maryam ...

(m_a_r_y_a_m__ )

maryam ...

4 روز پیش و 23 ساعت قبل

تنهایی خوب چیزی ست
منتظر هیچ کس نیستی
نه قول و قراری داری،
نه ترس از دست دادن،
نه رویای بدست آوردن،
نه شاکی داری،
نه شاکی می شوی از چیزی
همه چیز را ساده می گیری
ساده غذا می خوری
ساده لباس می پوشی
ساده فکر می کنی
هیچ اضطرابی برای چک کردن اینستاگرامت نداری،
چون مخاطب خاص نداری
در قید و بند رسیدن به خودت نیستی
هر وقت که دلت خواست
و به هر شکل که دلت خواست، می زنی بیرون
و تا هر ساعتی که دلت خواست، بیرون می مانی
هیچ کس را در انتظار خودت در هیچ جا نداری
بی حسی
و مثل آدمی که به هیچ جا تعلق ندارد، آزادی
تنهایی خوب چیزی ست
سر همه قرارها خودتی و خودت

  • ✿❀آساره بانو❀✿┅ : سلام بزرگوار دعوتتون میکنم به گروه خادم الزهرا س گروه اول پروفایلم من الله توفیق اجرکم عندالله

    4 روز پیش و 23 ساعت قبل

maryam ...

3 هفته پیش و 4 روز قبل
  • وقتی اولین شکوفه های بهاری رو میبینم و سر ذوق میام ، دلم میخواد یه نفر باشه که ذوقمو تو چشماش نقاشی
  • وقتی اولین شکوفه های بهاری رو میبینم و سر ذوق میام ، دلم میخواد یه نفر باشه که ذوقمو تو چشماش نقاشی کنه ، مثل من بخنده و دست نوازش رو سرِ شکوفه ها بکشه ، دوسشون داشته باشه و واسه بودنشون خدارو شکر کنه!
    اصلا من فکر میکنم ما آدما بیشتر از غصه هایِ گاه و بی گاه دوس داریم شادی ها و حس های خوبمونو با کسی درمیون بذاریم مثلا وقتی از چیزی خوشحالیم و مارو سر ذوق میاره با اشتیاق و لبخند برای کسی تعریف کنیم و انقد بگیم و بگیم تا آتیش دلمون خاموش بشه و آروم بگیریم...بماند که خیلی چیزارو به آدمای عادی نمیشه گفت، مثلا نمیشه از بین تعداد زیاد دوستات یه نفرو انتخاب کنی و بی مقدمه بگی "هی فلانی امروز اولین شکوفه ی بهارو دیدم ، نمیدونی چقدر حالم رو خوب کرد و مهر بهارو تو دلم انداخت راستی من از ریختنِ گلبرگ هایِ لطیف شکوفه ها میترسم ، دوس ندارم گلبرگا بریزن اما مربایِ شکوفه ی بهار نارنج رو خیلی دوس دارم. مامانم میگه سرنوشت گلبرگا با دل سپردن به باد گِره خورده ، امان ازین دلسپردن ها!
    شاید گفتن این حرفا بدون مقدمه و یهویی عجیب و مسخره باشه اما آدما واسه ذوقاشون نباید مقدمه چینی کنن ،باید یهویی بیان کنار یکی بشینن و بگن و بگن و بگن...
    حضور آدم های خاص و متفاوت برای زندگی لازمه ، آدمی که بیشتر از تمام کسایی که میشناسی شبیهت باشه و احساسِ تو از دریچه هایِ بسته و باز لحظه هات بفهمه ...
    این روزها که هیاهویِ اومدنِ بهار به شهرو آدماش زندگی بخشیده ، دنبال یه آدم خاص میگردم که صدایِ شکوفه هارو بشنوه و بزاره براش از ریختن گلبرگ ها بگم ، از مربای بهار نارنج ، از بویِ تازگیِ لباسام ، از اومدنا و رفتنا ...
    دنبال کسی که بعد از تموم شدن حرفام، لبخند مصنوعیِ آدمایِ عادی رو نداشته باشه ...
    اصلا
    دنبال تو میگردم <
    [ادامه...]

  • _گفت : چته جوون؟ توو خودتی!

_هیچی نگفتم

_گفت : با شمام، خیلی توو فکریا!

از سر میدون که سوار
  • _گفت : چته جوون؟ توو خودتی!

    _هیچی نگفتم

    _گفت : با شمام، خیلی توو فکریا!

    از سر میدون که سوارت کردم هی زل زدی به گوشیت و غمبَرَک گرفتی..

    _هیچی نگفتم

    _گفت : از دستش دادی؟ بالاخره گذاشت رفت؟

    _هیچی نگفتم

    _گفت : آره، حتما گذاشته رفته، همه شون میرن، همه شون، اصن میان که برن ...

    _هیچی نگفتم

    _گفت : درسته دور و زمونه ی ما از این گوشیا نبود که هی عکسشو نگا کنی هی زخمت دلت تازه شه، اما ما هم کلی پیغموم و پسغوم می دادیم به هم ...

    _هیچی نگفتم

    یه نگاه آرومی بهم انداخت وُ

    _دوباره گفت : بعدش یهو میدیدیم توو کوچه مون عروسی شده و یار رفته که رفته،

    ما می موندیم و گریه و ناله و اشک و زاری و شبای بی انتها

    آخرشم هیچی به هیچی

    _هیچی نگفتم :

    _گفت : اما مرد باش، هرچی باشه چارتا پیرهن بیشتر از شما جوونا پاره کردیم، بالاخره فراموشش میکنی، بهت قول میدم، جوری که حتی اصلا اسمشم یادت نیاد

    _گفتم : آقا دستت درد نکنه، سر چار راه پیاده میشم.


    کرایه رو که دادم بهش

    دیدم رو مچ دستش با خالکوبی نوشته : «فریبا»


    #بابک_زمانی

    • مجتبي 1365 : سلام محبوبی بانووووووو

      1 روز و 4 ساعت قبل

    • گروه مرکز سایت بزرگترین سایت : لایک داره محبوب شدی منم محبوب کنید به من هم سربزنید

      1 ماه و 3 هفته قبل

    • علی . : خخخخ

      2 ماه پیش, 1 هفته

    maryam ...

    2 ماه پیش و 2 هفته قبل
  • امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!

و بعد از مدت ها وسط هفته زنگ زدم به مادرم و
  • امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!

    و بعد از مدت ها وسط هفته زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش.

    وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم دلم خواست عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم!

    دیر رسیدم طبق معمول اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه.

    سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا.

    "مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"

    به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم.

    گفت چشمات خستس ، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!

    گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم

    بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرم رو گذاشتم رو بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم.

    چند دقیقه گذشت....

    ولی ساکت بود.

    دو هزاریم افتاد که خیلی شبا تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته تو گوشی و لا به لای حرفاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره....

    فقط گفتم آره....بدون اینکه بشینم پای حرفاش ...بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم...بدون اینکه دستاشو تو دستم بگیرم...بدون خیلی کارایی که دنیای امروز....دنیای شلوغ امروز از یادمون برده...

    واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن

    اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه...!؟

    کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمونو بهشون ثابت کنیم...اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق تو زندگیت وایسادن و ترو خشکت کردن تا به اینجا برسی....حوصله ن
    [ادامه...]

    maryam ...

    2 ماه پیش و 2 هفته قبل
  • رفتار نسبتا طبیعی و معقولی داشت. البته اگر از بارانی و چترش چشم پوشی کنی. 

عادت داشت حتی در داغ ت
  • رفتار نسبتا طبیعی و معقولی داشت. البته اگر از بارانی و چترش چشم پوشی کنی.

    عادت داشت حتی در داغ ترین روز های تابستان چتر همراه داشته باشد. با او در کافه آشنا شدم. هر روز سعی می کرد حوالی ساعت 20:00 کافه باشد.

    یک بار میانه های مستی گفت: اینجا را دوست دارم چون تلویزیون ندارد و چند بار تلاش کرد که بخندد اما نوشیدن ادامه آب جو را ترجیح داد.

    گفت: چه اهمیتی داره شرق ایالت ابری باشه یا غربش! چه فرقی میکنه کدوم اتاق از خونه من چند درجه زیر صفر باشه. ها؟

    اون شب صاحب کافه گفت از تلویزیون و اخبار هواشناسی وحشت دارد.

    همسر سابقش کارشناس هواشناسی اخبار ساعت 20:00 است ...
    ...

    #پدرام_مسافری

    • maryam ... : خواهش میکنم

      2 ماه پیش, 1 هفته

    • ZმHɾA :| : چه جالب :) ممنونم :)

      2 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • maryam ... : من رفتم از آقای قاسمی پرسیدم چرا اینجوریه گفت که باید بعد هشتکه شکلک نزاریم :/

      2 ماه پیش و 2 هفته قبل

    maryam ...

    2 ماه پیش و 3 هفته قبل
  • تا حالا شده است 

حرف‌هایت با یک نفر تمامی نداشته باشد؟!

تا حالا شده‌است نفهمی زمان 

با چه س
  • تا حالا شده است

    حرف‌هایت با یک نفر تمامی نداشته باشد؟!

    تا حالا شده‌است نفهمی زمان

    با چه سرعتی گذشته؟! و تا حالا شده است با یک نفر فقط بعد از چند کلمه حرف زدن خسته شوی و

    دیگر دلت نخواهد به حرف زدن ادامه دهی؟!

    دست خود آدم نیست!

    بعضی‌ها عجیب به دل می‌نشینند

    اصلا دلت جذب دلش می‌شود

    رفیق دلش می‌شود!

    به عقیده ی من هرگاه حرف‌هایت

    با آن یک نفر تمامی نداشت...

    و آفتاب طلوع کرد و

    شما هنوز مشتاق به حرف زدن بودید...

    شما فراموش نشدنی‌ترین

    آدم‌های زندگی هم هستید!



    #محسن_دعاوی

    • maryam ... : سلام .. ممنونم ک وقت گذاشتی :)

      2 ماه پیش

    • Farnaz k : پستات رو خوندم عالی بود خیییلی عالی

      2 ماه پیش

    • ZAHRA ZAHRA : ولی منو فراموش کرد و تنها از از قبل شدم

      2 ماه پیش, 1 هفته

    ادامه... دوستان
    • حمید عباسی
    • پویا 1
    • .saha.. .
    • fateme love
    • iraj sh
    • حسین بی پروا
    • حجت نیکو خلق
    • ZმHɾA :|
    • صـــالـــح قــهرمـــانـــی
    • mohammd D
    • حمید محمدی
    • F@temeh P@rsa
    • حسین ....... ..
    • یا زهرا
    • ELNAZ /:
    • Amin Shahivand
    167 هواداران
    بازدیدکنندگان