عیلرضا زمانی

(alireza3633 )

عیلرضا زمانی

2 ماه پیش [پست ثابت] [کافه قلم]
  • زدم فریاد خدایا این چه رسمی است

    رفیقان را جدا کردن هنر نیست

    رفیقان قلب انسانند خدایا

    بدون قلب چگونه می توان زیست ؟ [لینک]

    • ava3

    تلنگر

    به ساعت نگاه کردم. شش و بیست دقیقه صبح بود.
    دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.
    شش و بیست دقیقه صبح بود.
    فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.
    خوابیدم. وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.
    سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد.
    به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.

    آدم ها هم مثل ساعت ها هستند. بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت.
    مرتب، همیشگی. آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.
    بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند.

    بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود. بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.

    قدر این آدم ها را باید بدانیم، قبل از شش و بیست دقیقه

    • نفسای من : عالی (gol)

      2 هفته پیش و 5 روز قبل

    عیلرضا زمانی

    3 هفته پیش و 2 روز قبل [کافه قلم]

    گاهی اوقات قرارست که در پیله ی درد،
    نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی...

    گاهی انگارضروری ست بِگندی درخود ،
    تا مبدل به" شرابی" خوش و گیرا بشوی...!

    گاهی ازحمله ی یک گربه،قفس میشکند،
    تا تو پرواز کنی،راهی صحرا بشوی...

    گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست،
    باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی...

    گاهی ازچاه قرارست به زندان بروی،
    "آخرقصه هم
    آغوش زلیخا بشوی...

    وارﺩ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﻧﺴﺨﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﻫﻨﺪ.
    ﻓﺮﺩﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﻬﺠﻪ‌ﺍﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
    ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻦ؟
    ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﺁﻣﯿﺰ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
    ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺳﯿﻤﺎﻥ؟ ﺑﻠﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
    ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺗﯿﺮ ﺁﻫﻦ ﻭ ﺁﺟﺮ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﯾﺎ ﺧﺎﺭﺟﯽ؟
    ﺍﻣﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﮔﺮﻭﻧﻪ ﻫﺎ.
    ﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺩﻭﺧﺖ ﻭ ﺁﻧ‌ﻬﺎ ﺭﺍ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
    ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ ﺩﺳﺘﺎﻡ ﺯﺑﺮ ﺷﺪﻩ، ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﻧﻢ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺧﺘﺮﻣﻮ ﻧﺎﺯ ﮐﻨﻢ...
    ﺍﮔﻪ ﺧﺎﺭﺟﯿﺶ ﺑﻬﺘﺮﻩ، ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺑﺪﻩ.
    ﻣﺘﺼﺪﯼ ﺩﺍﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎنش ﯾﺦ ﺯﺩ...


    ﭼﻪ ﺣﻘﯿﺮ ﻭ ﻛﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﮐﺴﯽ ﻛﻪ ﺑــﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻐــﺮﻭﺭ ﺍﺳﺖ!
    ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﯼ ﺷﻄﺮﻧﺞ، ﺷﺎﻩ ﻭ ﺳـﺮﺑﺎﺯ ﻫـﻤﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺟﻌﺒﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﻧﺪ.
    جایگاه شاه و گدا، دارا و ندار قبر است...
    تقواست که سرنوشت ساز است...

    مهم ترین چیز در زندگی چیست ؟

    اگر این سؤال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است. خواهد گفت غذا.

    اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می میرد. خواهد گفت گرما.

    و اگر از آدمی تک وتنها همین سؤال را بکنیم. لابد خواهد گفت مصاحبت آدم ها.

    ولی هنگامی که این نیازهای اولیه برآورده شد آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد ؟

    فیلسوفان می گویند بلی

    و آن این است که بدانیم که ما کیستیم و در اینجا چه می کنیم ؟

    هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند تا او را تحسین کنند
    همه، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت
    یک لاک پشت حسود

    او یک روز نامه ای به هزارپا نوشت :
    ای هزارپای بی نظیر! من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقص شماهستم. و می خواهم بپرسم چگونه می رقصید. آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟ یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟
    در انتظار پاسخ هستم ، با احترام تمام، لاک پشت

    هزار پا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصیدن چه می کند؟ و کدام یک از پاهای خود را قبل از همه بلند می کند؟ و بعد از آن کدام پا را؟ متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز موفق به رقصیدن نشد!

    سخنان بیهوده دیگران ازروی بدخواهی و حسادت می تواند بر نیروی تخیل ما غلبه کرده ومانع پیشرفت وبلند پروازی ما شود [لینک]

    ادامه... دوستان
    • نفسای من
    • ✿ گل بانو✿ ✿
    • سعید \
    489 هواداران
    بازدیدکنندگان