لیلا leiloon

(leiloon )
  • **** ****
******* *******
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:
بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری
غ
  • **** ****
    ******* *******
    فرشتگان روزی از خدا پرسیدند:
    بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری
    غم را چرا آفریدی ؟ خداوند گفت:غم را به
    خاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من
    که خوب میشناسمش تا غمگین
    نباشد به یاد خالق نمی افتد
    *************
    **********

    • mahmoud khanii : (ghamgin) (ghamgin)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • دلدار .. : ممنون ...........................

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • لیلا leiloon : سلام دوست گرامی صبح شما هم بخیر چند دقیقه دیگه خدمت میرسم

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    لیلا leiloon

    4 سال پیش و 5 ماه قبل
  • گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!
پرسیدن : چه می‌کنی؟
پاسخ داد: در این
  • گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!
    پرسیدن : چه می‌کنی؟
    پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…
    گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد.
    گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟
    پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!

    • اشرف . ش . ی : زنده باشید دوست گل .

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • لیلا leiloon : ممنون از نظر بارزشتون سلامت باشید دوست عزیز

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • اشرف . ش . ی : عزیزم . خیلی زیبا و دلنشین بود . همیشه شاد باشید .

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    لیلا leiloon

    4 سال پیش و 5 ماه قبل
  • شیشه ای میشکند
یک نفر میپرسد
که چرا 
شیشه شکست؟
یک نفر میگوید:
شاید این رفع بلاست
دیگری میپرسد
  • شیشه ای میشکند
    یک نفر میپرسد
    که چرا
    شیشه شکست؟
    یک نفر میگوید:
    شاید این رفع بلاست
    دیگری میپرسد
    شیشه پنجره را باد شکست؟
    دل من سخت شکست
    هیچ کس هیچ نگفت
    غصه ام را نشنید
    از خودم میپرسم"
    ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود؟

    • . . : (gol) (gol) (gol) (gol)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • روزبه جاوید : (gol) (gol) (gol)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • لیلا leiloon : ممنون قربونت برم عزیزم

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

  • دلم تنگ است برای کسی که نمی داند...
نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم...
می دانم که اگر نزد
  • دلم تنگ است برای کسی که نمی داند...
    نمی داند که بی او به دشت جنون می رود دلم...
    می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد....
    پس بگذار که نداند بی او تنهایم...
    دور میمانم که نزدیک بماند...

    • لیلا leiloon : ممنون شما هم روز خوبی داشته باشید

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • دلدار .. : سلامت باشی روز خوش............

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • لیلا leiloon : ممنون چشم

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

  • دريا
دلش كه بگيرد
سر مي گذارد بر سينه ي ساحل
ابر
سر مي گذارد بر شانه ي كوه
چشمه
سر مي گذارد بر
  • دريا
    دلش كه بگيرد
    سر مي گذارد بر سينه ي ساحل
    ابر
    سر مي گذارد بر شانه ي كوه
    چشمه
    سر مي گذارد بر دامن دشت
    اما من
    وقتي تو نيستي
    سر مي گذارم
    در دستهاي شعر
    و دلتنگي هايم را
    قطره قطره
    كلمه مي شوم
    وقتی چیزی از حرف هــایم نمیفهمی...
    وقتی نمیخواهـــی که بفهمی...
    چه فایده ای دارد...
    گفتن شعر عاشــقانه برایت...!!!

    • محمدرضا رهگذر : بیااااااااااااااااااااااااااااااااااا

      4 سال پیش

    • محمدرضا رهگذر : (ghamgin) (ghamgin) (ghamgin) (ghamgin) (ghamgin) (ghamgin) (ghamgin) (ghamgin) (abroo)

      4 سال پیش

    • محمدرضا رهگذر : (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (bye)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

  • در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و
  • در روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان کردند.
    اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت
    تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
    “ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”
    ثروت جواب داد:
    “نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”
    عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.
    “غرور لطفاً به من کمک کن.”
    “نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”
    پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.
    “غم لطفاً مرا با خود ببر.”
    “آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”
    شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
    ناگهان صدايي شنيد:
    ” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”
    صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند
    ناجي به راه خود رفت.
    عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد:
    ” چه کسي به من کمک کرد؟”
    دانش جواب داد: “او زمان بود.”
    “زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”
    دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:
    “چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي
    [ادامه...]

    • الفا متال : (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (bye)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • لیلا leiloon : سلام ممنون صبح شما هم بخیر و خوشی سلامت باشید

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • reza fallah : سلام دوست گرامی .صبحتون بخیر .مطالبتون زیبا بود .شاد و موفق باشین (gol) (gol) (gol)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

  • چگونه میتوانم مثل تو باشم :
مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،
کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد
  • چگونه میتوانم مثل تو باشم :
    مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،
    کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .
    سنگ زیبایی درون چشمه دید .
    آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .
    در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود .
    کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .
    مرد گرسنه هنگام خوردن نان ،
    چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت :
    « آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ »
    زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .
    مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .
    او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در
    رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .
    چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت :
    « من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ،
    خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . »
    بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت :
    « من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم .
    به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟ »

    • یاسین ... : ﺑﺎ ﺧﺪا ﺑﺎﺵ و ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﻲ ﻛﻦ

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • دیار سکوت و اندیشه : (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • محمدرضا رهگذر : (gol) (gol) (gol)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

  • یکمی هم بیا (doghalb)
  • یکمی هم بیا

    • علیرضا احمدی (Setilla) : لیلا جان 990 تقدیمت (gol)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • لیلا leiloon : فدای تو عزیزم

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • آیلار (تنها) : (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) بوس بوس بوس (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

  • ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که
  • ديدی غزلی سرود؟
    عاشق شده بود.
    انگار خودش نبود
    عاشق شده بود.
    افتاد.شکست . زير باران پوسيد
    آدم که نکشته بود .
    عاشق شده بود

    • majid ....... : (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (gol) (gol) (gol) (gol)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • روزبه جاوید : (gol) (gol) (gol)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • آیلار (تنها) : (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (g

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

  • برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم
دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: غصه نخور، میگذرد…
برای دلم، گاهی
  • برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم
    دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: غصه نخور، میگذرد…
    برای دلم، گاهی پدر میشوم
    خشمگین میگویم: بس کن دیگر بزرگ شدی …
    گاهی هم دوستی میشوم مهربان
    دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا …
    دلم ، از دست من خسته است…

    • بانوی آرام . . . : سلام دوست عزیز قبلا محبوب شده بودید... (gol) (gol) (gol)

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • dream storm : بدترین درد مردن نیست...دل بستن به کسی است که....سهم تو نیست....

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    • mohammad ..... : عجب آشفته بازاریست دنیا .............

      4 سال پیش و 5 ماه قبل

    ادامه... دوستان
    • منتظر جانان
    • توکلی بهروز
    • برای تو می نویسم ...
    • رضا حقیقی
    • علۓ باـפֿـتر
    • منتظر عشق
    • علی آرمین
    • BARAN ````
    • امید *
    • nima sh
    • ܓܨ ܓܨ
    • منودخمل پسرام ، شما همه
    • دشمن شناس
    • mojtaba r
    • s h
    • شهرزاد .
    2711 هواداران
    بازدیدکنندگان