محمد حاتمی

(hatami57 )

محمد حاتمی

1 سال و 4 ماه قبل

در کوچه پس کوچه های عشقی گمشده
با سلام به پیشگاه حضرت عشق،



صبح قریب،

ساحل امن،

مهدی موعود(عج)...

و او معلم بود و می دانست شاگرد هم دوست دارد بر حسب سنش کارهای خاصی بکند، چرا که او نیز خود روزی شاگرد بود...

و این داستانی است که عشق آن را به تحریر درآورده است...

...و این بار سخن از اوست، مردی نگران از آینده شاگردان؛ آقای قربانی...

ماه مهر شروع شد و در اولین صبح روز پاییزی پسری راهی شد. سال دوم متوسطه بود و رشته علوم انسانی و درس تخصصی او بود.

مردی به کلاس آمد و به عنوان معلم جغرافیا شناخته شد، بنده هم که بقدری شلوغ بودم که انضباط نوبت اول سال اول متوسطه ام 15 شده بود ولی خدا رو شکر نوبت دوم 20 شد و همان جلسه اول که در ردیف اول نزدیک معلم نشسته بودم از بس با یکی از هم کلاسی ها خندیدم که جای مرا عوض کرد و مرا به ردیف عقب برد.

معمولا بعد از این که چند درس را تمام می کردیم ایشان امتحان می گرفت و اولین نمره بنده خیلی کم شد و دومین امتحان هم همین طور و مرا با چند تن از دیگر هم کلاسی ها به دفتر مدرسه فرستاد. خدا را شکر در جلسات بعد جبران کردم و برای این کارهایم معذرت می خواهم که این چنین انسانی، برای من نالایق علم می آموخت...

ای خنک زشتی که خوبش شد حریف،

وای گلرویی که جفتش شد خریف (پاییز)

کم کم از بنده راضی شد، با هم صمیمی شدیم و بر اثر تعریف های دوستان از
[ادامه...]

محمد حاتمی

1 سال و 4 ماه قبل

خاطرات من و معلم ادبیاتم(قسمت دوم)
با سلام، به عظمت آسمان ها، به بیکران دریاها، به وسعت صحرا، سلام بر قلب نازنین هستی، مهدی موعود(عج)، هر روز و هر ساعت و هر لحظه... هزاز هزار.

بعد از چند سال بنده دوست دارم این نوشته را به تحریر در آورم، تا مرهمی باشد بر دل آنان که همانند بنده معلم یا معلمانی داشته اند که لحظه لحظه بودن با آن ها برایشان خاطره ساز بوده و همانند بنده دوست دارند دوباره آن خاطره ها برایشان تجلی کرده و تکرار شود.

معلمی که آرزوی یک لحظه بودن دوباره در کلاس او، رویای شیرین بنده می باشد، که با حضور دوباره در کلاس درس گرم و دلنشین ایشان، و با تکرار دوباره آن آرایه های ادبی زیبا و آن اشعار و تقطیع هجایی آنها، در کوچه پس کوچه هایی که خاطرات آن روز گم شده است را دوباره بیابم.

آری؛ این بار سخن از اوست، "آقای قنبری"

معلم من، کدامین کلمه میتواند تو را وصف کند؟ و کدامین لغت میتواند تو را تفسیرکند؟

این شرح بی نهایت کز زلف یار گفتند، حرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد...

خاطره ی پسری 19 ساله که به قلم خویش، خودش این نوشته را به نگارش در آورده ست:

سال1390بود. دوباره روزهای درس خواندن وعلم آموزی شروع شده بود.

هوای شهر آن روزها کم کم رو به سردی میرفت ولی خوب! اوایل مدرسه هوا گرم بود.

آن سال که بنده کلاس اول متوسطه بودم، معلمی به کلاس آمد برای درس ادبیات؛ آقای قنبری، که از همان اوایل جلسه توضیحات خود را داده و شروع به تدریس نمود.

ایشان گفت فعلا معلوم نیست که اگر دبیر دیگر برای این درس بیاید من برای درس زبان فارسی(1) خواهم آمد که از قضا این اتفاق افتاد و ایشان برای درس زبان فار
[ادامه...]

محمد حاتمی

1 سال و 4 ماه قبل

زنگ تفریح
روزی روزگاری، پسری به پدرش گفت: بابا من می خوام ازدواج کنم.

حالا پدرش می خواسته که یکی از دختران فامیل رو براش خواستگاری کنه.

گفت کیه بابا؟ دختر داییته؟

پسر گفت نه.

پدر: کیه بابا؟

پسر: راستش یکی از همکلاسیهای دانشگاهمه و خیلی بهش علاقه دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم.

پدر: هرگز، هرگز این کار رو نکن.

پسر: چرا بابا؟

پدر: نه نه، ما اصلا غیر ممکنه با غیر فامیل ازدواج کنیم.

پسر: خوب بابا این چه کاریه خوب من از اون خوشم اومده دیگه

پدر: نه نه، اگه بگی ازت ناراحت میشم، آخه پسرم تو گوش کن، نگاه کن. عمه تو با کی ازدواج کرد؟ باشوهر عمت

خاله تو باکی ازدواج کرد؟باشوهرخالت

اصلا اون هارو ولش کن، من من، من باکی ازدواج کردم؟ با مادرت ما همه فامیلی ازدواج کردیم.

پسر که این حرف را شنید کمی به فکر فرو رفت و به پدر گفت: خوب بابا با این اوصاف من با غریبه ازدواج نمی کنم که...

پدر: پسرم تو خودت گفتی همکلاسی دانشگاهم

پسر: نه بابایی، من می خوام با عروس شما ازدواج کنم

پدر که این را شنید سرش را پایین انداخت و گفت: باشه پسرم، برو ازدواج کن.

و این گونه است اگر انسان تفکر کند، که در روایات داریم: ساعتی تفکر برابر با هفتاد سال عبادت است، و بدترین جنبندگان نزد خداوند کسانی هستند که تفکر و تعقل نمی کنند.

محمد حاتمی

1 سال و 4 ماه قبل

روز وصل دوستداران یاد باد، یاد باد آن روزگاران یاد باد....

  • •|3etare •| : سلام خوبین ؟؟؟؟سلامتین /؟؟؟شرمنده مزاحم شدم میشه عضو گروه اول و سوم پروفم بشید و محبوب کنید گروه ها رو ممنون (gol) (gol) (gol)

    1 سال و 4 ماه قبل

محمد حاتمی

1 سال و 4 ماه قبل

آتش رخسار گل
تقدیم به یگانه شاهراه عشق و عرفان، مهدی موعود(عج)...

برای چشمانی که سالیانی را در فراق معلمی گریسته و قطرات اشک بر آن لغزیده، برای سینه ای که سالیانی را در حفظ آن خاطرات در خود کوشیده، برای پیشانی که مدتی با عشق به نیابت از او در نماز مستحبی پیشانی به خاک ساییده و برای خاطری که هرگز عاشقانه های معلم را فراموش نکرده دیدار و وصال چه لذتی دارد. آری!

هنوز هم بعد از سالیان دراز، پسری که معلم دین و زندگی خود را با احترام تکریم می کند و برای وی احترام خاصی قائل است، شوق وصال را دارد...

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست، این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد، همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو، چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع...

و او دیگر تاب جدایی از معلمش را ندارد و هر چه سریع تر می خواهد این فراق به وصال تبدیل گردد...

در خاطراتی که از معلم دین و زندگی خود نوشته بودم، مشتاق بودم تا ایشان هم آن را بخواند و از این رو به معلم ادبیاتم، آقای قنبری نوشتم تا شماره تلفن او را به من بدهید ولی ایشان نداشت و به معلم دیگر ادبیاتم نوشتم تا شماره او را به من بدهید و این طور هم شد. آن لحظه دیگر به قدری خوشحال بودم که قابل وصف نشاید!

بدون معطلی تلفن را برداشتم و به ایشان تلفن کردم و دلم می تپید و بعد از چند لحظه انتظار با صدای پاسخ او دیگر همه دنیا را در کف داشتم...

این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این، خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این

این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این، سر
[ادامه...]

محمد حاتمی

1 سال و 4 ماه قبل

و عشق هم چنان باقی است...(خاطرات من با معلم دین و زندگی)
با سلام به پیشگاه حضرت عشق،

صبح قریب،

ساحل امن،

مهدی موعود(عج)...

دست عشق در کار بود و چه نیکو نقاشی است که اثر های زیبایی را خلق می کند، او عکس خود را کشید و به همین خاطر زیباترین اثر از کار در آمد، آن قدر که وقتی خودش آن را از نظر گذراند، به خود احسنت گفت...

آری! این بار سخن از اوست، که هنوز در انتظار او می باشم تا شاید باز او را توانم دیدن...

مردی با عشقی بزرگ، آقای علیمحمدی...

سال تحصیلی 92_1391 شروع شد و ما راهی مدرسه شدیم و بعد از این که برنامه کلاسی خود را دریافت کردیم که از همان اول بر روی دیوار کلاس زده شده بود و ما آن را نوشتیم.

اگر اشتباه نکنم بلی! یکشنبه ها درس دین و زندگی داشتیم. درب کلاس گشوده شد و مردی با کت و شلوار

مایل به رنگ سفید و چهره ای نیکو وارد کلاس شد. ایشان گفت که درس را بخوانید و از شما هر جلسه می پرسم. جلسه ی بعدی که اولین درس دین و زندگی(2) را قرار بود مورد پرسش قرار دهد افرادی داوطلب رفتند و من هم که درس نخوانده بودم نرفتم و ایشان همان جلسه اول گفت چه کسانی درس نخوانده اند؟ و بنده هم دستم را بلند کردم، اما ایشان پدرانه از خطای بچه ها گذشت کردند...

بلی! دریا که باشی تمام بدی ها را در خود محو می کنی و تمام خوبی می شوی و او هیچ گونه ادعا و درخواستی نداشت جز این که درسمان را خوب بخوانیم و از او جز صداقت و مهربانی
[ادامه...]

ادامه... دوستان
  • ‌‌‎ ‌‌‎
  • ❤️✨سینا تنهای تنها❤️✨
  • علۓ باـפֿـتر
  • گزارشگر دیوانه ...
  • سبحان شاهمرادی
  • مهرآوید ثبت
  • HaMeD nosrati
  • محمدامين عبدالهى
  • شهاب غریبه ی آشنا
7 هواداران
بازدیدکنندگان