azad samlo

(jhmn7929 )

azad samlo

3 سال پیش و 8 ماه قبل

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی �دادن گل و هدیه� و �حرف های دلنشین� را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند �با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی� را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که �عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.�� قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و ا
[ادامه...]

  • ♥ Fatemeh Banoo ♥ : خیلی دردناک ولی زیبا بود...

    2 سال پیش و 7 ماه قبل

azad samlo

3 سال پیش و 9 ماه قبل

 پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد.

 اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک

 سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد...

 وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و

 اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها كه اون پسر از مغازه خريده  باز نشده... دخترک

گریه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي 

عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد  .

 

پس فرصت ها رو از دست نده  و ثانیه ها رو غنیمت بشمر و شهامت داشته باش شاید فردا هیچوقت نیاد و امروز آخرین فرصت باشه برای گفتن دوستت دارم .

azad samlo

3 سال پیش و 11 ماه قبل

Eflaton dibêje:
Kesên ku li ser bawera me ne, ewlehî û aramiyê didin me,
Û kesên ku li dijî bawera me ne, zanista me zêde dikin!…
Mirov ji bo hezkirina jiyanê hewceya xwe bi aramî û ewlehiyê ra heye;
Û sewa çawajîyînê hewcedarê zanistê ye …

افلاطون می گوید : اﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ می دﻫﻨﺪ .

ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﺎ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﻧﺶ ! . . .

ﺁﺩﻣﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ ؛

ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ…..

ﺍﺗﻮﺑﻮﺳﯽ ﺣﺎﻣﻞ ﺧﺎﻧﻤﻬﺎ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ
ﺳﺮﻧﺸﻴﻨﺎﻥ ﺁﻥ ﮐﺸﺘﻪ
ﺷﺪﻧﺪ .
ﻫﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﻮﻫﺮان ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ
ﻋﺰﺍﺩﺍﺭﯼ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ
ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺪﺍﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﺪﻧﺪ ﮔﻔﺖ :
.
.
.
"ﻫﻤﺴﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ"

کمی خودتان را بردارید و بتکانید،
از تمام این فکرهای بی رنگ...
از حرف‌های تو خالی..!

روزگار رقصنده، دست خودمان است جانم...
بخواهی برایت تانگو می رقصد...!
نخواهی تو را رقصنده ی تمام سازهای خودش میکند...

دست رویا را بگیر،
برای یکبار هم که شده، دور شو از شهر ناامیدی...!
باور کن تو با همین چهار حرف:
ا م ی د... معجزه خواهی کرد...

می روند...؟
فدای سرت..!

میمانند...؟
خوش به حال لحظه هایشان که با تو ثبت میشود...!

طوفان شده...؟
قشنگترین رقص را برای همین روز بگذار...!

آنقدر زیبا حرکت کن که هر که تو را دید بگوید:
چه طوفان زیبایی...!

آداب حضور در شبکه‌های اجتماعی:

1- هر چیزی را فوری شير نکنید.
۲- هر چیزی را هر جایی پست نکنید.
۳- لطفا از شدت آزادی بیانی که در گروه‌های مجازی وجود دارد،ذوق‌زده نشوید.
۴- اول از همه، اهداف گروه‌تان را مشخص کنید.
۵- هر کسی را به هر گروهی اضافه نکنید.
۶- حجم خبرهایي را که به اشتراک می‌گذارید خودآگاهانه و با وسواس کنترل کنید!
۷- گاهی تماشاگر باشید.
۸- واکنش سریع نشان ندهید.
۹- همیشه حواس‌تان باشه که چه پست می‌کنید.
۱۰- مطالب متناسب با مخاطب پست کنید.
١١- گاهي وقتها مي تواني با كم يا زياد كردن، پيام قبلي را اصلاح و يا تكميل نماييد.
١٢- هوشيارانه عمل كنيد چون در آينده مي توان پيامهاعليه خودتان استفاده شود!
١٣- اگر شما را در گروهي عضو كردند و شما هيچ كس را نمي شناسيد و يا از هدف گروه بي اطلاعيد، خارج شويد.
١٤- پيامي كه قبول نداريد به ديگران فوروارد نكنيد!
توجه كنيد كه امروزه يكي از راههاي شناخت شخصيت شما همين شبكه هاي اجتماعي است

  • emi 74 : سلام محبوبی و فول لایک,دعوتی به گروه اول پروفم(بخند لطفا)-گروهم داشته باشی عضوم (gol) (gol) (gol) (gol)

    2 سال پیش و 3 ماه قبل

  • ronas ara : عالی بود .. موفق باشید (gol) (gol) (gol)

    2 سال پیش و 7 ماه قبل

  • *** ℳїИα *** : مفیدواموزنده بودممنون (gol) (gol) (gol) (gol)

    4 سال پیش

دهه شصت

یعنی خاله بازی با چادر مامانامون توی کوچه
یعنی بیدار شدن با بوی نفت بخاری نفتی
یعنی بوی نون و پنیر و نارنگی تو کیف
یعنی فوتبال دستی
یعنی مانتو خفاشی با اپل
یعنی توپ دو لایه رنگی پلاستیکی
یعنی آتاری و میکرو
یعنی انباری و بوی سرکه
یعنی شکر ، روغن ، قند کوپنی
یعنی فخر فروختن با کتونی میخی
یعنی ته کلاس و تقسیم لواشک
یعنی کارت صدآفرین
یعنی حسرت یک دقیقه خواب بیشتر تو زمستون
یعنی ادکلن کبرا و ویوا
یعنی تلویزیون سیاه و سفید
یعنی بستنی کیم دوقلو
یعنی آدامس خروس نشان
یعنی بوی آش و کشک تو یه روز بارونی
یعنی چراغ علاءالدین و سیب زمینی
یعنی کوبلن و کاموا
یعنی بازی خط خط
یعنی کپسول بوتان و پرسی
یعنی جوجه رنگی
یعنی نوار کاست
یعنی آلبالو خشکه
یعنی پرش از روی رختخواب و سقوط آزاد با اونا
یعنی تک درخت ته کوچه
یعنی سوختگی نارنجی رنگ بلوز کاموایی
یعنی بوی نم زیرزمین
یعنی نیمکت سه نفره
یعنی چوبین و برانکا
یعنی تیله بازی
یعنی عاشق شدن از پس پرده حیا و شرم …

تقدیم به همه دهه شصتی ها خاص ترین نسل ایران

  • *** ℳїИα *** : (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol)

    4 سال پیش

never say goodbye when you still want to try.
never give up when you still feel you can take it.
never say you don’t love a person when you can’t let go.
هیچوقت تمام نکن وقتی هنوز می خواهی بجنگی
هیچوقت مایوس نشو وقتی هنوز می خواهی بدستش بیاوری
هیچوقت به کسی نگو دوستت ندارم وقتی نمی توانی ازش دل بکنی

  • mmm3 kkkkkkkk : (gol) (gol)

    4 سال پیش

azad samlo

4 سال پیش و 2 ماه قبل

در یک دهکده ی کوچک معلم مدرسه از دانش آموزان خواست تا تصویری از چیزیکه برایشان بسیار با ارزش است را بکشند.اوباخود فکر میکرد که این بچه های فقیر حتما تصویر بوقلمون و میز پر از غذا را میکشند.ولی وقتی یکی از بچه ها نقاشی ساده و کودکانه خود را تحویل داد,معلم شوکه شد.او تصویر یک دست را کشیده بود.ولی این دست چه کسی بود؟یکی از بچه ها گفت من فکر میکنم این دست خداست که بما غذا میرساند.دیگری گفت که این دست کشاورزی است که گندم میکارد.معلم بالای سر آن کودک رفت و از او پرسید این دست چه کسی است؟کودک در حالیکه خجالت میکشید گفت:خانم,این دست شماست.
معلم بیاد آورد که از وقتی این کودک پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف پیش او میامد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد....
ویکتور هوگومیگوید:ایمان داشته باش که کوچکترین محبتها از ضعیفترین حافظه ها پاک نمیشود.

  • ❀ماندانا صدیقی❀ : سلام محبوبت کردم عزیز ღ خوشحال میشم تو هم منو محبوب کنی❤ راستی خوشحال میشم افتخار بدی به محبوب ترین گروه هم میهن ( سوداگران عشق) بپیوندی ☕ ✬ اگه عضو هم هستی محبوبیت به گروه بزن دمت گرم

    4 سال پیش و 2 ماه قبل

ادامه... دوستان
  • زینب دهقان
  • HaMeD nosrati
  • فاطی 17
  • اسرا بانو
  • صدف جون احمدی
  • کاست من
  • محمدرضا ...
  • سارا حسینی
  • فقط خدا ...
  • behzad vahed
  • یاشا داریوش
  • ارژين تپوك
  • razyeh 2002
  • alireza rezayi
  • ipi store
  • سبحان احمدی
233 هواداران
بازدیدکنندگان