پخش زنده

وقتی پسربچه بودم خیلی تنها ماندم، اما آن ها بیشتر به زور شرایط بود نه به انتخاب خودم. اما حالا، با شتاب به طرف تنهایی می روم همان طور که رودخانه ها با شتاب به سوی دریا سرازیر می شوند... - 《از جان سختی خود میترسم!》

امیر حسین خسروی

16 دقیقه پیش
  • آیا می دانید چرا....!! چرا هنگام ظهور امام عصر(عج) مردم تصور می کنند که امام دین جدیدی آورده است (حال آن که چنین امری محال است و دین توسط پیامبر می آید) امام صادق(ع) فرمود: «إِذَا قَامَ الْقَائِمُ (ع) جَاءَ بِأَمْرٍ جَدِیدٍ کَمَا دَعَا رَسُولُ اللَّهِ فِی بَدْوِالْإِسْلَامِ إِلَی أَمْرٍ جَدِید» هنگامی که قائم ظهور کرد با امر جدیدی خواهد آمد، چنانکه رسول خدا(ص) در آغاز اسلام مردم را به امر جدید دعوت می کرد.» اما قطعا مراد این احادیث این نیست که امام زمان(عج) دین اسلام را نسخ کند و دین جدیدی ارائه کند، چرا؟ که دین اسلام آخرین دین و پیامبر اسلام آخرین پیامبر الهی است. در بسیاری از احادیث به این مطلب تصریح شده است که حضرت مهدی(عج) از دین و قرآنی که بر جدش پیامبر(ص) نازل شده دفاع می کند. باز امام صادق (ع) می فرمایند: «إِذَا قَامَ الْقَائِمُ (ع) دَعَا النَّاسَ إِلَی الْإِسْلَامِ جَدِیداً وَ هَدَاهُمْ إِلَی أَمْرٍ قَدْ دَثَرَ وَ ضَلَّ عَنْهُ الْجُمْهُورُ وَ إِنَّمَا سُمِّیَ
    ادامه پست...

  • مسیحای بلند آوازه ام برکش خریدارم به جانم زخم میخی که طلیبت زد بیا بنشین و با این زار دیوانه شرابی ناب را درکش ....تو روحت درد میگیرد مرا مصلوب گردان و بلاگردان همی خوان و تمام غصه ات از من برو می نوش و هی سرکش___#علی #احمدی

  • کودکی هایم به سویم باز گرد! پا به پای کودکی هایم بیا --- کفش هایت را به پا کن تا به تا قاه قاه خنده ات را ساز کن --- باز هم با خنده ات اعجاز کن پا بکوب و لج کن و راضی نشو --- با کسی جز عشق همبازی نشو بچه های کوچه را هم کن خبر --- عاقلی را یک شب از یادت ببر خاله بازی کن به رسم کودکی --- با همان چادر نماز پولکی طعم چای و قوری گلدارمان --- لحظه های ناب بی تکرارمان مادری از جنس باران داشتیم --- در کنارش خواب آسان داشتیم یا پدر اسطوره دنیای ما --- قهرمان باور زیبای ما قصه های هر شب مادربزرگ --- ماجرای بزبز قندی و گرگ غصه هرگز فرصت جولان نداشت --- خنده های کودکی پایان نداشت هر کسی رنگ خودش بی شیله بود --- ثروت هر بچه قدری تیله بود ای شریک نان و گردو و پنیر --- همکلاسی، باز دستم را بگیر! مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست --- آن دل نازت برایم تنگ نیست؟ حال ما را از کسی پرسیده ای؟ --- مثل ما بال و پرت را چیده ای؟ حسرت پرواز داری در قفس؟ --- می کشی مشک
    ادامه پست...

    ننگ صفای عشق میخواهم ،ز دلداری که خود ننگ است سیه بختی به رنگ مرگ ؛که خود با خویش در جنگ است تمام اعتراضش را قلم آهسته می دوزد روانی گشته اشعارم ،سخن در واژه میسوزد شب هفت قدر دیدم، قضا میرقصد و شاد است فلک بعد طلاق از چرخ چه بی اندازه آباد است سکوتم را تو دریابی پر از مفهوم فریاد است گلو عمریست وقف بغض و یا در حسرت داد است به هر کوی و محل نقل ؛ستیز شیشه با سنگ است و اینکه پنبه با آتش هزاران سال در جنگ است ولی دیوار سنگی بی حضور پنجره لنگ است و شیشه خوردا تنها زینت دردانه سنگ است مهیا میشود پنبه ،...فتیله ،پیچ در پیچ است گهی بالا و گه پایین ،همی پاسوز آتیش است به ظاهر خصم مادر زاد به دور از چشم ها عاشق دروغین بوده این قصه ، مثل همواره نیرنگ است چه کس گفته پرنده در قفس محبوس و زندانی است قفس محکوم بدنامی به حبس میله تن داده است قفس در باور آن مرغک تنها و بی یار است قفس تصویری از کوتاهی و تلخی افکار است قفس بی آبرویی و خم پهلوی یک مرد است نه از جنس مس و آهن که از ن
    ادامه پست...