Iraj Askari

(irajaskari )

درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی
کلاس 106 دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی
کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت
من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، اصلا شاید برای همین بود که آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد
آنروز یادم است که امتحان داشتند ، از آن سخت هایش !
غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را از روزها قبل برایم شروع کرده بود !
وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم ، استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ، خودکار را میگذاشت روی میز ، دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد ،
نمیدانم چرا اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ، ببین ، این امتحان که هیچ ، تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام ، سرت را بالا بگیر بلامیسر جان ، دلم میخواست تا جایی که حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم
دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم آخر مرتیکه یلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی ؟
دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و زمان را نگه میداشتم و تمام برگه اش را از روی دست این و آن برایش پُر میکردم ..
رفتم به سمت بوفه ، از اکبر آقایمان دو عدد چایی ، دو عدد هوبی و یک کاغذ آچهار گرفتم ، روی کاغذ با ماژیک نوشتم :
" ولش کن امتحان رو ، بیا چایی با هوبی "
رفتم پشت در ، به بغل دستی اش گفتم صدایش کند
کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه و بعد نگاهش کردم ،
همه ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود و داشت میخندید [ادامه...]

گفت : برو.
ولي همين كه او به من " برو " گفت
و " برويد " نگفت،
براي من كار تمام شده بود.
در اين كلمه كوچيك آنقدر محبت نهفته بود كه من فكر مي كردم براي يك عمر كافي خواهد بود،
داشتم به گريه مي افتادم!
#هاينريش_بل

  • tamana : سلام محبــوبی (relax) میشه عضو گــروهم ⤵sһoяţ oғ ɞяєѧţһ⤴بشی؟! (geryeh)

    2 سال پیش, 1 ماه

این بار صدم بود که امروز باهات تماس میگیرم.
ولی ازت هیچ خبری نیست...مثل دیروز مثل چند روز پیش
گوشیمو دستم گرفتم و تا خواستم شمارتو بگیرم
راننده تاکسی از توی آینه دید و با یه لبخند صدای ضبط رو کم کرد
دوتا خانم کنار دستیم ساکت شدن و
اونی هم که کنار راننده جلو نشسته بود داستانشو نیمه تمام رها کرد!
حتی ماشین های بغلی هم دیگه بوق نمیزدند
همه یجورایی ساکت بودن تا ن راحت تر باهات حرف بزنم.
لاقل این یه دفعه آبرو داری کن
گوشیتو جواب بده.

  • Iraj Askari : ممنون

    2 سال پیش, 1 ماه

  • A..r@m .... : خیلی قشنگ بود:-)

    2 سال پیش, 1 ماه

ادامه... دوستان
  • پَـنام @
  • نازنین محمدی
  • پرنسس هیمن
  • ipi store
  • mohammad .k
  • hamed beiranvandi
  • __■◀ __ Reza pouker__▶■___ هم میهن
  • aaaaaa bbbbb
  • مهران ساسانی
  • مستانه موسوی
  • raha malekahmadi
  • مجید مریدی
  • PEGAH PEGAH
  • نازنین حمیدی
  • شهداد ....
  • мarÿam ..
297 هواداران
بازدیدکنندگان