بانوی خزان

(banooyekhazan )

بانوی خزان

2 ماه پیش و 3 هفته قبل
  • داستان (محکوم به نیستی)به قلم ِ ناتوانم ....
سوز سرمایی که از لای در و پنجره ی چوبی زواره در رفته ی
  • داستان (محکوم به نیستی)به قلم ِ ناتوانم ....
    سوز سرمایی که از لای در و پنجره ی چوبی زواره در رفته ی اتاق به داخل میوزید کلافه اش کرده بود... نوزادش تازه به خواب رفته بود... شاید وقت خواب دقایقی از دردش کم شود...لبخند غمگینی بروی نوزاد زد...و به اهستگی پتوی کهنه ی نا زده را تا زیر چانه اش بالا کشید...دست و پایش از شدت سرما خشک شده بود ...به سختی تکانی خورد...صدای لخ لخ دمپایی های مرد توی گوشش پیچید... فکری که در سرش پیچید مشمئز کننده بود...چندشش شد...قطره اشکی ریخته و نریخته بین‌مژگان بلندش یخ زد...نگاهی به سقف نم زده کرد...خدایا یعنی به اندازه ی همین سقف نیمه ویران .. یک وجب جا برای من و این کودک معلول در دنیا نیست ؟؟؟رحمتت به خواب رفته؟ یا ما را نمیبینی ؟؟؟دستی به موهای اشفته اش کشید...فرصتی نداشت...مرد گفته بود او را میپذیرد بدون کودکش...از جا بلند شد...از پشت پرده ی چرک گرفته مرد را دید...‌کنار حوض لجن بسته ایستاده بود و دست و صورتش را میشست...از سر و صدایی که مرد با گلویش در می اورد حالت تهوع به زن دست داد...خدا لعنتت کند ...نماز هم‌میخوانی؟؟؟اگر چاره ای داشتم...اگر پناهی داشتم...اگر...اگر ...اگر...محال بود چنین تصمیمی بگیرم...چادرش را از میخ کوبیده شده به دیوار چنگ زد...سرش کردو دو لای چادر را بین دندان هایش کشید...دولا شد و نوزادش را همانطور پتو پیچ بغل کرد...از در خارج شد...‌مرد رو به او لبخند کریهی زد ...دندان های زرد رنگش پیدا شد...به سمت اتاقش که میرفت گفت...زود برگرد که یه چایی داغ مهمونت کنم...بعد با خنده ی هرزی تمام وجود زن را از زیر نظر گذراند...زن به سرعت از خانه خارج شد...قلبش فشرده شد...نفسش انگار قطع شده باشد حس خفگی داشت...اشکی نمانده بود برایش...باید تمامش میکرد...اینطوری شاید هم‌خودش و هم فرزند
    [ادامه...]

    • ᶠᵈᵒ - : پستع دومم لایک و کامنت تبریک لطفاD; .. محبوبی

      2 ماه پیش و 3 هفته قبل

    بانوی خزان

    2 ماه پیش و 3 هفته قبل
  • لطفا به آنچه که در عکس نیست بنگرید 
مثلا ً به ساحلی که نمیبینیدش ولی براحتی احساسش میکنید
مثلا ً ب
  • لطفا به آنچه که در عکس نیست بنگرید
    مثلا ً به ساحلی که نمیبینیدش ولی براحتی احساسش میکنید
    مثلا ً به گیسوان آشفته و رهای زنی که در عکس نمیبینیدش ولی براحتی احساسش میکنید
    مثلا ً به آرامشی که هست ...آرامشی که نمیبینیدش ولی براحتی احساسش میکنید
    به آرزوهای زنی که نمیبینیدش ولی هست
    مثلا ً به روح ِ عکاسی که شاید همان حوالی در امتداد ِ موج ِ سرگردان ِ گیسویی گم شده
    پ ن : شاید انچه که قابل دیدن و شنیدن نیست ...‌ملموس تر از واقعیت ها باشه ... به انچه که نیست با دقت نگاه کنیم.... بانوی خزان... ساعت به وقت ِ بهترین دقیقه ها

    • بانوی خزان : ⚘⚘⚘⚘

      2 ماه پیش و 3 هفته قبل

    ادامه... دوستان
    2048 هواداران
    بازدیدکنندگان