اسي حسيني

(amir.amiri873 )
  • بالاخره یه نوروز جدید تو راهه و هرکی تو فکر هفت سین خودشه...
بعضیا هفت سینشون “سنجد“ و “سیر” و “سما
  • بالاخره یه نوروز جدید تو راهه و هرکی تو فکر هفت سین خودشه...
    بعضیا هفت سینشون “سنجد“ و “سیر” و “سماق” و “سرکه” و “سیب” و “سبزه” و “سوسن“ـه
    بعضیا هفت سینشون “سکه“ و “سانتافه“ و “سفر خارج “ و “سونا“ و “سگ جیبی” و “ساختمون آنچنانی” و “سرمایه ها“شونه.
    بعضی ها هفت سینشون “ساختمون نیمه کاره” و “سقفایی که چکه میکنه“ و “سکه های پول خرد واسه خرید نون” و “سبد های خالی” و “سیاهی دود هیزم” و “سرمای تنشون” و “سیلی سرخ صورتشون“ـه
    بعضی ها “سیاهن” بعضی ها “سفید“!
    بعضیا “سبزن“ و بعضیا “سرخ“!
    بعضی ها یه سین پر و پیمون “سلامتی“ دارن و نمیبیننش...
    بعضیا در به در “سکه“هاشون رو ،“سَر به نیست “ میکنن تا سین ”سلامتی“ رو “سَر“شون باشه.
    بعضیا از سین های دنیا فقط یه “سر پناه” میخوان، بعضیا فقط یه “سرپرست“!
    بعضی ها همه عمرشون تو سین ”سجود“ن بعضیا تو سین ”سلوک“
    و بعضیا “سگ دو“ میزنن واسه یه لقمه نون!
    بعضیا “سرمست” دنیان و بعضی ها “سرسام“ میگیرن از اینهمه “سردرگمی” هاش!
    بعضی ها رو میشناسم که هفت “سین” زندگیشون رو با “صاد “میچینن:
    صفا و صداقت و صمیمیت و صبر و صلح و صلابت و صواب …
    هفت(صاد) شما ماندگار...

    اسي حسيني

    3 روز پیش و 16 ساعت قبل

    سالهاست که …
    در لایه های نابود اینگونه زیستنی
    می گردم و ..
    می گردم
    تو را
    و خودم را
    بیگناه گم کرده ام
    در خویشتنی که هر گز خوش نبود
    چقدر دلم برای خواستن تنگ می شد
    تا اینکه دریافتم
    این زندگی
    نه تویی
    نه من
    ما گم شده ایم
    در نا کجا آباد خود ساخته ای که نشانی ندارد

    اسي حسيني

    3 روز پیش و 16 ساعت قبل

    میدانی بن بست زندگی کجاست؟

    جایی که نه حق خواستن داری و نه توانایی فراموش کردن...

    زیبایی ها را چشم می بیند و مهربانی ها را دل ...

    چشم فراموش میکند اما دل هرگز ...

    پس بدان تازمانی که دل زنده است فراموش نخواهی شد !♥

    اسي حسيني

    3 روز پیش و 16 ساعت قبل

    رشب...
    موهایم را به چوب لباسی آویزان می کنم...
    مبادا...
    چروک بـَردارد خیالم...
    نکــُـــند... موج ِ فرامووشی.. طوفان به پا کند !
    امروز...
    بیرون از نگاهـَـت...
    یک تار ِ مویت را خواستند...
    ندادم..

    اسي حسيني

    3 روز پیش و 16 ساعت قبل

    ای برخی از ما مایه ی عبرت و درس آموزی و برای برخی مایه خجالت است اگر اندکی تامل کنیم که دغدغه ی بانوان اهل بیت امام حسین(ع)در سخت ترین شرایط واقعه کربلا چه بوده است:

    ...وقتی عمربن سعد در کوفه نزد اهل بیت آمد،زنان بر او فریاد زدند و گریه کردند. او به یارانش گفت :هیچ کدام از شما داخل خیمه های ایشان نشوید و به این جوان مریض(امام سجاد(ع))تعرض نکنید.سپس زنان از او خواستند که از آنچه از آنها گرفته اند به آنها برگردانید تا با آن خود را بپوشانند.(بحار الانوار.ج45.ص61)

    سکینه دختر امام حسین (ع)در مجلس یزید میگریست.یزید از او علت گریه اش را پرسید.سکینه سلام الله علیها گفت:چرا گریه نکند کسی که پوششی ندارد تا با آن صورت خود را از تو و همنشینان تو بپوشاند...؟(بحار الانوار .ج45.ص134)

    اسي حسيني

    3 روز پیش و 16 ساعت قبل

    دلگیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم...
    از خودم که فقط ادعا دارم ونمیتونم کاری واسه خودم بکنم...
    از اونایی که تو روزای سخت زندگیم تنهام گذاشتن...
    از اونایی که بجای اینکه خوبی هامو ببینن، دست روی نقطه ضعفام گذاشتن...
    از اونایی که همه سعیشون رو کردن که خرابم کنن...
    اونایی که کل وقتشون رو گذاشتن تا بد بودنم رو به دیگران ثابت کنن...
    از اونایی که صدامو نشنیدن, گریه هامو ندیدن ,درددلامو نشنیدن...
    از اونایی که منتظر زمین خوردنم بودن تا بخندن...
    از اونایی که هرچی داشتم رو کردم ولی ازم سیر شدن...
    از اونایی که منو فقط واسه روزای تنهاییشون میخواستن...
    از اونایی که هرکاری میکنم نمیتونن باورم کنـــــــن...
    دلگیرم از این شهر سرد...
    دلگیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم...

    اسي حسيني

    3 روز پیش و 16 ساعت قبل

    روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

    یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

    یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

    یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

    یک فیلسوف به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

    یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

    یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

    یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

    یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

    یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

    سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

    کاشکی همه ما یاد بگیریم موقع مشکلات به جای نصیحت و سرزنش مشکل را حل کنیم

    اسي حسيني

    3 روز پیش و 16 ساعت قبل

    یک افسانه ی صحرایی، از مردی می گوید که می خواست به جای دیگری مهاجرت کند
    او شروع کرد به بار کردنِ شترش.
    فرش هایش، لوازم پخت و پز، صندوق های لباسش را بار کرد و حیوان همه را پذیرفت.
    وقتی می خواستند به راه بیفتند، مرد پرِ آبی زیبایی را به یاد آورد که پدرش به او داده بود.

    پر را برداشت و بر پشتِ شتر گذاشت؛
    اما با این کار، جانور زیر بار تاب نیاورد و جان سپرد.

    حتما مرد فکر کرده است شتر من حتی نتوانست وزن یک پر را تحمل کند.

    گاهی ما هم در مورد دیگران همین طور فکر میکنیم، نمی فهمیم که شوخی کوچک ما شاید همان قطره ای بوده است که جامی پُر از درد و رنج را لبریز کرده.

    ادامه... دوستان
    • لیست دوستان کاربر مخفی و یا خالی است
    328 هواداران
    بازدیدکنندگان