علیرضا احمدی

(alireza_ahmadi )

بخونید خیلی جالبه

داستان واقعی از یک دانشجوی خانوم که ماه گذشته بر اثر تصادف با کامیون در گذشت

اسم او سیما بود، بصورت پاره وقت در یکی از شرکتهای ارتباطی مشغول به کار بود.که آنجا با یکی از همکارانش به نام محمد آشنا شده بود.


آنها دوعاشق به تمام معنا بودند و در طول روز از طریق همراه با هم صحبت میکردند.سیما برای اینکه ارتباط بهتر و هزینه کمتر سیم کارت خود را عوض کرد و از اپراتوری که محمد استفاده میکرد سیم کارت تهیه نمود، تا هردو از یک اپراتور استفاده نمایند
خانواده سیما از علاقه این دو نسبت به هم با خبر بودن و محمد نیز ارتباط نزدیکی با خانواده سیما داشت (به خاطر عشقش)
سیما بارها به دوستش و خانواده اش تو صحبتهاش گفته بود که دوست دارم اگه مردم گوشیم رو باهام دفن کنید.
بعداز فوت سیما هرکاری میکردن تا تابوت سیما رو بلند کنند و مراسم تشییع را بجا آورند تابوت از جایش کنده نمیشد.
خیلی از حاظرین اقدام به بلند کردن تابوت نمودن ولی هیچکس نتونست تابوت را بلند کند.
در نهایت با یکی از دوستان پدر سیما تماس گرفتن که این قدرت را داشت که با روح مردگان ارتباط برقرار میکرد.
او چوب دستی خود را برداشت و با خود شروع به صحبت کردن نمود.وپس از دقایقی گفت که این دختر خواسته ای داشته که هنوز انجام نشده.
که در این وسط دوست سیما گفت که او همیشه میگفت که گوشیم رو همراهم دفن کنید.سپس گوشی رو در تابوت کنار سیما گذاشتن و به راحتی تابوت را بلند کردند.
همه حضار در مراسم از این اتفاق عجیب و باور نکردنی در تعجب بودند.
پدر سیما در مورد فوت دخترش چیزی به محمد نگفته بود چون آن در مسافرت بود
محمد پس از چند روز به مادر سیما زنگ میزنه و میگه که من دا
[ادامه...]

  • پویا کیا : هادی چرا اسمتو تغییر دادی؟؟؟؟

    2 سال پیش و 10 ماه قبل

  • سار آآآآآآ : (gol) سلام (gol) محبوب شدید (gol) ازتون دعوت میکنم عضو گروه (gol) کلبه عشق (gol) بشید و محبوش کنید (gol) مرسی (gol)

    3 سال پیش

  • ~☆ღPÂR$Âღ☆~ ƛ:Ʀ : نمی دانم محبت رابر چه کاغذی بنویسم که هرگز پاره نشودبر چه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشودبرچه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود. ♥محبوب شدی♥♣منتظرم محبوب کنی مرسی♣ (gol) (ghalb)

    3 سال پیش و 4 ماه قبل

  • (victory)
    • ... ĦÂ♏ЄÐ : (gol) سلام دوست خوبم ظهرتون بخیر (gol) ** دعوتتون میکنم به ** گـــــــــــــروه تعــــــــــــــــــزیه امـــــــــام حســـــــــــین **خوشحال میشم افتخار بدین و عضــــــــــــــــــو بشین آدرس

      3 سال پیش, 1 ماه

    دﺧﺘﺮي ﯾﻚ ﺗﻠﻔﻮن ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮد...
    ﭘﺪرش وﻗﺘﻲ ﺗﻠﻔﻮن را دﯾﺪ،
    ﮔﻔﺖ. وﻗﺘﻲ آﻧﺮا ﺧﺮﯾﺪي اوﻟﯿﻦ ﻛﺎر ﻛﻪ ﻛﺮدي چی ﺑﻮد؟
    دﺧﺘﺮ: روي ﺻﻔﺤﻪ اش را ﺑﺎ ﭼﺴﭗ ﺿﺪِ ﺧﺮاش ﭘﻮﺷﺎﻧﺪم و ﯾﻚ ﻛﺎور ﻫﻢ ﺑﺮاﯾﺶ ﺧﺮﯾﺪم.
    ﭘﺪر: ﻛﺴﻲ ﻣﺠﺒﻮرت ﻛﺮد اﯾﻦ ﻛﺎر را ﺑﻜﻨﻲ؟
    دﺧﺘﺮ: ﻧﻪ!
    ﭘﺪر: ﺑﻪ ﻧﻈﺮت ﺑﺎ اﯾﻦ ﻛﺎرت ﺑﻪ ﺷﺮﻛﺖ ﺳﺎزﻧﺪﻩ اش ﺗﻮﻫﯿﻦ ﺷﺪ؟
    دﺧﺘﺮ: ﻧﻪ ﭘﺪر اﺗﻔﺎﻗﺎً ﺧﻮد ﺷﺮﻛﺖ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻣﯿﻜﻨﺪ ﻛﻪ اﯾﻦ ﻛﺎور ﻫﺎ را اﺳﺘﻔﺎدﻩ ﻛﻨﯿﻢ
    ﭘﺪر: ﭼﻮن ﺗﻠﻔﻮﻧﺖ زﺷت و ﺑﻲ آرزش ﺑﻮد اﯾﻨﻜﺎر را ﻛﺮدي؟
    دﺧﺘﺮ: اﺗﻔﺎﻗﺎً ﭼﻮن دﻟﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮاﻫﺪ ﺿﺮﺑﻪ ي ﺑﺨﻮرﻩ و از ﻗﯿﻤﺖ ﺑﯿﻔﺘﻪ اﯾﻦ ﻛﺎر را ﻛﺮدم
    ﭘﺪر: ﻛﺎور ﻛﻪ چسبوندی زﺷﺖ ﺷﺪ؟
    دﺧﺘﺮ: ﺑﻨﻈﺮم زﺷﺖ ﻧﺸﺪ; اﻣﺎ اﮔﺮ زشت ﻫﻢ ﻣﯿﺸﺪ, ﺑﻪ ﺣﻔﺎﻇﺘﻲ ﻛﻪ از ﺗﻠﻔﻮﻧﻢ ﻣﯿﻜﻨﺪ ﻣﻲ ارزد.
    ﭘﺪر ﻧگاﻩ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺘﻲ ﺑﻪ دﺧﺘﺮش اﻧﺪاﺧﺖ و ﮔﻔﺖ:
    "ﺣﺠﺎب" ﯾﻌﻨﻲ ﻫﻤﯿﻦ.

    • مسیــــــــــح † : سلام داداش ميتونم ازتون دعوت کنم عضو گروه ((معراج مومن ))بشيد و محبوبش کنيد و تا جايي که واستون امکان پذيره پست هاي مذهبي و عرفاني تونو اونجا به اشتراک بذاريد؟؟ (gol) (gol) (gol)

      3 سال پیش و 4 ماه قبل

    حکایت بد اقبالی یا خوش اقبالیحکایت بد اقبالی یا خوش اقبالی

    حکایت شده روزی مردی ساده دل جماعتی را دید که همراه یکی از بزرگان دین و معرفت با شتاب به صحرا می روند. پرسید: «کجا می روید؟»


    گفتند: «چند وقتی است که باران نیامده و مزارع و کشتزارهای ما به خاطر بی آبی، در شرف از بین رفتن هستند. می رویم دعای باران بخوانیم.»


    مرد ساده دل گفت: «احتیاجی به دعا نیست، من هم اکنون کاری می کنم که باران نازل شود.» پرسیدند: «چگونه؟» پاسخ داد: «با من به در خانه بیایید تا همه چیز روشن شود.»


    همه به در خانه او رفتند. مرد به همسرش گفت: «همه لباس های کثیف را بیاور و در تشت بریز تا بشوییم.»


    وقتی لباس ها شسته و روی طناب پهن شد، بلافاصله باران شروع به باریدن کرد! مردم گفتند: «عجب! راز این کار چیست؟»


    مرد گفت: «ما به قدری بد اقبالیم که هر وقت لباس می شوییم و روی طناب می اندازیم تا خشک شود، باران می آید و چند روزی آفتاب نمی تابد!»


    این حکایت به خوبی بیان می کند که خوش اقبالی و بداقبالی را خودمان به سمت زندگی مان جذب می کنیم. وقتی احساس بد اقبالی می کنیم، در واقع زمینه وقوع آن را فراهم می کنیم و به تدریج هم در می یابیم که در زندگی مان رخ داده است و دیگر یقین پیدا می کنیم که به راستی بداقبال هستیم؛ پس اگر انتظار وقایع و پیشامدهای خوب را داشته باشیم، آن ها را جذب می کنیم.

    • پویا کیا : میای بریم قله

      3 سال پیش و 5 ماه قبل

    • мιѕѕ єνιℓ♚ ♚ : میای یابرم؟ (abroo) (abroo) (abroo) (abroo)

      3 سال پیش و 5 ماه قبل

    • اقاااایی シ : محبوبی داداش خوش حال میشم به پروفایلم سربزنی:-)

      3 سال پیش و 5 ماه قبل

    شبا که ما میخوابیم...
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    البته ما که نمیخوابیم!!!
    شما هم که با شناختی که من ازتون دارم نمیخوابین!
    و پای گوشی هستین!
    پس بنظرم وقتشه که دیگه پلیسا شبا بخوابن ما بیداریم
    همه چی امن و امانه!

    معلم : با ( ايراد ) جمله بساز؟
    شاگرد : آبجيتو بيار بوس كنم !!
    :
    :
    .
    .
    ..

    :
    :
    ..

    :
    معلم : اينكه ايراد نداره!!؟
    شاگرد : پس ننتم بيار :

    • kasra irannezhad : خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه لایک لایک لایک

      3 سال پیش و 5 ماه قبل

    ادامه... دوستان
    • elnaz elnaz
    • fati h
    • پویا کیا
    • الهام الهام
    • mahta tehrani
    • اقاااایی シ
    • زهرا سلطاني
    • ღ reyhane love ღ
    • ♥  سیده زهرا عسکری  ♥
    • ♛₦ ƴ@ֆαᙢѦ ►
    • عشقم گم شده
    • ★ღღنوید ღღ★
    • mana falah
    • بهاره زمانی
    • Majid Maesoumi
    • Negin Khanom
    48 هواداران
    بازدیدکنندگان