asir sarnevesht

(asir.z70 )

یکی از بهترین اساتید دانشگاهمون، استاد ریاضیمون بود...
استادی به تمام معنا، فوق لیسانس و دکترا رو از بهترین دانشگاههای امریکا و انگلستان گرفته بود،

زمانی که من شاگردش بودم شصت و دو سال سن داشتن و من بیست سال، یادمه یکبار بعد از اتمام درس، همزمان به خروجی کلاس رسیدیم،

استاد ایستادن و در رو گرفتن و گفتن شما اول بفرمایید، و بعد از چند بار تعارف متقابل بالاخره من جلوتر از ایشون از کلاس خارج شدم، بعدا فهمیدم همین اتفاق برای دوستم هم افتاده بود...


حالا هشت سال میگذره و من یک مادر هستم...

چند روز پیش به درمانگاه رفته بودم...

یه خانم دکتر که پزشک عمومی بودن ویزیت میکردن،
سن و سال زیادی هم نداشت، وقتی رفتم داخل سلام کردم نمیدونم جواب سلامم رو داد یا فقط سر تکون داد،

شرح حالم رو گفتم، نه صحبتی نه سوالی... نسخه رو نوشت و من تشکر کردم و پا شدم و به قصد خروج در اتاق رو باز کردم و خانم دکتر هم که پا شده بودن، بدون اجازه یا تعارف یا سخنی، جلوی چشم های بهت زده من که در اتاق رو گرفته بودم با #گام‌هایی_مغرورانه از اتاق خارج شد...

وقتی این دو نفر رو با هم مقایسه میکنم به این باور میرسم که
"درخت هر چه پربارتر، افتاده تر"

زیباست شعور شخصیت

  • ✘↬ƨɑʜɑʁ⇜ . : ممنون از محبتت مرسی ...حتما بیشتر میام

    4 روز پیش و 15 ساعت قبل

  • asir sarnevesht : خواهش میکنم دوست خوبم .همیشه باش .

    4 روز پیش و 15 ساعت قبل

  • ✘↬ƨɑʜɑʁ⇜ . : ممنونم از محبتت ...منم خوشحال شدم

    4 روز پیش و 17 ساعت قبل

  • پدرم دلتنگتم...
  • پدرم دلتنگتم...

    • ☸️λмιя☸️ ‌ : سلام ممنون میشم بیای گروه مـــــغـــــض ردیــــــــــــ

      5 روز پیش و 6 ساعت قبل

    • asir sarnevesht : سلام ممنونم از لطف شما

      1 ماه, 1 هفته

    • Mahtab dar Sahel : سلام خدا پدرتون رو قرین نیکان کند

      1 ماه, 1 هفته

    تو را دوست دارم
    چون نان و نمک
    چون لبان گر گرفته از تب
    که نیمه شبان در التهاب قطره ای آب
    بر شیر آبی بچسبد!
    تو را دوست دارم
    چون دقایق شک ّانتظار و دل واپسی
    هنگام گشودن بسته‌ای بزرگ
    که از درون آن بی خبری!
    تو را دوست دارم
    چون اولین سفر با هواپیما
    بر فراز اقیانوس
    چون هیاهوی درونم
    لرزش دل و دستم
    در آستانه دیداری در استانبول!
    تو را دوست دارم چون گفتنِ: شکر خدا زنده‌ام

    نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانی است ...

    به دست از آتش ِ سَرما سِپَر دارد ...
    و بر بالَش ....ز ِ برف از جامه شولایی ....
    به شاخ و برگ می تازد ....
    طنین ِ هر نَفَس در زیر ِ این کولاک ِ بَس تاریک ...
    بِسان ِ اشک می ریزد ....
    ز ِ هر شاخ ِ سِتَروَن ...
    در نشیب ِ کوچه ی تاریک ...
    اُمیدی نیست ...تا فردا ...
    فراری نیست ...از تقدیر ...
    چه برف آهسته می بارید و می بارد ...
    نگاه ِ خسته ی امید ...
    دیگر در لهیب ِ آتش ِ سرما...
    فرو می رفت و می خندید ...
    قدمها راههای ِ سخت ِ این بیراهه ها را...
    خوب می فهمید ...
    چه بی رحمانه می گیرد شُکوهَش را ز ِ من باران...
    چه بی اندازه تاریک است ... یخبندان ...
    و انگار از تو می پُرسند ...؟
    آیا خاطراتت خیس و بارانی است ...؟!!!
    نمی دانم ....
    نمی دانم چرا در قلب ِ من پاییز طولانی است ...!!؟

    ادامه... دوستان
    • Mahtab dar Sahel
    • Aswl ^_^
    • ✘↬ƨɑʜɑʁ⇜ .
    • غروب *
    135 هواداران
    بازدیدکنندگان