dived mohammady

(karadayi )

dived mohammady

6 روز پیش و 15 ساعت قبل
  • دل شبیه قایقی کوچک به دنبال تو بود
ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﺩﻝ ﺑﯽ ﻃﺎﻗﺘﻢ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ

ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺍﻣﻮﺍﺝ ﺩﺭﯾﺎ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﻦ
  • دل شبیه قایقی کوچک به دنبال تو بود
    ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﺩﻝ ﺑﯽ ﻃﺎﻗﺘﻢ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ

    ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺍﻣﻮﺍﺝ ﺩﺭﯾﺎ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺟﺎ ﻧﺪﺍﺷﺖ
    ﺳﺎﺣﻞ ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ ﺑﺎﺭﯾﮑﻪ ﯼ ﺷﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ

    ﺍﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﺳﺒﺰ ! ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﺩﻋﺎﮔﻮﯼ ﺗﻮ ﺷﺪ
    ﺭﺍﺯ ﺣﻮّﻝ ﺣﺎﻟﻨﺎ ﺩﺭ ﺃﺣﺴﻦ ﺍﻟﺤﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ

    ﻫﻔﺖ ﻗﺮﻥِ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻭ ﺩﺭ " ﻃﺮﻑ ﭼﻤﻦ "
    ﺧﻮﺍﺟﻪ ﯼ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺣﺘﯽ ﺗﺸﻨﻪ ﯼ ﻓﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ

    ﺟﻤﻌﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺷﺪﻧﺪ
    ﺍﯾﻦ ﺣﮑﺎﯾﺖ ﺩﺭ ﻏﯿﺎﺏ ﭼﻨﺪ ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ

    ﻣﻦ ﺑﻪ ﺑﻐﺾ ﺧﻮﺩ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻧﺸﮑﻨﺪ
    ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﺁﺗﺶ ﻓﺸﺎﻥ ﻧﯿﻤﻪ ﻓﻌﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ ...

  • ﺩﻝ ﻧﺒﻨﺪ ...
ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ ...
آره...

ﺩﻝ ﻧﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﻣﺜﺎﻝ :
ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻨﯽ ...
ﺗﻮ ﻧﻔﺲ ﻣﻨﯽ ....
  • ﺩﻝ ﻧﺒﻨﺪ ...
    ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ ...
    آره...

    ﺩﻝ ﻧﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﻣﺜﺎﻝ :
    ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻨﯽ ...
    ﺗﻮ ﻧﻔﺲ ﻣﻨﯽ ....
    ﺗﻮ ﻋﺸﻖ ﻣﻨﯽ ...
    ﺗﻮ ﺑﺮﯼ ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ....
    ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ ...
    و...و...ﻭ .....
    ﺩﻟﺘﻮ ﺳﻔﺖ ﺑﭽﺴﺐ
    ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﻮﻧﻪ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﮐﻪ ﻗﺪﺭ ﺩﻝ ﭘﺎﮐﺖ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻦ ..
    ﻣﯿﺸﮑﻨﯽ ...
    ﻣﺮﺩ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻭﺍﺳﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﻭ ﭘﺎﺵ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻥ ...
    آره مرد میخواد
    مرد....

  • زیر باران با خیالت رمز و رازی داشتم
با دو چشم مست تو راز و نیازی داشتم 
با تمنای رخ زیبای تو ناز آ
  • زیر باران با خیالت رمز و رازی داشتم
    با دو چشم مست تو راز و نیازی داشتم
    با تمنای رخ زیبای تو ناز آفرین،
    غرق دریای نیاز و چشم نازی داشتم
    شانه ات را آرزو کردم که بغضی بشکنم
    با دلی باران زده پر سوز سازی داشتم
    شب که آمد کوچه ها رنگ نگاهت را گرفت
    همچو شبگردان نوای دلنوازی داشتم
    تا سحر در معبد چشمان تو دیوانه وار
    بی دل و شیدا چه شوری در نمازی داشتم
    در میان شعله ها آتش به جان پروانه وار
    گرد شمع روی تو سوز و گدازی داشتم
    ناز شست ماه رویت ای گل رعنای من
    همچو بلبل نغمه های یکه تازی داشتم
    چون کبوتر خسته در پایان یک پرواز تلخ
    دل به سودای شکار شاهبازی داشتم...؟؟؟

  • به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را
بخوان! با لهجه‌ات
  • به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
    که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را
    بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
    فضا را یک‌ نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را
    به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم؟
    تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را
    دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
    چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را
    بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
    که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را
    غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
    برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

    dived mohammady

    1 هفته و 3 روز قبل
  • در انتهای کوچه ای کاشانه دارد یار من
روی نگاهش یک بغل پروانه دارد یار من
از بس که من با دیدنش مستِ
  • در انتهای کوچه ای کاشانه دارد یار من
    روی نگاهش یک بغل پروانه دارد یار من
    از بس که من با دیدنش مستِ نگاهش میشوم
    انگار در چشمان خود میخانه دارد یار من
    یک دسته گل وقتی که میخندد نشیند بر لبش
    گویی که در لبخند خود گلخانه دارد یار من
    شبها شرابم چشم او ، صد ناز دارد خشم او
    از جام چشمش باده در پیمانه دارد یار من
    گر مِی پرستی میکنم ، با یار مستی میکنم
    در عاشقی ، چون شیوه ای مستانه دارد یار من
    پنداشتم در کیش او جایی ندارد دلبری
    دیدم که در هر شهر و دِه ، بتخانه دارد یار من
    من عاشقم، دیوانه ام، گویند من مستم ولی
    چون من کجا یک عاشقی دیوانه دارد یار من
    مشهور شد در دلبری با طلعت چشمان خود
    در تار مژگانش هزار افسانه دارد یار من.

  • چه خبر از دل تو ؟ 
نفسش مثل نفسهای دل کوچک من میگیرد ؟ ؟
یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی میمیر
  • چه خبر از دل تو ؟
    نفسش مثل نفسهای دل کوچک من میگیرد ؟ ؟
    یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی میمیرد !
    تو هم از غصه این دوری کمی دلگیری ؟
    لحظه ای هم خبر از حال دل خسته ی من میگیری ؟
    شود آیا که شبی
    دل مغرور تو هم
    فکر چشمان سیاه دگری را بکند
    دست خالی ز وفایت روزی
    قطره ای اشک ز چشمان ترم پاک کند
    چه خبر از دل تو ؟
    دانی آیا که در این کلبه ی درد
    اندکی مهر تو بس بود ولی
    دل بیرحم تو با این دل دیوانه چه کرد؟
    راستی چه خبر از دل تو ...؟

    می چکد از چشم هایت آسمانی سوخته

    قصّه ای راوی گداز و داستانی سوخته

    می چکد از چشم هایت یک کماکان درد و داغ

    هم چنانی مردم افکن ، هم چنانی سوخته

    دست هم از شدّت ننوشتن آتش می شود

    در جهنّم درّه ی ذهن و زبانی سوخته

    می سرایم از زمینی که تو بر آن ساکنی

    تا بماند سفله پرور تا بمانی سوخته

    دست پخت خانم اندیشه چیزی نیست جز

    کاسه ای آش نخورده ، با دهانی سوخته

    اسم و رسمِ شاعر لاادریِ خود را بدان

    یک «نمی دانم کیِ از بی نشانی سوخته»

    شعر یعنی آنچه از چشمت تراوش می کند

    لخته لخته لخته خون ، یا واژگانی سوخته

    من کیَم؟ مردی به نام هیچ چیز و هیچ کس

    شاعری آتش به جان از دودمانی سوخته

    ادامه... دوستان
    • وحید تبریز
    • امین .....
    • elina salehi
    • سید جعفر هدایتی
    • باران احمدي
    • mina.. F
    • مهدی مدح خوان
    • Shi Va
    • hoda 75
    • علی دلربا
    • عاطفه شمس ..
    • شکیبا **
    • Neda ✨ღIR
    • مریم ر
    • Løvê Kîllêr
    • ❤️مارال ❤️
    395 هواداران
    بازدیدکنندگان