عرشیا محمدی

(arsheaya )

عرشیا محمدی

7 ساعت پیش و 16 دقیقه قبل

#سرخ از برودت ِتندباد ِحصار
من این سوی ِمرز ِانتظار
سنگواره ی ِبیخود شدگی را
می ستودم
اما چه سود
حرف های ما
تخدیر دریایی خویش را
تا اعماق میوزید
و دوباره تا مد ِشیفتگی
برمیگشت
جهان هرچقدر در چراگاه ِبی خبران
سبز باشد
به چشم ِمسافر ِتنها
همیشه یک جاده است ...

عرشیا محمدی

11 ساعت پیش و 24 دقیقه قبل

تو چه میدانی تا کجاي قصه بايد ز دلتنگي نوشت ؟

تا به کي بازيچه بودن توي دست سرنوشت ؟

تا به کي با ضربه هاي درد بايد رام شد ؟

يا فقط با گريه هاي بي قرار آرام شد ؟

بهر ديدار محبت تا به کي اين انتظار ؟

خسته از زندگي با غصه هاي بي شمار ...

تا به کي...؟؟؟

عرشیا محمدی

11 ساعت پیش و 26 دقیقه قبل

جان سلام...
خوش آمدی، مشرف...
چقدر چشم به راهت بودیم،
چقدر شعر از بر کردیم برای شاعرانگی حال و هوایت
. فقط، تو را قسم به بوی خاک نمناک،
به برگ های رنگ در رنگ درختان، امسال بیشتر بمان، بیشتر ببار، بیشتر عاشقمان کن..
زودتر باز کن چمدانت را، دلتنگ عطر خیس بارانیم.و روزگارت بارانی

عرشیا محمدی

11 ساعت پیش و 58 دقیقه قبل

عرشیا @برای تمام فصول:
"صبح"
یعنی بوی گل مریم
که سراسر شب را پر کرده بود
و حالا با نوازش حس بویایی ات
بیدارت می کند
"صبح"
یعنی آغاز؛
آغاز یک عبور
ودریچه یک"سلام"
گوش کن! نجواهای روزانه رو

عرشیا محمدی

13 ساعت پیش و 18 دقیقه قبل
  • سلام دوشنبه
ی صبح بی نظیر
ی روز دلنشین
ی شادی ازته دل
ی خدای همیشه همراه
باهزاران آرزوی زیبا
ت
  • سلام دوشنبه
    ی صبح بی نظیر
    ی روز دلنشین
    ی شادی ازته دل
    ی خدای همیشه همراه
    باهزاران آرزوی زیبا
    تقدیم لحظه هاتون
    الهی
    شادی تقدیرتون باشه

    • ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ : سلام روز بخیر.. دوشنبه شد چه زود!

      13 ساعت پیش و 17 دقیقه قبل

    عرشیا محمدی

    23 ساعت پیش و 42 دقیقه قبل

    ای دبستانی ترین احساس من
    خاطرات كودكی زیباترند
    یادگاران كهن مانا ترند
    درسهای سال اول ساده بود
    آب را بابا به سارا داده بود
    درس پند آموز روباه وکلاغ
    روبه مكارو دزد دشت وباغ
    روز مهمانی كوكب خانم است
    سفره پر از بوی نان گندم است
    كاكلی گنجشككی با هوش بود
    فیل نادانی برایش موش بود
    با وجود سوز وسرمای شدید
    ریز علی پیراهن از تن میدرید
    تا درون نیمكت جا میشدیم
    ما پرازتصمیم كبری میشدیم
    پاك كن هایی زپاكی داشتیم
    یك تراش سرخ لاكی داشتیم
    كیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
    دوشمان از حلقه هایش درد داشت
    گرمی دستان ما از آه بود
    برگ دفترها به رنگ كاه بود
    مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
    خش خش جارو ی با با روی برگ
    همكلاسیهای من یادم كنید
    بازهم در كوچه فریادم كنید
    همكلاسیهای درد ورنج وكار
    بچه های جامه های وصله دار
    بچه های دكه خوراك سرد
    كودكان كوچه اما مرد مرد
    كاش هرگز زنگ تفریحی نبود
    جمع بودن بودوتفریقی نبود
    كاش میشد باز كوچك میشدیم
    لا اقل یك روز كودك میشدیم
    یاد آن آموزگار ساده پوش
    یاد آن گچها كه بودش روی دوش
    ای معلم یاد وهم نامت بخیر
    یاد درس آب وبابایت بخیر
    ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن

    عرشیا محمدی

    23 ساعت پیش و 42 دقیقه قبل

    من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟


    برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،


    انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ..



    زندگی کوتاه است ..



    پس به زندگی ات عشق بورز ..


    خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..


    قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن


    قبل از اینکه بنویسی » فکر کن


    قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش


    قبل از اینکه دعا کنی » ببخش


    قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن


    قبل از تنفر » عشق بورز


    زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر
    شکسپیر

    عرشیا محمدی

    23 ساعت پیش و 43 دقیقه قبل

    خوشبختی همین کنـــــار هم بودن است
    خوشبختی همین لبخند های ساده روی لب است
    خوشبختی همین من و تو هایی است که راحت مـــا می شود
    خوشبختی همین نوشیدن چــــــای گرم است
    در سرمــــــای یــــــــک روز زمستانــــــــــــی
    خوشبختی همین در کوچه قدم زدن های زیر باران است
    خوشبختی همین شمردن دقیقه ها و چشم انتظاری های
    همه از سر عشــــــــــــــق است
    خوشبختی همین چیز های ساده ی روز مره ی من و توست
    خوشبختی همین است باور کن

    عرشیا محمدی

    23 ساعت پیش و 43 دقیقه قبل

    رفتن که بهانه نميخواهد ،
    يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشيهاى انکار شده ...
    رفتن که بهانه نميخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هيچ بى چمدان هم ميروى !
    'ماندن' !
    ماندن اما بهانه مى خواهد ،
    دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى،
    دوستت دارمهايى که مى شنوى اما باور نمى کنى،
    يک فنجان چاى، بوى عود، يک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين ...
    وقتى بخواهى بمانى ،
    حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم ميمانى ...
    ميمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !
    آرى ،
    آمدن دليل مى خواهد
    ماندن بهانه
    و رفتن هيچکدام

    ادامه... دوستان
    • Zahra alvandi
    • girl...h ...
    • *فرزانه *
    • زهرا ....
    • ⊰⊹৶ پــانــیـذا ৶⊹⊱
    • دریا سحرخیز
    • solmaz 200000
    • خانوم گل
    • معصومه ...
    • nazi-60 nazi
    • فرزانه صابری
    • سپیده شهرزاد
    • Bano ghamgin
    • فریبا F
    • yasaman میرزایی
    • افسون خدادادی
    389 هواداران
    بازدیدکنندگان