مارال راد

(maral.rad )

مارال راد

2 ماه پیش, 1 هفته

قسمت سوم رمان فرشته ی کوچک من
باورم نمیشد انگار یه خواب بود اون امیری که 2 سال پیش به پدر من قول داد هیچ وقت ناراحتم نمیکنه امروز بهم سیلی زد بخاطر یه زنه دیگه..
دقیقا موقع هم امیر از خونه رفت بیرون .. در هم پشتش محکم کوبید که صداش تو سرم اکو میشد
نشستم و فقط با فریاد گریه میکردم ..
بعده یه چند دقیقه ای همه ی چشمم پف کرده بود و قرمز شده بود یه هو حالت تهوع خیلی شدید بهم دست که دوییدم تو دستشویی و بعدم رفتم رو تختم دراز کشیدم..
به فکر تمام خاطراتمون افتادم یه لبخند تلخی رو لبهام نشست..
واقعا انگار یه خواب بود..
اصلا شاید من اشتباه میکنم شاید هیچی نباشه اصلا شاید چمیدونم واقعا گوشیش مشکل داشته باشه
به خواهرم الناز زنگ زدم ..
من-الو الناز (با بغض)
الناز-سلام پارسال دوست امسال آشنا چ عجب یه زنگ به خواهرت زدی
من-میشه بیای اینجا
الناز-تو..تو داری گریه میکنی ؟
من-توروخدا بیا خیلی حالم بده
بعدم قطع کردم یه 35 دقیقه دیگه الناز اومد
درو براش باز کردم و بغلش کردم و فقط گریه کردم
الناز-دارم از استرس میمیرم بهم بگو چی شده دختر
من-الناز بد بخت شدم (با گریه )
الناز-ای خدا میگیرم خفت میکنما
من-امیر داره بهم خیانت میکنه
الناز-چیییییییییییی؟
من-باور کن ..
تمام ماجرا و تعریف کردم واسش دهنش باز مونده بود
الناز-اون عوضی چجوری جرعت کرده روت دست بلند کنه قلم دستشو میشکنم میدونی بابا بفهمه زندش نمیزاره ؟
من-تازه..حاملم هستم
یعنی رسما شاخ در آورد
الناز-شوخی میکنی؟
من-نه والا سه ماه و نیم یعنی نزدیک چ ماه
الناز- ایییییی اره یه فسقل شکم زدی اخیییییییییی من
[ادامه...]

  • مارال راد : والا زیاد درخواستی ندیدم .. اگه درخواست بیشتری بشه چشم میزارمش خیلی ممنونم که پیگیر شدین

    2 ماه پیش, 1 هفته

  • ه ی چ ک س ... : قسمت بعدی لطفا

    2 ماه پیش, 1 هفته

مارال راد

2 ماه پیش, 1 هفته

قسمت دوم رمان فرشته ی کوچک من
همون موقع گوشیم زنگ خورد دیدم حنا ست واقعا حال حرف زدن نداشتم خیلی حالم بد بود لباسامو پوشیدم و از خونه زدم بیرون و رفتم مطب دکتری به اسم شهره بهترین دوسته مامان بود
جواب آزمایشم امروز میومد
رفتم اتاقش
من-سلام شهره جون
شهره-به به سلام آیدا خانوم قرار بود سه روز پیش تشریف بیارینا
من-درسته واقعا شرمنده اصلا بد قول نیستم ولی برام یه سری کار تو شرکت پیش اومده بود
شهره-اشکال نداره عزیزدلم واسه خودت گفتم خب جواب آزمایشت اینه که شما 3 ماه و نیمه که حامله ای
خشکم زده بود باورم نمیشد..
من-واقعاااااااااااااااااااا
شهره-اره مامان کوچولو
بعده کلی ذوووووق و گرفتنه دارو هام در طول بارداری به سمت خونه جرکت کردم تو کل راه فقط به این فکر میکردم که چجوری به امیر بگم اخه یه مدته خیلی باهام سرده و رابطمون خیلی سرد تر
رسیدم خونه و نهار حاضر کردم و یه دوشی گرفتم و بیرون که اومدم درحال پوشیدن لباسم بودم
کارم که تموم شد رفتم رو کاناپه نشستم و تا اومدم بشینم که آیفون زنگ خورد درو باز کردم امیر اومد تو
من-سلام عزیزم
خیلی مدت بود که نه اون نازم میداد نه من اونو اما حالا دیگه فرق داشت بخاطر وارد شدن یه عضو جدید به خانواده باید با هم خیلی خوب میشدیم
امیر-سلام
من-نهار حاضره میزم چیدم لباساتو عوض کن و بیا
امیر-باشه
نشستم رو صندلی . فکر این بودم چجوری شروع کنم که امیر اومد
من-امم.. امیر یه موضوع خیلی مهم رو میخوام بگم
امیر-میشنوم
من-راستش من یه سه ماهیه که ...
موبایلش زنگ خورد
منو امیر هیچوقت گوشیه همو چک نمیکردیم و حتی نگاهم نمیکردیم کی کیو چی سیو کرده
[ادامه...]

مارال راد

2 ماه پیش, 1 هفته

قسمت اول
امیدوارم که خوشتون بیاد.
رمان:فرشته ي كوچك من
اسم من آيداست آيدا جواهريان ١٩ سالمه و در تهران بدنيا اومدم
پدرم زرگري داره و خيلي پولداريم..
مادرمم بهترين آرايشگر تهرون
يه خواهر بزرگ تر به نام الناز كه 7 سالي ازم بزرگتره و ازدواج كرده و يه بچه هم كه پيش دبستاني هست داره
صبح قشنگي بود..
حس ميكردم امروز روز منه و بهترين روزه..
نم نم بارون رو صورتم به لب هام قلقلكم ميدادن..
بارون شدت گرفت
همونجور تو باغمون رو تاب تكون ميخوردم صداي مامانم اومد ..
مامان-اي دختر خدا بگم چيكارت نكنه اخه الان مريض ميشي بيا تو
-اوف مامان جان ؟ دلبندم؟ يه بار تو عمرم دارم از روزم لذت ميبرم توهم هي خرابش كن
مامان-دختر خانومه من شما تو خونه نميتوني از روزت تو خونه لذت ببري ؟ پاشو فردا عروسيته خيره سرت
من-اي وااااي حواسم به امير نبوداااا
از جام با جيغغ پريدم و رفتم تو خونمون و به طبقه بالا و به اتاقم حمله كردم و گوشيم كه رو تخت بود برداشتم و زود زنگ زدم به امير
من-سلووووم عشقم
امير-سلام عزيزم
من-چطوري امير خوبي؟
امير-اره گلم با بابا اومديم يه سري از چك هارو صاف كنيم
من-اها همو كي ببينيم؟
امير-امم.. الان كه ساعت نزديكه ٢ بعد از ظهره ساعت ٧ خوبه؟
من-اميييييييييير
امير-جان(با تعجب)
من-ديره
امير-خب اخه تا همون موقع تو جلسم عزيزه دلم.. ببخشيد
من-اجكالي نداله چون فلدا علوسيمونه اجكالي نداله
امير-آيدا از حرفاي تكراري بدت مياد؟
-اوف نكنه ميخواي نصيحتم كني كه با بابام خوب باشم :| ؟ اون با ازدواجمون مخالفه ميفهمي ؟ اره از حرفاي تكرار
[ادامه...]

مارال راد

2 ماه پیش و 2 هفته قبل

رمان : فرشته ی کوچک من ..
ژانر:عاشقانه . درام
تعداد صفحات:نا معلوم در حال تایپ 0 رمانی از خودم
خلاصه داستان: داستان در مورد دختری به نام آیدا ست که خانوادگی پولدارن .. و عاشق پسر عموش میشه و با هم ازدواج میکنن بعد ازدواج مدتی میگذره که آیدا میفهمه بارداره و همون موقع متوجه خیانته امیر به خودش میشه اونم با بهترین دوستش ....
اگه درخواست واسه گذاشتنه رمانم شد میزارمش

  • مارال راد : گذاشتم

    2 ماه پیش, 1 هفته

  • مارال راد : خيلي ممنون

    2 ماه پیش, 1 هفته

  • ه ی چ ک س ... : تبریک قلم خوبی دارین

    2 ماه پیش, 1 هفته

ادامه... دوستان
  • لیلا احمدی
  • ه ی چ ک س ...
  • امید رمضانی
  • محمد فتاحی
  • dash akbar ...
  • امیر قاسمی
14 هواداران
بازدیدکنندگان