N J

(bahmanjam )
  • از گردش ماه به شب رسیدم واز گردش خورشید به روز...
و از گردش این روزگار بی وفا به تنهایی خودم...
رو
  • از گردش ماه به شب رسیدم واز گردش خورشید به روز...
    و از گردش این روزگار بی وفا به تنهایی خودم...
    روز و شب هیچ ،ماه و خورشید هم هیچ ؛
    این روزگار به مراد چه کس چرخیدکه تنها بودم و حالا
    تنهاتر از خودم شدم؟؟
    نمیدونم

  • 1-تو نباید نگران باشی زیرا نگرانی غیر سازنده ترین کاری است که انسان می تونه انجام بده  
2-تو نباید
  • 1-تو نباید نگران باشی زیرا نگرانی غیر سازنده ترین کاری است که انسان می تونه انجام بده
    2-تو نباید بترسی . زیرا بیشتر اون چیزایی که ازش می ترسیم اتفاق نمی افتن
    3-تو نباید تا به یک پل نرسیدی . بخوای از رو اون پلبگذری . چرا که هیچ انسان این کار را انجام نداده
    4-تو بایدبا هر مشکلی در زمانی که فرا می رسه رو به رو بشی . بیاد داشته باش . در هر زمانی فقط می تونی یک مشکل رو حل کنی
    5-مشکلاتتو به بستر نبر. اونا هم بستران خوبی نیستن
    6-تو نباید مشکلات دیگران رو بر دوش بگیری . زیرا دیگران بهتر از تو مشکلاتشون رو حل می کنن
    7-تو نباید در روزی که گذشت چه خوب چه بد زندگی کنی . زیرا دیروز به ابدیت پیوست . بجای اون توجهت رو به ماتوف به چیزایی کن که در زندگیت میگذره و همین الان تورو خوش حال میکنه
    8-باید شنونده ی خیلی خوبی باشی .زیرا در زمانی که گوش فرا می دهی ایده های مختلف رو می شنوی . خیلی سخته موقعی که حرف میزنی چیزی یاد بگیری .خیلی از افراد هم هستن که بیشتر از تو می فهمند
    9-نباید اسیر نا امیدی بشی . زیرا 90% دنیات ریشه در اوهامت داره .که باعث ترحم بر خود میشه و نا امیدت میکنه
    10-تو باید برکت هایی که بر خورداری . بشماری و هرگز برکت های کوچک را از یاد نبری . زیرا بسیاری از برکت های کوچک به برکت های بزرگ تبدیل می شوند

  • پرنده بر شانه های انسان نشست .
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :
– اما من درخت نیستم . تو نمی
  • پرنده بر شانه های انسان نشست .
    انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :
    – اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :
    – من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .
    انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت :

    – راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .پرنده گفت :
    – نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .
    انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .پرنده گفت :
    – غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .
    پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

    آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :
    – یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟
    انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .

  • از این چشم انداز دور
زمین
شاید توجه خاصی جلب نکنه
ولی برای ما قضیه فرق می کنه
دوباره اون نقطه ی
  • از این چشم انداز دور
    زمین
    شاید توجه خاصی جلب نکنه
    ولی برای ما قضیه فرق می کنه
    دوباره اون نقطه ی بسیار کوچک را نگاه کن
    ذره ای بسیار ناچیز هست در این لوح کبود. خوب توجه کن
    آیا چیزی به سمت خورشید و زمین میاد ؟
    اون درخشانه خورشیده. زمین اصلا معلوم نیست
    ولی ما میگیم همون دورو ور خورشیدیم
    متن رو تند تند میخونی یا آروم ؟ سعی کن آروم بخونی تا چیزی عایدت بشه/
    تمام خنده ها و گریه
    تمام شادی ها و غم ها
    تمام زیبایی ها و زشتی ها
    و تمام انسان ها اونجا بوده و هستند
    هر فرومان روا و هر گدایی
    هر ورزشکار و مدال آوری
    هر صوابکار و هر گناهکاری
    هر جنگجوی سلحشور و هر ترسویی
    هر معلم و هر دانش آموزی
    هر زوج خوشبختی
    هر مادر پدری و هر فرزندی
    هر عشق و محبتی و هر کینه و نفرتی
    هر تولد و هر مرگی
    و هر....
    چیزی که ما میتونیم بهش فکر کنیم
    در همین زمین بوده
    زمینی که اصلا دیده نمیشه
    همین زمین تنها جایی هست که داریم .
    تنها عامل بقای ما همینه
    دوباره به تصویر نگاه کن .
    هیچ یاری
    هیچ دوستی
    هیچ نجات دهنده ایی
    هیچ نیرویی
    به سمت زمین نمیاد
    تا مارو از دست خودمون نجات بده
    هیچی
    هیچ آینده ایی
    وجود نداره

  • ما مردمانی مرده پرستیم . 
تا وقتی پدرمون زندست یه میوه ای پوست نمی کنم بذاریم دهنش . وقتی فوت کرد .
  • ما مردمانی مرده پرستیم .
    تا وقتی پدرمون زندست یه میوه ای پوست نمی کنم بذاریم دهنش . وقتی فوت کرد . روی قبرش صد کیلو میوه میذاریم .
    تا وقتی زندست حال و احوالشو نمی پرسیم.وقتی مرد هر هفته براش فاتحه میفرستیم
    تا وقتی زندست .نمی کنیم دستشو بگیریم و گردشی ببریمش. و همیشه میگیم تو خونه بمون.وقتی مرد یه قبر چند میلیونی با سنگ قبر چند میلیونی می خریم
    تا وقتی زندست بی ارزشه. وقتی فوت کرد بی ارزش تر میشه .
    یه مراسم عزاداری برگذار میکنیم با حدود بیست میلیون هزینه . تا بقیه آشناها و فامیل مارو تحسین کنن. ولی موقعی که پدرمون زندست نمی کنیم یه مهمونی براش بدیم و دوستان و هم قطار هاشو دعوت کنیم تا شاد بشه .
    وقتی پدر و مادر پیر میشن . عارمون میان ببریمشون حموم و تمیزشون کنیم . ولی موقعی که مردن سنگ قبرشونو چنان با آب و گلاب می شوریم که می درخشه .
    برای اون مرده هیچ فرقی نمیکنه که جسدشو با اسید بسوزنن یا اتشش بزنن یا تابوت طلا داشته باشه .
    ما کی هستیم ؟
    برای فرزندانمون چه حرفی داریم ؟
    نمی دونم

  • خودش زیباست ولی شوهرش به اندازه ی دیانا زیبا نیست . 
شوهر دیانا حدود 11 سال ازش بزرگتره و  چرلز حدو
  • خودش زیباست ولی شوهرش به اندازه ی دیانا زیبا نیست .
    شوهر دیانا حدود 11 سال ازش بزرگتره و چرلز حدود 30 سال سن داره .
    چرلز(چارلز ) یه اشراف زادست و پسر بزرگ ملکه ی انگلستانه . پرنسس دیانا شاهدخت ولز (شاهزاده ولز) بود که در سال 1997 فوت کرد .
    کاری به مقام و مرتبشون ندارم . در این عکس هیچ اثری از مقام نیست . و دو نفر خیلی ساده کنار هم هستن . کاش بعضیا درک بهتری از زندگی داشتن و می فهمیدن زندگی مقام و مرتبه نیست . پول و ماشین و .... نیست . این بعضیا در آینده خانه ها میخرن . ویلاها میسازن و بارهای بار مکه میرن . و من برای همشون آرزوی خوشبختی میکنم . باشد که رستگار شوند / آمین

  • هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه
اینجا یکی از حس شب احساس وحش
  • هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه
    ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه
    اینجا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه
    هرروز از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه
    جایی که من تنها شدم شب قبله گاهه آخره
    اینجا تو این قطب سکوت کابوس طولانی تره

    من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنه
    اینقدر سو سو می زنم شاید یه شب دیدی منو
    هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه
    ای ترس تنهای من اینجا چراغی روشنه
    اینجا یکی از حس شب احساس وحشت می کنه
    هر روز از فکر سقوط با کوه صحبت می کنه [لینک]

  • تا که بودیم نبودیم کسی،

کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند،

خفته ایم و همه بید
  • تا که بودیم نبودیم کسی،

    کشت ما را غم بی همنفسی

    تا که رفتیم همه یار شدند،

    خفته ایم و همه بیدار شدند

    قدر آئینه بدانیم چو هست

    نه در آن وقت که افتاد و شکست

    در حیرتم از مرام این مردم پست

    این طایفه ی زنده کش مرده پرست

    تا هست به ذلت بکشندش به جفا

    تا رفت به عزت ببرندش سر دست

    آه میترسم شبی رسوا شوم،

    بدتر از رسواییم تنها شوم

    آه ازآن تیر و از آن روی و کمند،

    پیش رویم خنده پشتم پوزخند
    -----------------------------------
    تو اینستا پیجی داشتم . تصور میکردم هرچه فالوور های پیجم بیشتر باشه شاد ترم . تا حدود شانزده کا رفت . هر پست سه هزار لایک . به خودم گفتم این فالوور ها چقدر باید باشه تا من راضی بشم ؟ اول گفتم یه میلیون .دو میلیون . چقدر؟ دیدم هیچ حد سیری ندارم . کمی بیشتر فکر کردم.گفتم در زندگیم باید به کجا بریم؟پادو باشم.کارمند؟ معاون؟رئیس؟ دیدم به شاهی هم راضی نیستم.شام چی بخورم؟نون و پیاز؟ نون دوغ ؟ چلو کباب ؟ خاویار؟ فهمیدم که شکمم فقط به گرانترین غذاها راضیه.تو ازمون افسری شرکت کردم. قبولم شدم اما به دلیل نقص در بینایی چشم راستم بعد از مدتی بیرون شدم البته سربازی هم معاوفم کردن.هدفم این بود که از ستوان دومی برم بالاتر و سرلشکر و سپهبدی برسم.حالا که خوب نگاه میکنم . می بینم حرص و تمع سراسر وجود منو تسخیر کرده بود.شروع کردم به نابود کردنش .اینستارو حذف کردم .بجای ایراد گرفتن از غذاهای مادرم الان به نون خشکم راضیم و خدارو شکر میگم . رسانه ها با تبلیغات در ذهن من هنجاری رو بوجود آورده بودن که من خودمو از دست داده بودم . من مالک [لینک]
    [ادامه...]

    ادامه... دوستان
    • M A R Å L
    1238 هواداران
    بازدیدکنندگان