گیتا نیکان ...

(giita )

گیتا نیکان ...

6 ماه پیش, 1 هفته
  • دلمون تنگ است برای یک خنده ی سیر و از ته دل ، برای یک روز ِبی دغدغه  و بی فکر
دلمون تنگ است برای لح
  • دلمون تنگ است برای یک خنده ی سیر و از ته دل ، برای یک روز ِبی دغدغه و بی فکر
    دلمون تنگ است برای لحظه هایی بی خراش بر روح و جان ،برای شادی ِپیوسته
    دلمون تنگ است برای روزهای کودکی ،برای بیخیالی های ساده، برای دنیای بی سرب و دود
    دلمون تنگ است برای تمام وقتهایی که گذشت وتهی بود از انتظار و غم واندوه وسرشار از امید و روزهای خوب
    ------
    امیدوارم روزهای خوب برای ایرانمون هر چی زودتر فرا برسه

    گیتا نیکان ...

    6 ماه پیش و 3 هفته قبل
  • پسربچه ی واکسی 
 پرویز پرستویی میگه :
ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر
  • پسربچه ی واکسی
    پرویز پرستویی میگه :
    ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟
    ‎کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: بله
    ‎به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
    ‎گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.»
    ‎در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»
    ‎گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»
    ‎گفتم: «بگو چقدر؟»
    ‎گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»
    ‎گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»
    ‎گفت: «یا علی.»
    ‎با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش
    [ادامه...]

    گیتا نیکان ...

    6 ماه پیش و 4 هفته قبل
  • تقدیم به بهترینم
تقدیم به تویی که ندارمت
تقدیم به کسی که حرفهای دلم را به سادگی و با اطمینان اینکه
  • تقدیم به بهترینم
    تقدیم به تویی که ندارمت
    تقدیم به کسی که حرفهای دلم را به سادگی و با اطمینان اینکه تنها در دل او میماند به راحتی بیان نموده ام
    تقدیم به تو ، روحت سرشار زندگی باد و آن جهانت سراسر مهر خداوند
    نازنین مادرم، در آغوش کشیدن خاک سرد و خاموشت هرگز جای آغوش گرم و پرمهرت را نمی گیرد.
    روح تـــمامـی اســـیـران خـــاک شـــــاد

    وقت دلتنگی هایم آغوشت را برای آرام شدن ندارم
    مادر همه ی محبت ها ست

    گیتا نیکان ...

    7 ماه پیش, 1 هفته
  • خدایا چرا من ؟
بهترین و افسانه ای ترین تنیسور جهان آرتور اش هنگامی که برای جراحی قلب خود در بیمارست
  • خدایا چرا من ؟
    بهترین و افسانه ای ترین تنیسور جهان آرتور اش هنگامی که برای جراحی قلب خود در بیمارستان بود
    با سهل انگاری پرستاران با تزریق خون آلوده به بیماری ایدز مبتلا شد
    طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند
    یکی از دوستداران وی در نامه ی خویش نوشته بود :
    چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟
    آرتور اش در پاسخ این نامه چنین نوشت :
    در سر تا سر دنیا
    بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند
    حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند
    از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
    و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
    پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند
    پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند
    چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند
    و دو نفر به مسابقات نهایی
    وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که خدایا چرا من؟
    و امروز وقتی که از این بیماری لاعلاج درد می کشم باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم : چرا من؟
    ________
    آرتور اش (1993 _ 1943 )
    تنيس باز برجسته سياهپوست آمريكايي بود
    او در ریچموند ايالت ويرجينيا به دنيا آمد
    سه بار عنوان مسابقات جهاني تنيس مشهور به "گرند اسلم" را از آن خود کرد

    گیتا نیکان ...

    7 ماه پیش و 2 هفته قبل
  • سوپاپ اطمینان
حاکمی کشوری را اشغال کرد
به وزیر خود گفت : 
قوانینی تنظیم کن تا دهن این ملت را سروی
  • سوپاپ اطمینان
    حاکمی کشوری را اشغال کرد
    به وزیر خود گفت :
    قوانینی تنظیم کن تا دهن این ملت را سرویس کنیم .
    فردای آن روز وزیر نزد شاه آمد و قوانین را خواند:
    1. مالیات جدید سه برابر قبلی
    2. حقوق ربع عرف بقیه کشورها
    3. شاه صاحب جان و مال همه مردم است
    4. آروغ زدن ممنوع!!!
    شاه گفت : بند چهارم چه معنی دارد ؟
    وزیر : بند چهارم سوپاپ اطمینان است.
    جارچیان قوانین را اعلام کردند.
    ملت گفتند:
    این که جان و مال ما از آن شاه باشد، توجیه دارد؛ چون ایشان صاحب قدرت است !!!
    ولی یعنی چه نتوانیم آروغ بزنیم؟
    مردم برای این که از امر شاه نافرمانی کرده باشند، در کوچه و پس کوچه آروغ می زدند. جلسات شبانه و مخفیانه آروغ برگزار می کردند
    ماموران هم مدام در حال دستگیری آروغ زن ها بودند و گاهی به جلسات شبانه و مخفیانه یورش می بردند و آروغ زن ها را دستگیر می کردند .
    روزی شاه به وزیر گفت الان معنی سوپاپ اطمینانی را که گفتی ، فهمیدم چون باعث شده که هیچ کس به سه قانون اول توجهی نکند!!!
    __________________________________
    چقد این داستان طنز شبیه حال و روز ایران خودمونه
    ملت رو با فیلترکردن تلگرام
    ورزشگاه رفتن و نرفتن زنان
    برگزاری کنسرت و لغو... و ... و... سرگرم کردن

    گیتا نیکان ...

    8 ماه پیش و 2 هفته قبل
  • سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه به سر بردم. عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من
  • سالها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه به سر بردم. عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرارداد؛ یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ. سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و نا امن دوست مناسبی به نظر میرسید. ما مدتی با هم بودیم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم میشدم و او مرا از دزدان شب محافظت میکرد. تا روزی که آن سگ بیمار شد.
    به دلیل نامعلومی بدن او زخم بزرگی برداشت و هر روز عود کرد تا کرم برداشت. دامپزشک درمان او را بی اثر دانست و گفت که نگه داری او بسیارخطرناک است و باید کشته شود. صاحب سگ نتوانست این کاررا بکند. ازمن خواست که او را از ملک بیرون کنم تا خود در بیابان بمیرد. من او را بیرون کردم. ابتدا مقاومت می کرد ولی وقتی دید مصر هستم رفت و هیچ نشانی از خود باقی نگذاشت.
    هرگزاو را ندیدم. تا اینکه روزی برگشت. از سوراخی مخفی وارد شده بود که راه اختصاصی او بود. بدون آن زخم وحشتناک. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمی هیچ اثری از آن زخم باقی نمانده بود. نمیدانم چه کار کرده بود و یا غذا از کجا تهیه کرده بود. اما فهمیده بود که چرا باید آنجا را ترک می کرده و اکنون که دیگر بیمار و خطرناک نبود بازگشته بود.
    در آن نزدیکی چهاردیواری دیگری بود که نگهبانی داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ، آن نگهبان را ملاقات کردم و او چیزی به من گفت که تا عمق وجودم را لرزاند. او گفت که سگ در آن اوقاتی که بیرون شده بود هر شب می آمده پشت در و تا صبح نگهبانی میداده و صبح پیش از اینکه کسی متوجه حضورش بشود از آنجا میرفته. هرشب...!
    من نتوانستم از سکوت آن بیابان چیزی بیاموزم اما عشق و قدرشناسی آن سگ و بیکرانگی قلبش، مرا در خود خرد کرد و فروریخت. او همیشه از اساتید من خواهد بود.
    پرویز پرستویی<
    [ادامه...]

    ادامه... دوستان
    • لیلا سروش
    526 هواداران
    بازدیدکنندگان