حامد دانایی

(hamed6309 )

حامد دانایی

4 سال پیش و 8 ماه قبل
  • دخترم فرنوش خانم 
 (ghalb)
  • دخترم فرنوش خانم

    • (امید ) : محبوب شدی هم استانی

      3 سال پیش و 10 ماه قبل

    • ⱭᶕⱢᶊⱥ Ҡⱥ₥ᴚ₳√ⱥ ツ : چقد نازه....

      3 سال پیش و 11 ماه قبل

    • ⱭᶕⱢᶊⱥ Ҡⱥ₥ᴚ₳√ⱥ ツ : سلام گوگولی محبوب شدید مگولی منو یادتون نره انگوری

      3 سال پیش و 11 ماه قبل

    حامد دانایی

    4 سال پیش و 9 ماه قبل
  • دلا با هر زبانی بود تو تن دادی به آغوشش

به وقت لذتش در تخت تورا فرشته میداند

چه سوختی پای احسا
  • دلا با هر زبانی بود تو تن دادی به آغوشش

    به وقت لذتش در تخت تورا فرشته میداند

    چه سوختی پای احساست تو زین پس طاقت افزون کن

    که زین پس نامت حوری نیست تورا فاحشه میخواند

    • آریا... م.... : به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

      4 سال پیش و 6 ماه قبل

    • naimeh tabriz : (geryeh)

      4 سال پیش و 9 ماه قبل

    • نسرین نیری زاده : خیلی خیلی نارات کننده ست

      4 سال پیش و 9 ماه قبل

    حامد دانایی

    4 سال پیش و 9 ماه قبل

    زن و شوهر جواني سوار بر موتورسيکلت در دل شب مي ­راندند. آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.

    زن جوان: يواشتر برو من مي­ ترسم. مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره.

    زن جوان: خواهش مي ­کنم، من خيلي مي ­ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.

    زن جوان: دوستت دارم، حالا مي ­شه يواشتر بروني. مرد جوان: مرا محکم بگير.

    زن جوان: خوب، حالا مي ­شه يواشتر بروني؟ مرد جوان: باشه، به شرط اينکه کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، آخه نمي ­تونم راحت برونم، اذيتم مي­ کنه.

    روز بعد روزنامه ­ها نوشتند: برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد. در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.

    مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود، پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

    • ماهان از چرام ` : سلام هک استانی محبوب وفول لایکین لطفا ب منم ی سری بزنین

      2 سال پیش و 7 ماه قبل

    • مرتضی عظیمی : رمانتیک بود

      3 سال پیش و 3 ماه قبل

    • الهه sh : خيلي زيبا بود و غمناك كاشكي همه اينجوري بودند

      4 سال پیش و 6 ماه قبل

    حامد دانایی

    4 سال پیش و 9 ماه قبل

    ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ، ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ :
    ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻪ رو ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ...
    ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺏ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ.
    ﺷﻮﻫﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪ.
    ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻮﺷﺖ،
    ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ هنگام ﺯﻧﮓ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﺼﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻩ :
    ﺳﻼﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻟﺒﺎﺳﺎﻡ ﻭ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺎﻡ،
    ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ترکم ﮐﺮدﻩ،
    ﺍﻧﺸﺎﻟﻠﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﯾﺨﺘﺶ ﻭ ﻧﺒﯿﻨﻢ ﺍﺻﻸ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻢ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﺎﺵ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾن ﺑﺎ ﺗﻮ ﺁﺷﻨﺎ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﺍﻟﻬﯽ ﮐﻪ ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﻫﺖ ﺑﺮﻡ، ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ﻣﻦ ﺗﺎ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﯿﺸﺘﻢ.
    ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮﻟﺐ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ.
    ﺯﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ميمرد ﻭ ﭘﺮﭘﺮ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺝ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭼﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺩﯾﺪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ :
    ﺧﻨﮕﻮﻝ ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﭼﭙﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ بود ميرم نون بگيرم ميام.

    • فاطمه ... : (khandeh) (biggrin)

      4 سال پیش و 9 ماه قبل

    حامد دانایی

    4 سال پیش و 9 ماه قبل

    پسر گفت: اگر مي خواهي با هم بمانيم بايد همه جوره با من باشي دخترک که به شدت پسر را دوست داشت گفت: باشه عزيزم هر چه تو بگويي.
    پسرک دختر را عريان کرد، دختر آرام ميلرزيد ولي سخن نمي گفت مي ترسيد عشقش ناراحت شود...
    پسرک مانند ابري سياه بدن د...ختر را به آغوش کشيد و بدون کوچکترين بوسه شروع کرد...
    دخترک آهي کشيد و پسرک مانند چرخ خياطي بالا و پايين مي شد...
    دخترک بدنش مي سوخت ولي صدايي نمي آمد... پسرک چند تکان خورد و در کنار دخترک افتاد،
    دختر با لبخند گفت: آرام شدي عزیزم؟؟؟ پسرک آرام خنديد، لباسهايش را پوشيد و رفت...
    دخترک ساعتي بعد تلفن را برداشت و زنگ زد و گفت: سلام عشقم ولي پسرک مانند هميشه نبود و تنها گفت: ديگر به من زنگ نزن و قطع کرد...
    دخترک عروسکش را بغل گرفت و در کنج اتاقش آرام گريست... چند سال گذشت...
    تبريک مي گويم به پسرک! همان دخترک زيبا شد فاحشه قصه ما -
    فاحشه سيگارم تمام شده تو سيگار داري؟ فاحشه آرام مي گويد:
    چرا به ديگران نگفتي به جرم عاشق شدن فاحشه شدم؟ پسرک محکم تر سيگار مي کشید...
    و گفت: تو خودت خواستی
    راست میگفت او خودش خواست...

    • الهه sh : روزگار دستان زيبايي دارد يقين بايد بدونه آن پسر كه چنين تقديري در سر نوشت عزيزانش دوباره تكرار خواهد شد ممنونم از مطالب زيباتون

      4 سال پیش و 6 ماه قبل

    ادامه... دوستان
    • حسن ...........
    • mahdi mtp
    • رها راد
    • علی محمدی
    • مرتضی عظیمی
    • نگــار خـانــــوم
    • سام پ
    • پرستو کیایی
    • .. ..
    • الناز خانمی
    • پژمان تدین
    • محمدرضا سلطانی
    • پدرام قلی نژاد
    • ابولفضل جمشیدی تقدیس
    • مینا م
    • تخفیف باران
    972 هواداران
    بازدیدکنندگان