Avisa ...

(avisa8 )
  • @ جمع خوبان @
  • @ جمع خوبان @ [لینک]

    • حمید دیره : سلام دوسته گرامی خواستم عرضه ادبی کرده باشم .وبگم دوستانه خوبم همیشه یادشون ووجودشون برایم باارزش است .

      2 هفته پیش و 6 روز قبل

    • delnia :) : سلآم میشع عضو گروه اولم شی؟ |پارادوکس| (ghalb) محبوبی

      1 ماه

    • Avisa ... : سلام ممنون بابت توجهتون.چشم شما هم اگه میشه توگروه دوم پروفایلم عضوشید(جمع حوبان)

      1 ماه

  • در کنار ساحل
    دریای غم 
      قایقی میسازم
      از دلواپسی

بر دو سوی پرچمش
       خواهم ن
  • در کنار ساحل
    دریای غم
    قایقی میسازم
    از دلواپسی

    بر دو سوی پرچمش
    خواهم نوشت
    یک مسافر از
    دیار بی کسی

    • حمید دیره : اختیار دارید .شما لطف دارید وعذر خواهی لازم نیست .شما برداشتون براساس اشتباه منم بود

      1 ماه

    • Avisa ... : مرسی از شما

      1 ماه

    • Avisa ... : خواهش میکنم من از شما معذرت میخوام که اشتباه برداشت کردم

      1 ماه

  • "فقر،کودک کار"فقـروبیـــکاری

    • حمید دیره : شعر وبیانی صریح وحقیقتی مسلم

      1 ماه و 2 هفته قبل

    • Avisa ... : خواهش میکنم :)

      2 ماه پیش

    • نسیم بانو : خداروشکرهمیشه خوب باشی منم بدنیستم......ممنونم عزیز

      2 ماه پیش

    Avisa ...

    3 ماه پیش و 4 هفته قبل
  • + گفتم فراموش نکن !
-- گفتا تو در یادی مگر ..
  • + گفتم فراموش نکن !
    -- گفتا تو در یادی مگر ..

    • Avisa ... : سلام وقت شما هم بخیر،خواهش میکنم

      2 ماه پیش و 3 هفته قبل

    • عرشیا محمدی : سلام خانومی. وقتتون بخیر ممنونم با بت لایک پستام

      2 ماه پیش و 3 هفته قبل

    • zargham rahmani : ممنونم

      2 ماه پیش و 3 هفته قبل

  • دانلود کتاب داستان قادر متعال
  • دانلود کتاب داستان قادر متعال [لینک]

    • حمید دیره : ممنون از شما .منم خوشحالم که دوباره برگشتم ودرکناره دوستانی خوب ومهربان چون شما هستم.سالم باشید وبرقرار

      1 ماه, 1 هفته

    • Avisa ... : خدارو شکر به بهترین . خوشحالم که برگشتید ایشالا همیشه سلامت باشید

      1 ماه و 2 هفته قبل

    • حمید دیره : ازشما بابته جویایه احوالم شدید متشکرم .شکر بهترم .منونتوستم زودتر خدمت برسم وپروفم نمیدونم چرا بسته شده .بله ارزویه منهم اینه که ساعت مطالعه زیادتر بشه تا اگاهی وبیداری فکریمون بالاتربشه وبهونه برایه مطالعه نیاریم هرچند

      1 ماه و 2 هفته قبل

  • و #بـــــرف شـــاید
تــــکه هــای خـــودکــــشی ابـــر باشد...!
  • و #بـــــرف شـــاید
    تــــکه هــای خـــودکــــشی ابـــر باشد...!

    • Avisa ... : خواهش میکنم...

      4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • حمید جعفری : ممنون

      4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • Avisa ... : واقعیت بود

      4 ماه پیش و 2 هفته قبل

  • "فقر،کودک کار"فقـروبیـــکاری

    • /: BaD BoY :/ : هعیی نمیدونم چی بگم

      1 ماه و 2 هفته قبل

    • دلــــآرام :) : سلام میشه لطفا عضو گروه اول پروفم گروه بهاربشید؟ (ehsasi) (gol) (gol)

      2 ماه پیش, 1 هفته

    • حمید دیره : بله .باید امیدوار بود......

      5 ماه پیش

  • می توان آیا به دل دستور داد ؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد ؟
موج را آی
  • می توان آیا به دل دستور داد ؟
    می توان آیا به دریا حکم کرد
    که دلت را یادی از ساحل مباد ؟
    موج را آیا توان فرمود : ایست!
    باد را فرمود : باید ایستاد ؟
    آنکه دستور زبان عشق را
    بی گزاره در نهاد ما نهاد
    خوب می دانست تیغ تیز را
    در کف مستی نمی بایست داد!

    قیصر امین پور [لینک]

    • Avisa ... : ممنون شما هم محبوبید

      1 ماه و 3 هفته قبل

    • سیاوش */* : فول لایک محبوبی (ehsasi) (gol) (gol) (gol) (gol)

      1 ماه و 3 هفته قبل

    • Avisa ... : بله موافقم

      4 ماه پیش و 2 هفته قبل

    شب سردی بود
    پيرزن بيرون ميوه‌فروشى زُل زده بود به مردمى كه ميوه مى‌خريدند. شاگرد ميوه‌فروش، تُند تُند پاكت‌هاى ميوه را داخل ماشين مشترى‌ها مى‌گذاشت و انعام مى‌گرفت.
    پيرزن با خودش فكر مى‌كرد چه مى‌شد او هم مى‌توانست ميوه بخرد و ببرد خانه... رفت نزديك‌تر... چشمش افتاد به جعبه چوبى بيرون مغازه كه ميوه‌هاى خراب و گنديده داخلش بود. با خودش گفت: «چه خوبه سالم‌ترهاشو ببرم خونه.» مى‌توانست قسمت‌هاى خراب ميوه‌ها را جدا كند و بقيه را به بچه‌هايش بدهد... هم اسراف نمى‌شد و هم بچه‌هايش شاد مى‌شدند. برق خوشحالى در چشمانش دويد... ديگر سردش نبود!
    پيرزن رفت جلو، نشست پاى جعبه ميوه. تا دستش را برد داخل جعبه، شاگرد ميوه‌فروش گفت: «دست نزن ننه! بلند شو و برو دنبال كارت!» پيرزن زود بلند شد، خجالت كشيد. چند تا از مشترى‌ها نگاهش كردند. صورتش را قرص گرفت... دوباره سردش شد... راهش را كشيد و رفت.
    چند قدم بيشتر دور نشده بود كه خانمى صدايش زد : «مادرجان، مادرجان!» پيرزن ايستاد، برگشت و به آن زن نگاه كرد. زن لبخندى زد و به او گفت: «اينارو براى شما گرفتم.» سه تا پلاستيك دستش بود، پُر از ميوه؛ موز، پرتقال و انار.
    پيرزن گفت: «دستت درد نكنه، اما من مستحق نيستم.»
    زن گفت: «اما من مستحقم مادر. من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم‌نوع توجه كردن و دوست داشتن همه انسان‌ها و احترام گذاشتن به همه آنها بى‌هيچ توقعى. اگه اينارو نگيرى، دلمو شكستى. جون بچه‌هات بگير.» زن منتظر جواب پيرزن نماند، ميوه‌ها را داد دست پيرزن و سريع دور شد... پيرزن هنوز ايستاده بود و رفتن زن را نگاه مى‌كرد. قطره اشكى كه در چشمش جمع شده بود، غلتيد روى صورتش. دوباره گرمش شده بود... با صدايى لرزان گفت: «پيرشى ننه، پيرشى!... خير ببينى...


    [ادامه...]

    • فرزین فیروزه : بی نهایت زیبا ،،،زیبا ،و وووپر احساس (gol)

      5 ماه پیش, 1 هفته

    • پرسپولیس قهرمان ارتش سرخ : زیبا

      5 ماه پیش, 1 هفته

    • بهانه های مانوس : (gol) (gol) (gol) (gol) جالب وتاثیرگذار

      5 ماه پیش و 3 هفته قبل

    ادامه... دوستان
    • سوگل 651
    397 هواداران
    بازدیدکنندگان