بهترینها

(mardaniran )

ostad jjj

3 ماه پیش و 2 هفته قبل
  • ﺍﻭ ﮐﻪ ﻗﻠﺒـﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ، ﻫﻤﺪﺭﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑـﺮ ﻟـﺐ ﺍﯾـﻦ
  • ﺍﻭ ﮐﻪ ﻗﻠﺒـﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
    ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ، ﻫﻤﺪﺭﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
    ﺑـﺮ ﻟـﺐ ﺍﯾـﻦ ﺳـﺎﺣـﻞ ﺧـﺸـﮑـﯿــﺪﻩ ﺗﻨـﻬـﺎ ﻣـﺎﻧــﺪﻩ ﺍﻡ
    ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻣﯽ ﺩﺭﻫﻮﺍﯾﯽ ﺳﺮﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
    ﺷـﺐ ﮐـﻪ ﻣـﯽ ﺁﯾــﺪ ﺑــﺮﺍﯼ ﻫـﻤـﻨﺸـﯿـﻨـﯽ ﺑﺎ ﺧــﻮﺩﻡ
    ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺳﺮﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﺷﺒﮕﺮﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﻧﯿست
    ﯾـﮏ ﻟـﺐ ﭘـﺮ ﺁﺗـﺶ ﺧـﻮﻧﺮﻧﮓ ﻭﭼﺸﻤﯽ ﭘﺮ ﻋﻄـﺶ
    ﺩﺭ ﺧﻮﺭ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺯﺭﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ
    ﻣـﻦ ﮐـﻪ ﺑـﺎﻭﺭ ﮐـﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻗـﻮﻝ ﻭ ﻗـﺮﺍﺭﯼ ﺳــﺎﺩﻩ ﺭﺍ
    ﺍﻭ ﮐـﻪ ﮐـﻠﯽ ﺍﺩﻋـﺎ ﻣﯽ ﮐـﺮﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـﻢ ﮐﻪ ﻧﯿست..

    مهدی غلامرضایی

    3 ماه پیش و 2 هفته قبل

    نعشه شعرم ولی دارم
    خماری میکشم
    گوشه دنج اتاقم
    بیقراری میکشم
    تکه های خاطراتم را
    کنارم چیده ام
    پشت عکس یادگاری
    یادگاری میکشم
    روزگارم رااگریک روز
    نقاشےکنم
    یک قفس باخاطرات یک قناری میکشم

    • مهدی غلامرضایی : باریکلا فراموش نکن کی بودی تو ..ههه

      3 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • لـــیلان بــــــــانـو : سلام کاربر دیشبی رو مسدود و از هم میهن انداخته شد بیرون ،محض اطلاع ک گفتی یادت میره (relax)

      3 ماه پیش و 2 هفته قبل

    مهدی غلامرضایی

    3 ماه پیش و 2 هفته قبل

    عشق تو
    ساعت دیگری به ساعت‌های شبانه‌روز افزوده است:
    ساعت بیست‌وپنجم

    عشق تو
    روز دیگری به روزهای هفته افزوده است:
    روز هشتم

    عشق تو
    ماه دیگری به ماه‌های سال افزوده است:
    ماه سیزدهم

    عشق تو
    فصل دیگری به فصل‌های سال افزوده است:
    فصل پنجم

    به این ترتیب عشق تو
    زندگی عاشقانه‌یی را به من داده که
    یک ساعت و
    یک روز و
    یک ماه و
    یک فصل
    افزون بر زندگیِ عاشقانِ دیگر دارد!

    مهدی غلامرضایی

    3 ماه پیش و 2 هفته قبل

    تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست
    بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست

    دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست
    سیبی گزیدن از رخ چون بوستان دوست

    بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید
    شوری که در میان منست و میان دوست

    خصمی که تیر کافرش اندر غزا نکشت
    خونش بریخت ابروی همچون کمان دوست

    دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند
    وان هم برای آن که کنم جان فدای دوست

    روزی به پای مرکب تازی درافتمش
    گر کبر و ناز باز نپیچد عنان دوست

    هیهات کام من که برآرد در این طلب
    این بس که نام من برود بر زبان دوست

    چون جان سپردنیست به هر صورتی که هست
    در کوی عشق خوشتر و بر آستان دوست

    با خویشتن همی‌ برم این شوق تا به خاک
    وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست

    فریاد مردمان همه از دست دشمنست
    فریاد سعدی از دل نامهربان دوست

    ادامه... اعضاء گروه
    • Refigh Refigh
    • بابک شکراللهی
    • مهدی صالحی
    • ساناز پارسا
    • علیرضا بینایی
    • Behzad nosrati
    • آمنه آقایی
    • حسین صداقت
    • کتایون ترحمی
    • اسیر سرنوشت زهرابانو
    • تارا جباری
    • مرسده مهدوی
    • بیمارستان سلول درمانی رویان
    • مسعود سهرابی
    • Arezoo AAAAA
    • سکووووووت ۰۰۰
    کاربران فعال