Banoo :):

(asalimasali )

از دالای لاما پرسیدند:
آیا میشود مانعی برای پالس های منفی زندگی یافت و بستر بیرونیِ مناسبی برای خواسته های درونی انسان ساخت؟
دالای لاما جواب داد:
نه:|

  • مهدی D : : اره خخخخ دقیقا ^_^

    1 روز و 7 ساعت قبل

  • Banoo :): : تصورش خیلی خوبه ! یعنی آدم میخونه میخونه تا برسه به اینکه فیلسوف خان قراره چی بگه بعد یهو مواجه میشه با این حالت که جواب همه ی اونی که طرف پرسیده یه نه با یه قیافه ی پوکره^_^

    1 روز و 8 ساعت قبل

  • مهدی D : : اصن سرگیجه گرفتم از سنگینیش D:

    1 روز و 8 ساعت قبل

  • من عاشق آدمایی‌ام که میتونن ساعت‌ها باهام راجع به کتاب حرف بزنن. عاشق اونایی که وقتی موسیقی سنتی میش
  • من عاشق آدمایی‌ام که میتونن ساعت‌ها باهام راجع به کتاب حرف بزنن. عاشق اونایی که وقتی موسیقی سنتی میشنون یه‌جوری ذره‌ذره‌ی وجودشون ذوق میکنه که نمیتونن بیان کنن.
    من دلم میره واسه آدمایی که دوست دارن تو بشقابِ گلِ‌سرخ غذا بخورن. عاشق حوض هستن و گل و گیاهِ خونه‌شون به راهه.من کیف می‌کنم با آدمایی که چای عصرشونو تو ایوون رو صندلی چوبی، که با هر تکونش عشق رو تو دل آدم هم میزنه، به بدنشون تزریق می‌کنن.
    آدمایی که روحِ نهفته‌ی درهای چوبی رو میشناسن و با کتابخونه‌ی چوبی گوشه‌ی اتاق و سفره‌ی پهن‌شده رو زمین عشق میکنن. به پرنده‌ها دونه میدن و گربه‌های محلشون گشنه نمیمونن.
    بلدن گل بخرن و با بو کردنش عشق کنن و خونشون همیشه یه گلدون با گل‌های تازه داره.
    یکی دو تا ساز تو خونشون پیدا میشه که وقتی دلشون گرفت راهِ چارَه‌شو بلد باشن...
    آدمایی که همه‌ی زندگیشون تو حرفِ مردم خلاصه نشده. منتظر حرف و نظرِ بقیه نیستن. چشم ندوختن به زندگیِ بقیه تا مبادا عقب بمونن! کاری رو میکنن که دلشون میخواد و حالشونو خوب میکنه.
    رویای من ساختنِ یه زندگی با چیزاییه که وقتی نگاهشون می‌کنم لبخندی که روی لبم میاد واقعی‌ترین حسیه که اتفاق می‌افته.
    می‌ترسم... می‌ترسم یه روزی بیاد که ببینم مُردم اما به هیچ‌کدوم از این لبخندام نرسیدم...
    شاید هیچ‌وقت هیچ‌کس نتونه درک کنه که من چقدر می‌میرم برای این سبکِ زندگی...

    مریم قهرمانلو

    پ.ن:دقیقا این شکلیه که یه سری از ارزوهامون واسه یه سریا خاطرس:/

    • Banoo :): : زندگیه دیگه =) منم همینطور البته همیشه که فکر نکنم بشه ولی امیدوارم اکثرا خوب و عالی ببینمت(ghalb)

      4 روز پیش و 14 ساعت قبل

    • |mbina| : گآهی خنثی گآهی بد D: ولی همچنان عآلی (volek) شُکر (: همیشه خوب ببینمت...❤

      1 هفته و 2 روز قبل

    • Banoo :): : سلااام=) چطوریایی (ghalb) منم خوبم

      1 هفته و 4 روز قبل

  • ما در واقعیت صاحب هیچ چیزی نیستیم...
زندگیمون ... سلامتیمون ... رفقامون...پدر و مادرمون ...همش هدای
  • ما در واقعیت صاحب هیچ چیزی نیستیم...
    زندگیمون ... سلامتیمون ... رفقامون...پدر و مادرمون ...همش هدایایی هستن که موقتا به ما سپرده شده! اگه این واقعیت رو بپذیریم چاره ای نداریم به جز لذت بردن از تک تکشون!
    مرگ قراره به ما یاد اوری کنه که برای همیشه زنده نیستیم که زمان ما محدوده و قرار نیست همه ی اون چیزی که طالبش هستیم و بدست بیاریم! بیماری قراره به ما یاد اوری کنه که سلامتی امانتی که به ما داده شده و هر آن اگه لازم باشه بایستی پسش بدیم!
    از جایی که تصمیم میگیریم که واقعیت رو به اغوش بگیریم و حباب توهماتمون رو بترکونیم درد شروع میشه!
    اشک ریختن ... تجربه ی غم ناشی از دست دادن ... گریه کردن برای مرگ توهمات و تخیلامون شفا دهندست...

    #دکتر بهزاد چاوشی

    پ.ن:احتمالا موقت!

    در خیابان خودت گم بشوی درد بدیست
    یک نفر باشی و دوم بشوی درد بدیست ...


    #مهرداد_عرفانی

    • Banoo :): : روز تو هم بی نظیر =) فعلا عزیز(ghalb)

      2 هفته پیش و 3 روز قبل

    • |mbina| : بهله ^_^ خب...بااجازه من رفع زحمت کنم :) روزت قشنگ مشنگ و گل گلی ^^ فعلا (:

      2 هفته پیش و 3 روز قبل

    • Banoo :): : مرسی...خوبه خب هم سنیم ^_^ دیگه اینکه اره خب اینم حرفیه =)

      2 هفته پیش و 3 روز قبل

  • یه کیسه‌ی پر از دارو جلوش بود و داشت از بین‌شون چند تا قرص و آمپول جدا می‌کرد. هفت،هشت‌تا کپسول و قر
  • یه کیسه‌ی پر از دارو جلوش بود و داشت از بین‌شون چند تا قرص و آمپول جدا می‌کرد. هفت،هشت‌تا کپسول و قرص رنگارنگ رو با کمی آب، درجا خورد و بعد یه سرنگ خیلی‌بزرگ درآورد و شروع کرد به بالازدن آستین‌های پیرهنش. ...متوجه نگاهِ نگرانِ من شد، خنده‌ی آرومی کرد و گفت:
    «اوایل خیلی از آمپول وحشت داشتم؛ ...بیش از حد! حتی از قرص‌خوردن هم می‌ترسیدم. همیشه ترجیح می‌دادم دردهامو تحمل کنم اما تن به آمپول زدن و قرص خوردن ندم. دکتر نمی‌رفتم یا اگر هم به زورِ بقیه می‌رفتم، اهمیتی به تجویز‌ها و نسخه‌هاش نمی‌دادم. تا اینکه یه جایی، دیگه نتونستم فرار کنم. یه درد عجیب‌غریب افتاد به جونم و مجبور شدم تن بدم به دکتر و دستورات ریز و درشتش. ...فکرشو بکن! یه کیسه بزرگ و ترسناک از انواع و اقسام آمپول‌ها و قرص‌ها جلوم گذاشتن و گفتن باید هرروز، هر چند ساعت یه بار مصرفشون کنم.»
    آستینش رو قشنگ تا بالای آرنجش بالا داده بود. با دقت ولی بی‌حوصله، هوای داخل سرنگ رو خالی کرد و شروع کرد به تزریق آمپول.
    «روزهای اول از ترس داشتم می‌مُردم. ...اصلا حاضر بودم بمیرم! صبح تا شب کارم گریه و زاری شده بود و نمی‌تونستم دیدنِ همچین روزهایی رو باور کنم. ...اما آروم‌آروم کنار اومدم باهاشون. آروم‌آروم دیگه درد آمپول‌ها رو احساس نمی‌کردم. قرص‌ها رو مثل نخودچی کشمش بالا می‌نداختم و می‌خوردم. همه‌چی تا جایی برام عادی شده بود که بعضی‌وقت‌ها یادم می‌رفت آمپولم رو زدم یا نه، قرص‌هامو خوردم یا نه ...علامت می‌ذاشتم تا یادم بمونه»
    هنوز خنده‌ی تلخش رو لباش مونده بود. آستینش رو دوباره پایین داد و درِ کیسه‌ی داروهاش رو بست و گذاشت کنارش.
    «...همینه! ...عادت می‌کنیم! ...به همه چیز، به همه کس! مثل همین آمپول ترسناک و بزرگ، همه چی عادی میشه برامون! حتی وحشتناک‌تر
    [ادامه...]

    • Banoo :): : سلام خودتون و گروهتون محبوبین=) اما عضویت و شرمنده ^_^

      4 هفته پیش

    • Amir Ali : سلام دوست گلم ممنون میشم لطف کنی عضو گروهمون بشی گروه اول پروفایلم اسمش خاص لطف میکنی عضو شی (gol) (gol) (gol)

      4 هفته پیش

    • Banoo :): : (ghalb)

      1 ماه

    گاهی اوقات بیشتر از اونکه ناراحت بشی ... انتظارش و نداری!

    • شهروند جهانی : لایکو محبوبی هم میهن قدیمی (gol) (ghalb)

      1 ماه, 1 هفته

    • Banoo :): : (ghalb) بله بله بله

      2 ماه پیش

    • « ZEYNAB » : بهرحال من شرمندم (khejalati) عب نداره بابا حق داری، به طرز مسخره ای تعداد زیادی "ز" داریم (biggrin)

      2 ماه پیش

  • همیشه از نوزده سالگی یه تصور ویژه داشتم نمیدونم چرا... اما بود دیگه!  
از همه ی امروز 
نه کادو میخ
  • همیشه از نوزده سالگی یه تصور ویژه داشتم نمیدونم چرا... اما بود دیگه!
    از همه ی امروز
    نه کادو میخواستم نه مثل لکچری لایف استایل های مجازی سورپرایز های هیجان انگیز...
    آرامش عجیبی که از صبح داشتم... کافی بود... و تبریکایی که از کسایی که یه درصد فکر نمی‌کردم یادشون باشه منو به وجد آورد... از همه ی امروز همین حال خوبِ اینکه امروز یاد تعدادی بود... همین که یه کیک شکلاتی باشه که خبری از گردو توش نباشه! و بشه با خیال راحت مزه شو حس کرد همین که شام لازانیا باشه و من کنار آدمهای عزیز زندگیم باشم باور کن همین کافی بود!! اما همین هم نشد با حضور مهمان ناخوانده و ماندگار شدنشون برای شام وتکرار مکرر مامانم که نگی تولدته ها سو تعبیر میشه... فک میکنن برای کادو میگی زشته دختر!فردا میرم کیک میگیرم یه روز چه فرقی میکنه!
    گذشت... مهمون ها هم رفتن و آخر شب شد و من موندم :)و با حسی که تهی بود از حال خوش... یا آرامش صبح! لوس نبودم فقط فکر میکردم امروز روز منه...
    اواخر شب داشتم تو نت می‌گشتم و چند تا عکس تو نت دیدم در مورد کرمانشاه... خودمونی بگم به خودم گفتم خاک بر سرت عسل! مردم تو چادر زندگی میکنن و تو این سرما و گل و لای و بارون اونوقت تو ناراحت کیک شکلاتی ای و لازانیاو تولدت؟ :|
    بعد از اون دیگه ناراحت نبودم...

    پی نوشت : اصلا نمیدونم چرا دارم تایپ میکنم و از امروز میگم...!

    پی ترین نوشت: این باکس کامنتا یه عدد سنگینی و نشون میده واسه همین بازش نکردم تا یه روز سر فرصت!

    #خدایا_مرسی

    • Banoo :): : تی فدا برم من :)

      5 ماه پیش و 3 هفته قبل

    • Banoo :): : عزیزمی تا حالا کسی اینطوری بهم تبریک نگفته بود (dd) تو هم همینطور دوسته هنرمندم :)))))) خیلی گذشته میدونم ولی منم عید و بهت تبریک میگم از همین تریبون :) با کلی ارزوهای خوب از تهه تهه تهه تهه تهه قلبم

      5 ماه پیش و 3 هفته قبل

    • ✔ zahra : واییییییییی خدا منو بکشه چرا یادم رف (geryeh) (geryeh) (geryeh) ...اجی اشالله یه اقای خوب کنار باشه (biggrin) نی نی بیاری (biggrin) من بشم خاله (biggrin) وای نی نی دوست (khandeh) به خدا تنها ارزویی که میتونم بکنم همی

      7 ماه پیش

    یکی دیگه از قوانین زندگی اینه که زیاد مثل پروانه دور کسی بچرخی
    میگیره خشکت میکنه
    میزاره لای دفتر خاطراتش :)

    پی نوشت: قبول دارم یکمی خشنانه بود(ادبیاتو0_0) اون خشک کردنو ایناها اما خب از حق نگذریم هرچیزی زیاد که باشه ادم به کمش قناعت میکنه! اینم یکی دیگه از تناقضای زندگیه دیگه .....!!!!!

    • Banoo :): : اصطلاحات من درآوردی (dd)

      7 ماه پیش, 1 هفته

    • « ZEYNAB » : خشنانه ت تو حلقم (khandeh)

      8 ماه پیش, 1 هفته

    • : پست جدیدم لآیک شه لطفا:)

      9 ماه پیش, 1 هفته

    ادامه... دوستان
    • |mbina|
    • مهیار .
    • نهال :)
    • خآنومــ دُکتــر ツ
    • kimole kimia
    • ❤️♔♔علی حکمت♔♔❤️
    • ...... ..........
    • ✔ zahra
    • ☆ Faeze ❥
    • بانو جان ジ
    • « ZEYNAB »
    891 هواداران
    بازدیدکنندگان