mei sam

(michael12 )

مانی دو انسان وجود داشتند.
وقتی آن‌ها دو ساله بودند، با دست ‌هایشان همدیگر را زدند.
هنگامی که دوازده ساله شدند، با چوبدستی و سنگ به هم حمله کردند.
زمانی که بیست و دوساله شدند، با تفنگ به هم شلیک کردند.
وقتی چهل و دو ساله شدند، به هم بمب پرتاب کردند.
هنگامی که شصت و دو ساله شدند، بیمار شدند.
وقتی هشتاد و دو ساله شدند، مُردند و کنار هم به خاک سپرده شدند.
و زمانی که پس از صد سال کِرمی قبر آن‌ها را سوراخ کرد، اصلاً متوجه نشد که در اینجا دو انسان متفاوت به خاک سپرده شده‌اند.
خاک، همان خاک بود.


#اندوه_عیسی /> #ولفگانگ_بورشرت
-----------------------------------------------

کسب و کار پاره وقت بساز [لینک]

  • رامین امیری : سلام دوست عزیز با افتخار ازتون دعوت می کنم عضو گروه اول پروفم غرور غروب بشین

    2 سال پیش و 2 ماه قبل

در زمان قدیم و در نبود یخچال ، خنک ترین آب قنات در تهران ، قناتی بود که بعد ها زندان قصر در آن ساخته و بنا شد . بعد از آن هر کس به زندان می افتاد ، میگفتند رفته آب خنک بخوره.

-----------------------------------------
کسب و کار پاره وقت بساز [لینک]

فقط یک گناه وجود دارد، فقط یکی و آن هم دزدی است.
هر گناهِ دیگری، صورتِ دیگرِ دزدی است.
وقتی مردی را بکُشی، زندگی را از او دزدیده ای، حقِ زنش را برای داشتنِ شوهر دزدیده ای، همینطور حقِ بچه هایش را برای داشتنِ پدر.
وقتی دروغ بگویی، حقِ طرف را برای دانستنِ حرفِ راست دزدیده ای.
وقتی کسی را فریب بدهی، حقِ انصاف و عدالت را از او دزدیده ای.

#خالد_حسینی /> #بادبادک_باز
----------------------------------------

کسب و کار مستقل بساز [لینک]

اشتباه کردم،
درست همان لحظه که آن واژه لعنتی را به زبان آوردم...
باید به جای دوستت دارم
دستهایت را محکم میگرفتم
و فقط یک بوسه میکاشتم روی گونه ات،
بعد توی دلم تا ابد دوستت میداشتم
و تا ابد کنارت میماندم...
دوستت دارم گفتم،
فکر میکردم نزدیک میشویم،
آنقدر که ضربان قلبمان یکی شود،
ولی دور شدیم
آنقدر که هیچ چیز جز عطر تنت برایم نماند...

#فاطمه_جوادی


---------------------------------------
کسب و کار پاره وقت بساز [لینک]

روزی باد و آفتاب درباره اینکه کدامیک قوی تر اند جدال میکردند. باد گفت :من ثابت میکنم که قوی تر از تو هستم. روی زمین آن پیرمرد را میبینی که کتی بر تن کرده و راه می رود؟ من شرط میبندم کت او را زود تر از تو از تنش بدر آورم . خورشید در پس ابر پنهان شد و باد بشدت وزیدن گرفت تا اینکه تبدیل به گردبادی هولناک گردید . ولی هر چه باد شدید تر می وزید ، پیرمرد کت را بیشتر به خود میپیچید. سرانجام باد تسلیم شد و فرو نشست . آنگاه خورشید از پس ابر ها بیرون آمد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد . طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق ، پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن بدر آورد ...

دوستی و محبت ، قویتر از خشم و اجبار است . در مسیر زندگی ، گرمای مهربانی و تبسم ، از طوفان خشم و جنگ ، راه گشا تر است [لینک]

یک خانم معلمی در آمریکا کاری کرد که اسم او در تمام کتاب های تربیتی و پرورشی چاپ شد .تمام دوستانی که در دانشگاه علوم تربیتی و روانشناسی تربیتی خوندن امکان ندارد که قضیه این خانم رو نخونده باشند .معلمی با 28 سال سابقه کار به اسم خانم "دُنا".خانم دُنا یک روز رفت سر کلاس با یک جعبه کفش .جعبه ی کفش رو گذاشت روی . . . [لینک]

خدا خر را آفرید و گفت: تو بار خواهی برد از زمانی که آفتاب بدمد تا شب و 50 سال عمر خواهی کرد.
خر گفت: میخواهم خر باشم اما فقط بیست سال عمرکنم. خدا پذیرفت.
خدا سگ را آفرید و گفت: تو نگهبان خانه ی انسان خواهی شد و هرچه دادند خواهی خورد و سی سال عمر میکنی.
سگ گفت: میخواهم سگ باشم اما 15سال برایم کافیست. خدا پذیرفت.
خدا میمون را آفرید و گفت: تو مدام از شاخه ای به شاخه ای میپری و 20 سال عمر میکنی. میمون گفت میخواهم میمون باشم اما 10سال عمر کافیست...
و خدا انسان را آفرید و گفت: تو اشرف مخلوقاتی سرور تمام زمین و 20 سال عمر میکنی!
انسان گفت: می خواهم انسان باشم اما آن سی سالی که خر نخواست، پانزده سالی که سگ نخواست و ده سالی که میمون نخواست به من بده.
و اینچنین شد که ما فقط بیست سال مثل آدم زندگی میکنیم. بعد ازدواج میکنیم و سی سال مثل خر کار میکنیم و پانزده سال مثل سگ نگهبان خونه و بچه هامون میشیم و آخرش هم مثل میمون از خونه ی دختر به خونه ی پسر و از خونه ی پسر به خونه ی دختر میدویم و واسه نوه هامون شکلک در میاریم [لینک]

ادامه... دوستان
  • توسکا سیفی
  • زینب دهقان
  • HaMeD nosrati
  • سعید کورد
  • لیلا احمدی
  • کاست من
  • Star♛ ♚
  • محمدرضا ...
  • سیداحمد حق نگار
  • محمد حسن
  • مسعود -
  • محمدرضا سابقی
  • کوروش .
  • فاطمه سادات رضوی
  • حسین ...
  • محمد حقیقت دوست
55 هواداران
بازدیدکنندگان