رضا رمضانی

(ludk )
  • پیامبر اکرم(ص): «بهترين مردان امت من، آن كساني هستند كه نسبت به خانواده خود خشن و متكبر نباشند و بر
  • پیامبر اکرم(ص): «بهترين مردان امت من، آن كساني هستند كه نسبت به خانواده خود خشن و متكبر نباشند و بر آنان ترحم و نوازش كنند و به آنان آزار نرسانند .»
    منبع: مکارم الاخلاق، ص 216 .
    ***********************************
    در اوج مشکلات به خانواده نوازش و مهر بورزیم...

    رضا رمضانی

    1 هفته و 4 روز قبل
  • مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری؛

بارالها…
از كوي تو بيرون نشود پاي خيالم، 
نكند فرق به حالم ...
  • مناجاتی از خواجه عبدالله انصاری؛

    بارالها…
    از كوي تو بيرون نشود پاي خيالم،
    نكند فرق به حالم ....
    چه براني،
    چه بخواني،
    چه به اوجم برساني
    چه به خاكم بكشاني…

    نه من آنم كه برنجم،
    نه تو آني كه براني...
    نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم،
    نه تو آني كه گدا را ننوازي به نگاهي،
    در اگر باز نگردد، نروم باز به جايي
    پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي
    كس به غير از تو نخواهم
    چه بخواهي چه نخواهي...
    باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهي...
    ********************************
    خدا در خانه دل ما جای دارد...

  • وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ م
  • وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ. آیه 16 ق.
    و ما انسان را آفريده‏ ايم و مى‏ دانيم كه نفس او چه وسوسه‏ اى به او مى ‏كند و ما از شاهرگ [او] به او نزديكتريم...
    ------------------------
    خدا از هر وسوسه و تصوری آگاه است...

    رضا رمضانی

    2 هفته پیش و 4 روز قبل
  • مردی ساده،  چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
یک رو
  • مردی ساده، چوپان شخصی ثروتمندی بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت می کرد.
    یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت:
    می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.
    پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت می کرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد.
    چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت.
    چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید
    در آن روستا که چوپان زندگی می کرد
    مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند.
    هنگامی که وعده سفرش فرا رسید ، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد.
    چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند
    لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت.
    هنگامی که مردم از نزد تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد.
    تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت:
    با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟
    چوپان گفت:
    آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.
    تاجر از کار او تعجب کرد و گفت:
    من به نزد تاجران بزرگی می روم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمی فروشند؛
    [ادامه...]

    رضا رمضانی

    2 هفته پیش و 6 روز قبل
  • وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود.
همان جا روبروی در، دستم را به میله گرفتم.
پیرمردی با کُتی ک
  • وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود.
    همان جا روبروی در، دستم را به میله گرفتم.
    پیرمردی با کُتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی های آقایون گره کرده که می شود گفت تقریبا در قسمت خانم ها است.
    خانم دیگری وارد اتوبوس شد.
    کنار دست من ایستاد.
    چپ چپ نگاهی به پیرمرد انداخت، شروع کرد به غر زدن.
    ـ برای چی اومده تو قسمت زنونه! مگه مردونه جا نداره؟ این همه صندلی خالی!
    ـ خانم جان این طوری نگو، حتما نمی تونسته بره!
    ـ دستش کجه، نمی تونه بشینه یا پاش خم نمیشه؟
    ـ خب پیرمرده! شاید پاش درد می کنه نمی تونه بره بشینه!
    ـ آدم چشم داره می بینه! نیگاه کن پاش تکون می خوره، این روزها حیا کجا رفته؟!
    سکوت کردم، گفتم اگر همین طور ادامه دهم بازی را به بازار می کشاند.
    فقط خدا خدا می کردم پیرمرد صحبت ها را نشنیده باشد.
    بی خیال شدم، صورتم را طرف پنجره کردم تا بارش برف ها را تماشا کنم.
    به ایستگاه نزدیک می شدیم، پیرمرد می خواست پیاده شود.
    دستش را داخل جیبش برد.
    پنجاه تومنی پاره ای را جلوی صورتم گرفت.
    گفت دخترم، این چند تومنیه؟
    بغض گلویم را گرفت، پیرمرد نابینا بود.
    خانم بغل دست من خجالت زده سرش را پایین انداخت و سرخ شد.
    ****************************

    • حُـصنآعـ . : سلام محبوبی میشه عضو گروه اولم پاندا لندع شی

      2 هفته پیش و 4 روز قبل

    • رضا رمضانی : سلام و درود... متشکرم از لطف شما...

      2 هفته پیش و 4 روز قبل

    • صمد خدادادی : سلام ، پروفایلتان همچنان زیباست وشما همچنان محبوب (gol)

      2 هفته پیش و 6 روز قبل

    رضا رمضانی

    3 هفته پیش و 2 روز قبل
  • «به خدا قسم هيچ بنده ای را نديده ام که تقوايش سودمند باشد، مگر اينکه زبانش را نگه دارد.»
مولاعلی(ع)
  • «به خدا قسم هيچ بنده ای را نديده ام که تقوايش سودمند باشد، مگر اينکه زبانش را نگه دارد.»
    مولاعلی(ع). نهج البلاغه خطبه176*
    **************************
    مراقبت از «زبان» انسان را به پرهیزکاری نزدیکتر می کند... ...

    • رضا رمضانی : ممنون از لطف و نظر شما...

      1 هفته

    • زهره حاتمی : پروفایلتون عالیه

      1 هفته و 2 روز قبل

    ادامه... دوستان
    • ☘️محبوبه صدرا☘️
    • . Narika .
    • taranom baran
    • فرشته اسدی
    360 هواداران
    بازدیدکنندگان