رضا رمضانی

(ludk )

رضا رمضانی

5 روز پیش و 20 ساعت قبل
  • وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَ
  • وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحيماً. آیه 110 سوره نساء
    کسی که کار بدی انجام دهد یا به خود ستم کند ، سپس از خداوند طلب آمرزش نماید ، خدا را آمرزنده و مهربان خواهد یافت.
    *************************

    • delnia :) : خوش اومدی ^^ (gol) (gol) (gol)

      5 روز پیش و 15 ساعت قبل

    • رضا ERZ : عضو شو داش در اولین گروهم در پروفایلم ممنونت میشم عزیز (gol) (ghalb)

      5 روز پیش و 20 ساعت قبل

    رضا رمضانی

    1 هفته و 2 روز قبل
  • روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل ا
  • روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی ‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمی داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید.

    قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده‏ ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال ‏تر خواهد شد.

    دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏ رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.
    ***********************************
    وفاداری ...

    • delnia :) : سلام :) محبوبی ! میشه خواهشا عضو گروه اولم شی؟ |پارادوکس| (ghalb) (gol) (ehsasi)

      5 روز پیش و 20 ساعت قبل

    رضا رمضانی

    1 هفته و 5 روز قبل
  • إِنَّ الَّذينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ فِي الدّ
  • إِنَّ الَّذينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ. آیه 19 سوره نور.
    کسانی که دوست دارند که زشتکاری در میان آنان که ایمان آورده اند ، شیوع پیدا کند ، برای آنان در دنیا و آخرت عذابی پر درد خواهد بود ، و خدا [ ست که ] می داند و شما نمی دانید.
    *********************************

    رضا رمضانی

    1 هفته و 5 روز قبل
  • کشاورزی در دامنۀ کوهی، زمینی داشت که در آن ماری لانه داشت و روزگار به سر می‌برد. کشاورز که از دورنگی
  • کشاورزی در دامنۀ کوهی، زمینی داشت که در آن ماری لانه داشت و روزگار به سر می‌برد. کشاورز که از دورنگی‌های اطرافیانش به ستوه آمده و ناراحت بود، تصمیم گرفت با مار دوستی کند. از او که دلیل این کارش را پرسیدند گفت: «مردم اطراف من مانند مارماهی هستند که وقتی از او می‌پرسی تو ماری یا ماهی، پاسخ می‌دهد هر کجا که نفعم باشد مارم و هر کجا که نفعم ایجاب کند، ماهی‌ام! از این دورنگی‌ها خسته‌ام. مطمئنم که مار دورنگی ندارد و اگر روزی از او بپرسم که تو چه هستی، با قاطعیت خواهد گفت، مار!»
    با همین تفکر، با مار دوست و همنشین شد. هر روز که به سرکشی و کار روی زمین می‌پرداخت، به مار هم سر می‌زد و برایش غذا می‌آورد و مار با گستاخی فراوان، جلوی او چنبره می‌زد و از غذاهایی که کشاورز به او می‌داد، تناول می‌کرد.
    این جریان ماه‌ها ادامه یافت تا زمستان از راه رسید. برزگر به زمینش رفت تا به مار هم سری بزند. مار را دید که به حالت نزار، از فرط سرمای هوا بر هم پیچیده و ضعیف و سست و بیحال روی زمین افتاده است (همۀ ما می‌دانیم که مار حیوان خونسردی است یعنی دمای بدنش با دمای محیط، بالا و پایین می‌شود. حیوانات خونسرد با گرم شدن هوا و تابیدن خورشید روی بدنشان، انرژی فعالیت‌های روزانه را کسب می‌کنند و در سرما فعالیت‌هایشان به حداقل می‌رسد.
    کشاورز به خاطر سابقۀ آشنایی و دوستی‌ای که با مار داشت، دلش به حال او سوخت، او را برداشت، در توبره‌ای گذاشت و توبره را جلوی دهان الاغش آویزان کرد تا با بازدم الاغ، بدن مار گرم شود و حالش بهتر گردد. سپس الاغش را به درختی بست و برای جمع‌کردن چوب، اندکی از آنجا دور شد.
    مار که با گرمای نفس الاغ گرم شده و حالش جا آمده بود، به نفس پلید و شرّ خود بازگشت و لب و دهان الاغ را نیش زد، طوری که الاغ بیچاره بعد از چند
    [ادامه...]

    • معصومه خرم بخش : لایک..عالی بود (gol) (gol)

      1 هفته و 4 روز قبل

    رضا رمضانی

    1 هفته و 5 روز قبل
  • ***داستان بهلول و ابوحنیفه***
روزى بهلول از مجلس درس ابوحنيفه گذر می‌کرد. او را مشغول تدريس ديد و ش
  • ***داستان بهلول و ابوحنیفه***
    روزى بهلول از مجلس درس ابوحنيفه گذر می‌کرد. او را مشغول تدريس ديد و شنيد كه ابوحنيفه می‌گفت حضرت صادق (ع) مطالبى می‌گوید كه من آنها را نمی‌پسندم. اول آن‌كه شيطان در آتش جهنم معذب خواهد شد؛ درصورتی‌که شيطان از آتش خلق شده و چگونه ممكن است به‌واسطه آتش عذاب شود؟! دوم آن‌كه خدا را نمی‌توان ديد و حال اين‌كه خداوند موجود است و چیزی‌که هستى و وجود داشت چگونه ممكن است ديده نشود؟! سوم آن‌كه فاعل و به‌جا آورنده اعمال، خود بنی‌آدم‌اند. درصورتی‌که اعمال بندگان به‌موجب شواهد از جانب خداست نه از ناحيه بندگان.
    بهلول همین‌که اين كلمات را شنيد كلوخى برداشت و به‌سوی ابوحنيفه پرت كرده و گريخت. اتفاقاً كلوخ بر پيشانى ابوحنيفه رسيد و پیشانی‌اش را كوفته و آزرده نمود. ابوحنيفه و شاگردانش از عقب بهلول رفتند و او را گرفته پيش خليفه بردند.
    بهلول پرسيد: از طرف من به شما چه ستمى شده است؟!
    ابوحنيفه گفت: كلوخى كه پرت كردى سرم را آزرده است.
    بهلول پرسيد: آيا می‌توانی آن درد را نشان بدهى؟
    ابوحنيفه جواب داد: مگر درد را می‌توان نشان داد؟!
    بهلول گفت: اگر به حقیقت دردى در سر تو موجود است، چرا از نشان دادن آن عاجزى و آيا تو خود نمی‌گفتی هر چه هستى دارد قابل ديدن است و از نظر ديگر مگر تو از خاك آفريده نشده‌ای و عقيده ندارى كه هیچ‌چیز به هم‌جنس خود عذاب نمی‌شود و آزرده نمی‌گردد؟ آن كلوخ هم از خاك بود. پس بنا به عقیده تو من تو را نیازرده‌ام. از اينها گذشته مگر تو در مسجد نمی‌گفتی هر چه از بندگان صادر شود در حقيقت فاعل خداوند است و بنده را تقصير نيست؟ پس از اين كلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو واردشده و مرا تقصيرى نيست.
    ابوحنيفه فهميد كه بهلول با يك كلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش
    [ادامه...]

    • معصومه خرم بخش : لایک (gol) (gol)

      1 هفته و 4 روز قبل

    رضا رمضانی

    1 هفته و 5 روز قبل
  • سال‌ها پیش، دهقانی بود که زمین و باغ زیادی داشت. پسری هم داشت تنبل و بیکار که جز خوش‌گذرانی کار دیگر
  • سال‌ها پیش، دهقانی بود که زمین و باغ زیادی داشت. پسری هم داشت تنبل و بیکار که جز خوش‌گذرانی کار دیگری نداشت. پسر هر شب با دوستانش به خوش‌گذرانی می‌رفت. دهقان هر چه او را نصیحت می‌کرد که دست از این کارها بردارد و به فکر زندگی‌اش باشد، گوش نمی‌کرد.
    تا این‌که پدر مُرد و همه ثروتش به دست پسر افتاد. دوستان پسر، چند برابر شدند.
    مادر پسر که زن دانا و فهمیده‌ای بود، به او گفت: «پسرم، با این‌ها نگرد. این‌ها دوستان خوبی نیستند. این‌ها دوست جیب تو هستند، نه دوست خودت. تا وقتی پول داشته باشی، دور و برت می‌چرخند. وقتی هم پولت تمام شد، ولت می‌کنند و می‌روند.»
    پسر خندید و گفت: «نه مادرجان، این‌ها این‌طوری نیستند. این‌ها خیلی خوبند. هر چه من بگویم، گوش می‌کنند و هر چه بخواهم، بهم می‌دهند؛ حتّی حاضرند جانشان را فدای من کنند.»
    مادر گفت: «حالا که این‌طور است، بهتر است چند نفر از آن‌ها را امتحان کنی. این‌طوری معلوم می‌شود که آن‌ها دوست خودت هستند یا دوست پول‌هایت.»
    پسر گفت: «فکر خوبی است. باشد. امتحان می‌کنم.»
    فردای آن روز، پیش چند تا از دوستانش رفت و گفت: «تازگی‌ها موشی در خانه ما پیدا شده که همه را ذلّه کرده است. این موش بدجنس دیشب گوشت‌کوب ما را خورد.»
    دوستانش به هم نگاه کردند. یکی از آن‌ها گفت: «بله، درست است. اتّفاقاً همین بلا سر ما هم آمد و موشی گوشت‌کوب ما را برداشت و به سوراخش برد.»
    یکی دیگر از آن‌ها گفت: «این که چیزی نیست؛ ما موشی داریم که یک روز نصف اثاث‌مان را به لانه‌اش برد.»
    دیگری گفت: «پس نمی‌دانید موش ما چه کار کرده. اگر بشنوید، شاخ در می‌آورید. موش ما، گوشت‌کوب و وسایل خانه و حتّی آشپزخانه را هم با خودش به لانه‌اش برد.» پسر دهقان با خوشحالی نزد مادرش برگشت و گفت: «دی
    [ادامه...]

    • معصومه خرم بخش : لایک (gol)

      1 هفته و 5 روز قبل

    رضا رمضانی

    1 هفته و 5 روز قبل
  • ماده روباهی كه بسیار به بارآوری و پـُرزایی اش می نازید، ماده شیری را، كه تنها یك توله زاده بود، ریشخ
  • ماده روباهی كه بسیار به بارآوری و پـُرزایی اش می نازید، ماده شیری را، كه تنها یك توله زاده بود، ریشخند می كرد. ماده شیر پاسخ داد: ” درست است ، من تنها یك فرزند می زایم، ولی همان یكتا، یك شیر است. “
    *******************

    • روشا خانوم❤ : محبوبی.بمحبوب:)

      1 هفته و 5 روز قبل

    رضا رمضانی

    1 هفته و 5 روز قبل
  • وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِکَةُ مِنْ خيفَتِهِ وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصيبُ بِ
  • وَ يُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِکَةُ مِنْ خيفَتِهِ وَ يُرْسِلُ الصَّواعِقَ فَيُصيبُ بِها مَنْ يَشاءُ وَ هُمْ يُجادِلُونَ فِي اللَّهِ وَ هُوَ شَديدُ الْمِحالِ.آیه 13 سوره رعد.
    و رعد ( و برق و همه قوای عالم غیب و شهود ) و جمیع فرشتگان همه از بیم ( قهر ) خدا به تسبیح و ستایش او مشغولند ، و صاعقه ها را بر سر هر قومی بخواهد می فرستد ، باز هم کافران در ( قدرت ) خدا جدل می کنند با آنکه او سخت انتقام است.
    ********************

    رضا رمضانی

    2 هفته پیش و 3 روز قبل
  • ******داستان اتوبوس مدرسه******
مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد. در مسیر حرکت، اتو
  • ******داستان اتوبوس مدرسه******
    مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود: «حداکثر ارتفاع سه متر»
    ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود، ولی چون راننده قبلاً این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود، اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می‌شود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف می‌کند.
    پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت می‌شوند. پس از بررسی اوضاع مشخص می‌شود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیده‌اند که باعث این اتفاق شده و همه به فکر چاره افتادند؛ یکی به کندن آسفالت و دیگری به بکسل کردن با ماشین سنگین دیگر و .... اما هیچ کدام چاره‌ساز نبود تا اینکه پسربچه‌ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: «راه حل این مشکل را من می‌دانم!»
    یکی از مسئولین اردو به پسر می‌گوید: «برو بالا پیش بچه‌ها و از دوستانت جدا نشو!»

    پسربچه با اطمینان کامل می‌گوید: «به خاطر سن کم مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی می‌آورد.»

    مرد از حاضرجوابی کودک تعجب کرد و راه حل را از او خواست. بچه گفت: «پارسال در یک نمایشگاه معلم‌مان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درون‌مان را از هوای نفس و باد غرور و تکبر و طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت می‌توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.»
    مسئول اردو از او پرسید: «خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟»
    پسربچه گفت: «اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیک‌های اتوبوس
    [ادامه...]

    • اشرف . ش . ی : درود بر شما . خواهش می کنم .

      15 ساعت پیش و 39 دقیقه قبل

    • رضا رمضانی : سلام. خیلی ممنون از لطف و بزرگواری شما.

      23 ساعت پیش و 6 دقیقه قبل

    • اشرف . ش . ی : درود و صد درود بر شما پروفایل بسیار زیبا و آموزنده ای دارید به رسم قدردانی و تشکر و یاد بود محبوبیت تقدیم شما . شاد و سربلند و سرفراز باشید .

      2 روز پیش و 22 ساعت قبل

    ادامه... دوستان
    • ☘️محبوبه صدرا☘️
    • . Narika .
    • taranom baran
    • فرشته اسدی
    379 هواداران
    بازدیدکنندگان