فرهاد سعیدی

(hfvhidl )
  • دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده 
می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده 
یه سوال عاشقونه بگه هر
  • دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
    می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
    یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
    اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
    چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
    دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده
    گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
    گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
    التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم
    گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده
    گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
    گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
    اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا آخر
    اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده
    تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد
    رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده
    سرنوشت گریه نداره خودت این رو گفتی اما
    تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده
    تو من رو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم
    چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده

  • میدونم که یه نفر هست 
                                                             زیره این گنبد سن
  • میدونم که یه نفر هست
    زیره این گنبد سنگی
    که میاد تو اسمونم
    میکشه یه قوس رنگی
    اون که از تبار دریاست
    اون که از نسله ستاره ست
    وقتی باشه هر دقیقش
    یه تولد دوباره ست
    اون که آینه اتاقم
    از حضورش بی نصیبه
    تویه آینه من نشستم
    اما من با من غریبه
    من زمین خورده ام ای عشق
    وقت جنگ تن به تن نیست
    این شکست و میپذیرم
    منه من شبیه من نیست
    از تو غصه ها طلوع کن
    تا غروبه من بمیره
    توی خاکستر قلبم
    شعله تو جون بگیره

  • پرسید که چرا دیر کرده است ؟
                                         نکند دل دیگری اورا اسیر کرده ا
  • پرسید که چرا دیر کرده است ؟
    نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟
    خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
    تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
    گفتم امروز هوا سرد بوده است
    شاید موعد قرار تغییر کرده است
    خندید به سادگیم آینه و گفت
    احساس پاک تو را زنجیر کرده است
    گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
    گفت : خوابی سالها دیر کرده است
    در آیینه به خود نگاه میکنم آه
    عشق او عجیب مرا پیر کرده است
    راست گفت آیینه که منتظر نباش
    او برای همیشه دیر کرده است

  • عاشق نشدی زاهد ، دیوانه چه می دانی
در شعله نرقصیدی ، پروانه چه می دانی
لبریز می غمها ، شد ساغرِ جا
  • عاشق نشدی زاهد ، دیوانه چه می دانی
    در شعله نرقصیدی ، پروانه چه می دانی
    لبریز می غمها ، شد ساغرِ جان من
    خندیدی بگذشتی ، پیمانه چه می دانی

    یک سلسله دیوانه ، افسون نگاه او
    ای غافل از آن جادو ، افسانه چه می دانی
    من مست می عشقم ، و از توبه که بشکستم
    راهم مزن ای عابد ، می خواره چه می دانی

    تا چند فریبی خلق با نام مسلمانی
    عاشق شو و مستی کن ، ترک همه هستی کن
    سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی
    ای بت نپرستیده ، بت خانه چه می دانی

    تو سنگ سیه بوسی ، من چشم سیاهی را
    مقصود یکی باشد ، بیگانه چه می دانی
    تا چند فریبی خلق ، با نام مسلمانی
    سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی

    روزی که فرو ریزیم بنیاد تعصب را
    دیگر نه تو مانی ، نه ظلم و پریشانی

    • مه_ناز ♡♡♡ : زیباست♥

      17 ساعت پیش و 56 دقیقه قبل

  • شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب، اما ن
  • شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد
    رود را از جگر کوه به دریا بکشد

    گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه
    شب که اینقدر نباید به درازا بکشد

    خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
    وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

    عقل، یکدل شده با عشق، فقط می ترسم
    هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

    یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
    باش تا کار من و عقل به فردا بکشد

    زخمی کینه ی من! این تو و این سینه ی من
    من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

    حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
    پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد

  • باز در دل شور شیدایی دمید
ساغرم را جام مینایی رسید
یاد فرهاد دیده ام را تر نمود
داستان دل ستانی س
  • باز در دل شور شیدایی دمید
    ساغرم را جام مینایی رسید
    یاد فرهاد دیده ام را تر نمود
    داستان دل ستانی سر نمود
    هر کسی را عشق شیرین است بجان
    نام فرهاد آورد اندر زبان
    صخره از خونین دلی فریاد کرد
    شکوه از شیدایی فرهاد کرد
    تیشه ی فرهاد دست اندر کارشد
    شور شیرین در دلش بیدار شد
    بار دیگر طاقتش بیرون شده
    روزگارش نغمه ی شیرین شده
    اولین بار ی که شیرین را بدید
    جان شیرین از وجودش پر کشید
    عشق شیرین در دلش مأوا نمود
    رسم عاشق پیشه گی معنا ...

  • دل سپردم به کسی...... عمر دراز 

عاشقش بودم......همه راز و نیاز


سرو پایش همه بود... حسن وصفا
  • دل سپردم به کسی...... عمر دراز

    عاشقش بودم......همه راز و نیاز


    سرو پایش همه بود... حسن وصفا

    دلِ مستش همه بود...شوق و وفا



    عندلیبان در پی... رقص و آواز

    به سرودی برآن ... جلوه و ناز


    فرهادم وکوه شکن...در بر دوست

    جان دهم رقص کنان..در ره دوست


    جان درطلب شیرین دلم ..هیچ نبود

    عشق دلم.... جزء به شیرین نبود


    افسوس...به یکباره زدش بر جانم

    شیرین بزدش...و آتشی بر افکارم


    باور نکنم،فرهاد کشی شیرین را

    شیرین بزند، خون بدل فرهاد را


    دل را بگرفت ...

    ادامه... دوستان
    • Leyla se
    • هادی نجفی
    • فاطمه فلاح
    • Milad Jafari
    • T¡πk£® t@®@π£h
    • پاکناز اسدی
    • dark angel
    • ساحل sahel
    • •°♥M☼STAF@ ♥°• ♫ •°♥z♥°• ♫
    • پریا محمدی
    • ♥♡نازلی جونی ;-)♡♥
    • Fatima Noorian
    • سعید قادری
    • ─═हई╬♥Քαխαηժ ♥╬ईह═─
    • مريم احمدي
    • fatemeh .taj
    2581 هواداران
    بازدیدکنندگان