پخش زنده

زندگیت را تجربه کن و بی حاشیه بمان، در این بیقوله عده ای هم منتظرند، حرفی بزنی، نظری بدهی و ایده ای مطرح کنی، لبخندی بزنی، خشمی نشان بدهی و علاقه ای ابراز کنی، شعری بسرایی و آوازی بخوانی، احساسی بروز بدهی و موضوعی را بیان کنی، صبورانه بگذر و بی حاشیه بمان، زخمی ات میکنند...

ﺩﻧﯿﺎ ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺻﺎﻑ ﻭ ﯾﮑﺮﻧﮓ ﺑﻮﺩﻧﺪ !! ﺑﯿﺸﻤﺎﺭﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﺸﺎﻥ ﺁﺩﻡ ﺍﺳﺖ ﺍﺩﻋﺎﯾﺸﺎﻥ ﺁﺩﻣﯿﺖ . ﮐﻼﻣﺸﺎﻥ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ . ﺭﻓﺘﺎﺭﺷﺎﻥ ﺻﻤﯿﻤﯿﺖ ﺣﺎﻝ، ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﮑﯽ ﮔﺸﺖ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺁﺩﻡ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﺭﻓﯿﻖ ﺻﻤﯿﻤﯽ . ﺗﻨﻬﺎ ﺻﺎﻑ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺻﺎﺩﻕ . ﭘﺸﺖ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺵ ﺧﻨﺠﺮ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﯾﺪﻥ . ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻮﯾﺪ . ﻓﻘﻂ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺵ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : " ﺻﺎﻑ ﻭ ﯾﮑﺮﻧﮓ

خودت را به هيچ زباني براي كسي ترجمه نكن آنكس كه دوستت دارد بايد همه آنچه كه هستي را از لا به لاي حرف هاي نگفته ات از عمق نگاه ساده ات از حس دستهاي مهربانت بفهمد آدمها رااز روی عکس هایشان نشناسید… آدمها ازبی حوصلگی هایشان… ازخستگی هایشان… ازدلتنگی ها… ازغصه هايشان… عکس نمی گیرند!

اگر به رفتن باشد که همه بلدند … همه می توانند طوری بروند که حتی سایه شان در زندگی کسی جا نماند! اما ماندن ، کار هر کسی نیست … آنهایی می مانند که پذیرفته اند عشق مثل دو روی یک سکه است که با هم بودن فقط روزهای خوشی نیست روزهای سخت هم دارد ،جر و بحث هم دارد ،اختلاف نظر هم هست … آنها که باور دارند عشق مثل دریاست و دریا همیشه آرام نیست آنها که از موج وطوفانش نمیترسند … اگردر زندگیتان کسی را دارید که در بدترین شرایط هم کنارتان می ماند خیال نکنید به شما نیاز دارد او برای ماندن آمده در منطقش عشق و کنار کشیدن با هم جور در نمی آید جا زدن برایش بی معنی ست! بعضی ها ، یا دستی را نمیگیرند یا برای همیشه می گیرند … این بعضی ها این بعضی های عاشق قابل ستایش اند

ﻋــﺸـــﻖ ﺭﺍ . . . ﺑـﺎ ﻫـََـﺮﮐــََـﺲ ﺗــََـﺠــﺮُُﺑــﻪ ﻧــََـﮑــُُـﻦ . . . ﺻــََــﺒـــْْــﺮ ﮐـــُُــــﻦ . . . ﺳـــﺎﻟـﻬـــﺎﯼِِ ﺳـــﺎﻝ . . . ﺁﻧﻘــــﺪﺭ ﺻــََــﺒـــْْــﺮ ﮐـــُُــــﻦ . . . ﺗــﺎ ﮐــََـﺴـــﯽ ﺭﺍ ﺑـﯿـﺎﺑـــﯽ کــہ ﺭﻧــﺞ ﻫــﺎﯾـــﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﺸــﻤـــﺎﻧــََــﺖ ﺑـﺨــﻮﺍﻧــََـﺪ . . . ﺗــــﻮ ﺭﺍ ﺑــــََــﺮﺍﯼ ﺭﻧــﮓ . . . ﻭ ﺻــــﻮﺭََتـــــ . . . ﻭ ﺑــََـﺪََﻧـــََـﺖ ﻧــََـﺨـــﻮﺍﻫـــََـﺪ . . . ﺗـــﻮ ﺭﺍ ﺑـــََــﺮﺍﯼ ﺧــــﺎﺹ ﺑــــﻮﺩﻥ . . . ﻭ ﻣـــََــﻌـــــْْــﺮِِﻓــََــﺘــََــﺖ ﺑــِِـﺨــﻮﺍﻫـــََــﺪ . . .

آن زمانی که تو از کلبه ی قلبم رفتی بر درش قفل زدم تا که نیاید دگری من و چشمان گره خورده به تقویم و زمان روز و شب با همه ی خوب و بدش شد سپری قفل دل زنگ زد و هیچ دری باز نشد کلبه ی الفت مان خالی و ساکت مانده از همان خاطرهایی که کنارم داشتی لیک یک شاخه گلی خشک برایم مانده باز من منتظرم تا که ز در باز آیی و ببینی که دلم پیش دلت جا مانده