معصوم حقي

(masoom6041 )

معصوم حقي

5 سال پیش و 3 ماه قبل
  • همیشه یک ذره حقیقت پشت هر
  • همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود" هست.
    یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.
    قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.
    مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.
    و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست...

    • tapster 1990 : می دانی کمی مرگ هم بد نیست ..من خودم را قانع کردم ..باید نفس کشید ..آری هوای تازه می خواهم ..اما در سرنگ ..زندگی هم خیانت کرد ..دست به دست با روزگار .. جوانیم را گرفت و به جایش ..هزاران درد بر جانم گذاشت ..

      5 سال پیش و 3 ماه قبل

    معصوم حقي

    5 سال پیش و 3 ماه قبل
  • دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند...

دلم نمي آمد دورشان بيندازم
  • دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند...

    دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم
    اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند
    قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
    سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود


    مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم
    و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
    چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم


    مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار


    می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است


    می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
    قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم

    ......... پارسايي از کنارم رد شد
    عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
    مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست
    اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است
    و زيباترين خطر..... از دست دادن


    تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور
    جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي


    رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
    اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟


    پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
    که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
    پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام


    هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم
    تا فهميدم ب
    [ادامه...]

    • معصوم حقي : سلام جناب وحيد م.ي عزيزممنونم از حضور و نظرت دوست خوبم

      5 سال پیش و 3 ماه قبل

    • وحید م.ی : عالی...........

      5 سال پیش و 3 ماه قبل

    معصوم حقي

    5 سال پیش و 4 ماه قبل
  • یک عاشقانه ی آرام (نادر ابراهیمی)

عشق، یک عکس یادگاری نیست،
یک مزاح شش ماهه یا یکساله نیست،
محص
  • یک عاشقانه ی آرام (نادر ابراهیمی)

    عشق، یک عکس یادگاری نیست،
    یک مزاح شش ماهه یا یکساله نیست،
    محصول ترس از تنها ماندن نیست.
    عشق، آویختن به نخستین میخی
    که دستمان به آن میرسد نیست،
    شبها را به یاد میآوری؟شبها، شبها،
    پیش از آنکه به خواب برویم چقدر حرف داشتیم که بزنیم.
    انگار که حرفهایمان تمامی نداشت.
    چند بار پیش آمد که طلوع را دیدیم و رنگ خواب را ندیدیم؟
    آخر چه شد که حال دیگر، می آییم و خسته و بیصدا میخوابیم؟
    شبها دیگرگون شده؟ حرفها تمام شده؟
    یا ما تمام شده ییم ؟
    جای عشق، در این شبهای خالی و خلوت کجاست؟...
    ما از زندگی مشترک مثل یک لباس استفاده کردیم.
    ما زندگی را، عشق را یک دست لباس دانستیم.
    زمانی که خریدیمش، نو بود و زیبا و مناسب.
    جذاب و توجه انگیز، خیره کننده در هر محفل و مهمانی .
    آهسته آهسته اما کهنه شد ساییده شد.
    رنگ و رویش رفت. از شکل افتاد، مستعمل و بی مصرف شد
    چرا؟ چرا فرصت دادیم که زمان، با عشق،
    با زندگی همانگونه رفتار کند که با آن پیراهن سرمه یی تو کرد
    که من آنقدر دوستش داشتم...

  • راست گفته اند عالم از چهار عنصر تشکیل شده : آب ، آتش ، خاک ، هوا …
آبی که از تو دریغ کردند
آتشی که
  • راست گفته اند عالم از چهار عنصر تشکیل شده : آب ، آتش ، خاک ، هوا …
    آبی که از تو دریغ کردند
    آتشی که در خیمه گاهت افتاد
    خاکی که شد سجده گاه و طبیب دردها
    و هوایی که عمری ست افتاده در دل ها …
    ترکیب این چهار عنصر می شود کـــــــــــــــربلا …

    • مرتضی عباسی زاده : درود بانو

      5 سال پیش و 4 ماه قبل

    • hamidreza ghorbani : سلام محبوب شدی

      5 سال پیش و 4 ماه قبل

    معصوم حقي

    5 سال پیش و 4 ماه قبل
  • "شعر بسیار زیبا و معنی گرای مرحوم قیصر امین پور"

    ما حاشیه نشین هستیم...
    مادرم می گوید: "پدرت هم حاشیه نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد."
    من هم در حاشیه به دنیا آمده ام، ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم!
    برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.
    خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می کند، گاهی در حاشیه ی گریه، کمی هم می خندد.
    مادرم می گوید: "سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند."
    او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.
    ولی من می گویم: "این ستاره ی من نیست."
    من در حاشیه به دنیا آمدم، در حاشیه بازی کردم.
    همراه با سگها و گربه ها و مگس ها در حاشیه ی زباله ها گشته ام تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.
    من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
    در مدرسه گفتند: "جا نداریم."
    مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: "آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینیم!"
    من در حاشیه ی روز، به مدرسه ی شبانه می روم.
    در حاشیه ی کلاس می نشینم.
    در حاشیه ی مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم، چون لباسم همرنگ بچه ها نیست.
    من روزها در حاشیه ی خیابان کار می کنم و بعضی شبها در حاشیه ی پیاده رو می خوابم.
    من پاییز کار می کنم، زمستان کار می کنم، بهار کار می کنم، تابستان کار می کنم و در حاشیه ی کار، زندگی می کنم.
    من سواد دارم ولی معنی بعضی کلمات را خوب نمی فهمم.
    مثلا کلمه "تعطیلات" و "تفریح" و خیلی از کلمات دیگر را که در کتاب ها نوشته اند.
    از پدرم هم پرسیدم ولی سواد نداشت!
    من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم.
    من در حاشیه ی زمین زندگ
    [ادامه...]

    • معصوم حقي : ممنونم خييييييييييلي ب من لطف داري عزيزهمين ك سر ميزني به من، برام خيييييييييييييلي باارزشهزنده باشي وحيدجان

      5 سال پیش و 4 ماه قبل

    • وحید م.ی : سلام...وقت بخیر..ارادتمندم معصوم عزیز....من به خاطر شخصیتت و نمایه زیبایت افتخار میکنم که به پروفایلت سر میزنم و از آن استفاده میکنم....اگر دست من بود هزاران قلب رو تقدیمت میکردم..

      5 سال پیش و 4 ماه قبل

    معصوم حقي

    5 سال پیش و 4 ماه قبل
  • شعر زيباي
  • شعر زيباي "مادر" از ایرج میرزا:

    پسر، تو قدر مادر دان که دایم
    کشد رنج پسر ، بیچاره مادر...

    برو بیش از پدر خواهش که خواهد
    تو را بیش از پدر ، بیچاره مادر...

    زجان محبوب تر دارش که دارد
    زجان محبوب تر ، بیچاره مادر...

    از این پهلو به آن پهلو نغلتد
    شب از بیم خطر ، بیچاره مادر...

    نگهداری کند نُه ماه و نُه روز
    تو را چون جان به بر ، بیچاره مادر...

    به وقت زادنِ تو مرگ خود را
    بگیرد در نظر ، بیچاره مادر...

    بشوید کهنه و آراید او را
    چو کمتر کارگر ، بیچاره مادر...

    تموز و دی تو را ساعت به ساعت
    نماید خشک و تر ، بیچاره مادر...

    اگر یک عطسه آید از دماغت
    پرد هوشش زسر ، بیچاره مادر...

    اگر یک سرفه ي بیجا نمایی
    خورد خون جگر ، بیچاره مادر...

    برای این که شب راحت بخوابی
    نخوابد تا سحر ، بیچاره مادر...

    دو سال از گریه ي روز و شب تو
    ندارد خواب و خور ، بیچاره مادر...

    چو دندان آوری رنجور گردی
    کشد رنج دگر ، بیچاره مادر...

    سپس چون پا گرفتی ، تا نیفتی
    خورد غم بیشتر ، بیچاره مادر...

    تو تا یک مختصر جانی بگیری
    کند جان مختصر ، بیچاره مادر...

    به مکتب چون روی تا باز گردی
    بود چشمش به در ، بیچاره مادر...

    وگر یک ربع ساعت دیر آیی
    شود از خود به در ، بیچاره مادر...

    نبیند هیچکس زحمت به دنیا
    ز مادر بیشتر ، بیچاره مادر...

    تمام حاصلش از زحمت این است
    که دارد یک پ
    [ادامه...]

    • تعطیل برای همیشه : خیلی زیبا...با اجازت بازنشرش کردم

      4 سال پیش و 7 ماه قبل

    • رضا ... : ممنوم ازشمامعصوم همیشه مهربان.

      5 سال پیش و 4 ماه قبل

    • معصوم حقي : خواهش ميكنم دوست عزيزماميدوارم لذت برده باشينزنده باشين

      5 سال پیش و 4 ماه قبل

  • برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتم.

بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پار
  • برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتم.

    بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند.

    چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و

    بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می‌دادند!!!
    وارد حیاط بیمارستان که شدم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت.

    بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو میکردند.
    بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت:

    من می‌روم روی نیمکت دیگری مینشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید.

    پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود، بیماری ، پروانه را نگاه می‌کرد

    و نگران بود که مبادا زیر پا له شود. آمد آهسته پروانه را برداشت

    و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود.

    شاید جهانیست آن سوی دیوار، پیدا

    که ما پنهانش می کنیم....

    معصوم حقي

    5 سال پیش و 4 ماه قبل
  • انتظار
  • انتظار "جمعه اي" رو مي كشيم
    كه معطر از نسيم و نرگسه

    به فرشته ها بگو دعا كنن
    نكنه صداي ما نمي رسه

    به فرشته ها بگو دعا كنن
    يخِ آغوش زمين آب بشه

    ابرا از رو صورت ماه برن
    آسمون زائرِ مهتاب بشه

    قطره قطره، عاشقيمو بيقرار
    كي سحر ميشه شبايِ انتظار؟

    لحظه لحظه، بيقرارِ جمعه ايم
    جمعه جمعه، چشم به راهمون نذار

    التماسِ دستهامونو ببين
    تا نگي دلامون از سنگ شده

    يوسف مارو به كنعان برسون
    دلمون خيلي واسش تنگ شده

    شبو از خاطره ي ماه بگير
    ماهو از اين شب خودخواه بگير

    دلمون لك زده عاشقي كنيم
    حقِ چشمامونو از راه بگير



    ...قطره قطره، عاشقيمو بيقرار
    كي سحر ميشه شبايِ انتظار؟
    لحظه لحظه، بيقرارِ جمعه ايم
    جمعه جمعه، چشم به راهمون نذار...

    ادامه... دوستان
    • لیست دوستان کاربر مخفی و یا خالی است
    1423 هواداران
    بازدیدکنندگان