابد تنها از کوری او نیست. از این است که از جهل مست است چرا که انسان کور به هر حال بی چشم تر از خاک زمین نیست وقتی خاک زمین از فضل حق خصم خود را می شناسد و وقتی موسی را می بیند او را می نوازد اما چون با قارون مواجه شد او را خَسف می کند و حکم "ارض ابلعی" را درک می کند، چرا انسان باید ناشناسا بماند و از معرفت نصیبی نیابد؟ مولانا این جا خاطر نشان می کند که گویی خاک و آب و باد و آتش اگر چند در برخورد با ما بی خبر می نمایند، در واقع و در برخورد با حق، با خبر و صاحب ادراک و شعورند و عجب آنست که ما بر عکس آنها از آنچه ماسوای حق است با خبر هستیم و از حق و از آیات وی بی خبریم. این که تمام این عناصر و موالید بر وفق آیه ی "فابین ان یحملها واشفقن منها" (72/33) از قبول امانت شانه خالی و ودیعه ی حیات را نپذیرفتند، به خاطر همین نکته بود که مثل انسان ظلوم جهول از حق و از آن چه قبول امانت حیات بر آنها الزام می کند بی خبر نبودند. از این رو در واقع زبان حال این عناصر و موالید آن بود که ما از حیاتی که ما را با خلق، حی و با حق، میت می سازد بیزاریم. این انتساب ادراک و شعور به جمادات، که دنیای عارف را سراپا در نور معرفت مستغرق می سازد، در مثنوی مکرر هست و حاکی از توجه مولانا به امکان وجود مراتب اخس شعور در وجود موجوداتی است که در مراتب تکامل، مادون انسان اما به هر حال طلایه ی وجود انسان هستند...

    عبدالحسین زرین کوب، نردبان شکسته،

    • م ر ملکیان : کاش بودی که زسره شوق برایت غزلی خوانم...

      3 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • majid tavakolian : (gol) (gol) (gol)

      10 ماه پیش, 1 هفته

    • ائلشن ... : یاحقحضرت مولوی میفرماید:جمله ذرات زمین وآسمان لشکر حق اند گاه امتحانآب را دیدی که در طوفان چه کرد؟باد را دیدی که با عادان چه کرد؟آنچه بر فرعون زد آن بحر کینوآنچه با قارون نموده ست این زمینآنچه آن بابیل با آن پیل کردوآنچه

      11 ماه پیش و 2 هفته قبل

    ابراهیم عرفان

    11 ماه پیش و 2 هفته قبل
  • درکتاب تذکره الاولیاء، داستانی از بایزید بسطامی روایت شده که می تواند الگوی مناسبی برای 'دوستی های ا
  • درکتاب تذکره الاولیاء، داستانی از بایزید بسطامی روایت شده که می تواند الگوی مناسبی برای 'دوستی های اجتماعی' این روزهای ما باشد!
    احمد خضرویه مرید بلند مرتبه ی بایزید بسطامی همسری داشت به نام 'فاطمه' که از نوادر زمانه بوده است. گفته اندکه فاطمه با بایزید بسطامی دوستی بسیار نزدیکی داشته و با ایشان بی مهابا (خودمونی)سخن گفته است. این مسئله البته صدای شوهر را در می آورد و با فاطمه بحثشان بالامی گیرد.فاطمه به شوهر می گوید: 'عزیزم، تو محرم طبیعت من می باشی و بایزید محرم طریقت من' احمد که می فهمد این دوستی خوشبختانه پاک است و اجتماعی، آرام می گیرد.
    خلاصه دوستی اجتماعی فاطمه و بایزید ادامه داشت تا اینکه یک روز فاطمه به دستان خود 'حنا' می زند، بایزید کنجکاوی می کند و می پرسد: 'فاطمه از بهر چه حنا بسته ای؟' فاطمه پاسخ تکان دهنده ای به استاد می دهد: 'تا این غایت تودست و حنای من ندیده بودی. مرابا تو انبساط بود. اکنون که چشم تو بر این هاافتاد، صحبت مابا تو حرام است' به تعبیر دیگر، فاطمه همین که می بیند بایزید با آن همه وارستگی و پاکدامنی به اندازه ی پرسشی ساده، از وادی طریقت به صحرای طبیعت در غلتیده است و وارد حریم شخصی می شود، روی از او می پوشد و دیگر با او هم سخن نمی شود!
    اینجاست که مفهوم عمیق تعهد و پایبندی به زندگی زناشویی، معنا و مفهوم پیدامی کند. اینکه بهراسیم، اگر همسر ما با مردی بیگانه هم کلام شود کلاهمان را باد خواهد برد، به گمان من دلهره ای بی مورد و باوری آزاردهنده است. نه هیچ زنی می تواند شوهر را از همه ی زنان دیگر دور نگه دارد و نه هیچ مردی می تواند به تعبیر مهستی گنجوی همسر خود را در 'حجره ی دلگیر' زندانی کند. و حالا که این واقعیت زمانه ی ماست، باید بیاموزیم که 'فاطمه وار' دوستی های اجتماعی خود را مدیر
    [ادامه...]

    • لیلا سروش : امشب ,در یک خواب عجیب ,رو به سمت کلمات ,باز خواهد شد.باد چیزی خواهد گفت.سیب خواهد افتاد, روی اوصاف زمین خواهد غلتید, تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.سقف یک وهم فرو خواهد ریخت...چشم , هوش محزون نباتی را خواهد دید., پیچکی دو

      11 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • نسیم و طوفان : حفظکم لله جناب استاد، یکی از معضلات اجتماعی که موجب بی اعتمادی افراد میشه، و دوستیها به بیراهه میره، سعادتمند و بهروز باشید.

      11 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • سحر کاظمی : خیلی عالیه (gol) (gol) (gol)

      11 ماه پیش و 2 هفته قبل

  • روزی عارفی از یک دهکده عبور می‌کرد.
 مردی نزد او آمد و از او پرسید : هر بار که تو را می‌بینم می‌گوی
  • روزی عارفی از یک دهکده عبور می‌کرد.
    مردی نزد او آمد و از او پرسید : هر بار که تو را می‌بینم می‌گویی که همه می‌توانند به روشن‌بینی برسند، پس چرا هیچ‌یک از ما به روشن‌بینی نمی‌رسیم؟
    عارف به او گفت : دوست من، کاری برایم بکن! از همەی اهالی این روستا آرزوهای‌شان را بپرس و در کنار نام هر یک آرزوی او را بنویس و تا فردا لیست را برای من بیاور ...!
    آن مرد از تمامی اهالی آن روستا آرزوهای‌شان را پرسید . روستای کوچکی بود و ساکنان زیادی نداشت . هنگام عصر به نزد عارف برگشت و لیست را به او داد .
    عارف از او پرسید : چند نفر از این آدمها روشن‌بینی را آرزو کردەاند؟
    مرد متعجب شد چرا که متوجه شد کە حتی یک نفر هم روشن‌بینی را آرزو نکردە است .
    عارف به او گفت: آری من گفتم که همه می‌توانند به روشن‌بینی برسند ، اما نگفتم که همه آن را می‌خواهند .
    اگر آن را بخواهی ، ممکن می‌شود . اگر حقیقت را بجویی هیچ نیرویی در این کرەی خاکی نمی‌تواند مانعت شود .اما اگر آن را با اشتیاق نجویی هیچ نیرویی در این کرەی خاکی نمی‌تواند آن را به تو بدهد.
    پس برای اولین قدم باید در نظر بگیرید که آیا تشنگی‌تان واقعی است؟ اگر واقعی است پس من به شما اطمینان می‌دهم که مسیر رسیدن به هدف آماده حضور شماست ...
    اگر تشنگی‌تان واقعی نیست پس مسیری هم وجود ندارد .
    تشنگی و اشتیاق شما ، مسیر شما به سمت حقیقت است .

    • مریم ..... : سلاممتنهاتون مثل همیشه بی نظیره

      10 ماه پیش و 3 هفته قبل

    • saeed h.p : خواستن توانستن است!خیلی بود

      11 ماه پیش و 3 هفته قبل

    • banooyebahar megdad : (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol)

      11 ماه پیش و 3 هفته قبل

  • نقل کرده اند که پادشاهی بود که در نگین دُر گرانبهای او لکه سیاهی مشاهده شد.
 هر چه درباریان کردند ن
  • نقل کرده اند که پادشاهی بود که در نگین دُر گرانبهای او لکه سیاهی مشاهده شد.
    هر چه درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند و هر جایی وزیر مراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند تا مرد فقیری گفت من میدانم چرا دُر سیاه شده پس مرد فقیر را پیش پادشاه بردند او به پادشاه گفت در دُر گرانبهای شما کرمی هست که دارد از آن میخورد پادشاه به او خندید و گفت ای مردک مگر میشود در دُر کرم زندگی کند ولی مرد فقیر گفت ای پادشاه من یقین دارم کرمی در آن وجود دارد پادشاه گفت اگر نبود گردنت را میزنم و مرد بیچاره پذیرفت وقتی دُر را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی رنگ وجود دارد پادشاه از دانایی مرد فقیر خوشش آمد و دستور داد اورا در گوشه ای از آشپزخانه جا دهند و مقداری از پس مانده غذاها نیز به او دادند.
    روز بعد پادشاه سوا بر اسب شد و رو به مرد فقیر کرد و گفت این بهترین اسب من است نظرت تو چیست مرد فقیر گفت بهترین در تند دویدن هست ولی ی ایرادی نیز دارد پادشاه گفت چه ایرادی فقیر گفت در اوج دویدن اگر هم باشد وقتی رودخانه را دید به درون رودخانه میپرد پادشاه باورش نشد و برای امتحان اسب و صحت ادعای مرد فقیر سوار بر اسب از کنار رودخانه ای گذشت که اسب سریع خودش را درون آب انداخت پادشاه از دانایی مرد فقیر متعجب شد و یک شب دیگر نیز او را در محل قبلی با پس مانده غذا جا داد و روز بعد خواست تا او را بیاورند . وقتی نزد پادشاه آمد پادشاه از او سوال کرد ای مرد دیگر چه میدانی مرد که به شدت میترسید با ترس گفت میدانم که تو شاهزاده نیستی پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکند ولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود پادشاه را در پی کشف واقعیت وا داشت و پادشاه نزد مادرش رفت و گفت ای مادر راستش را بگو من کیستم این درست است که شاهزاده نیستم مادرش بعد کمی طفره
    [ادامه...]

    • سمية گمنام : بسيارزيباواموزنده.:/ احسنت

      11 ماه پیش و 3 هفته قبل

    • فریبا حسینی : سلام صبح بخیر هفته خوبی داشته باشید (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) عالی عالی

      11 ماه پیش و 3 هفته قبل

    • ... . ... : ... (gol) ...

      12 ماه پیش

  • آه
چه خبرهاست خدايا كه ندارم خبري                    
كو مرا خضر رهي تا كه نمايم سفري
با كه گويم
  • آه
    چه خبرهاست خدايا كه ندارم خبري
    كو مرا خضر رهي تا كه نمايم سفري
    با كه گويم كه چه ها مي كشم از دست دلم
    با تو گويم كه ز احوال دلم باخبري
    اسم اعظم كه ز احصاء و عدد بيرون است
    اسم آه است نصيبم نه كه اسم دگري
    حاصل آن همه از گفت و شنود شب و روز
    بجز از حيرت و دهشت چه مرا شد ثمري
    دگر از ذره روا نيست دهن بگشادن
    فهم ذره است چو فهميدن شمس و قمري
    ديده آن كه به روي تو نباشد نظرش
    نتوان گفت مر او را كه تو صاحب نظري
    اي خوش آن بنده بيدار بديدار رخت
    دارداز عشق وصالت به سحرها سهري
    صمت و جوع و سهرو خلوت و ذكر بدوام
    خام را پخته كند پخته شود پخته تري
    چون كه خودعين سلام است بهشت است نظام
    مظهر اسم سلام است هر آنچه نگري
    از دغلبازي و سالوسي نسناسي چند
    دين حق را چه زيانست و چه خوف و ضرري
    آن همه اشك بصر كز حسنت جاري شد
    باز از لطف تو داراست چه اشك و بصري

    علامه حسن زاده آملي
    تاريخ سرودن غزل: ماه رجب 1419ه ق (1376ه ش)

    • نعیمه .... : سلام و عرض ادب خدمت استاد بزرگوار.مطالبتون بلند اما مفید و آموزنده ..سپاس

      3 ماه پیش, 1 هفته

    • Amir Saman VaRaStEh : (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol)

      11 ماه پیش

    • قاصدک قاصد : سلام بر استاد عزیزم .حالتون چطوره .مثل همیشه انتخاب عالی وزیبایی داشته اید (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (ghalb)

      11 ماه پیش و 2 هفته قبل

    ادامه... دوستان
    • Leyla se
    • Shi Va
    • محسن ایمانی
    • Minerva 379
    • رویا ربیعی
    • مهناز اورکی
    • elina salehi
    • میلاد 251 احمدی
    • محمدرضا سابقی
    • elina salehi
    • ریحانه اسفندیارپور
    • لا اله الا الله محمد رسول الله
    • علیرضا نیکبخت
    • میلاد حسینی
    • حسن مهربان
    • F. H
    1904 هواداران
    بازدیدکنندگان