محسن کریمی

(mohsentt )

پیرمردی در بستر مرگ بود در لحظات دردناک مرگ بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.همانطور که به دیوار تکیه داده بود اهسته اهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به درون اشپزخانه رسید و به درون ان خیره شد.از روی میز ظرفی حاوی صد ها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است یا اینکه همسر وفادارش اخرین کاری را که ثابت میکند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است. او اخرین تلاشش را به کار بست و خود را روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را در دهانش گذاشت و با طعم خوش ان احساس کرد جانی دوباره گرفته است سپس مجددا دست لرزان خود را به طرف ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت :دست نزن انها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام.

باغی نیست،درختی نیست،حیاطی نیست،حوضی نیست.....
مادربزرگی نیست تا قصه بگوید
مادربزرگ ها را به خانه ی سالمندان برده اند و انتن ها بجای انها قصه میگویند
دیگر درختی نیست تا پرنده ای روی ان اشیان کند....

  • یا علی علیه السلام ۳۱۳ : مرگ بر آمریکا.

    2 ماه پیش

محسن کریمی

10 ماه پیش, 1 هفته
  • .,.,.,.,
  • .,.,.,.,

    • Elmira : سلآمـ دوستـ عزیزمحبوبـ ولآیکـ شدینـ ویادتونـ نرهـ لآیکـ محبوبمـ کنید:) لطفآ بیـزحمــتـ عضو گروهـ اولمـ(°_°)EVeRyThinG (°_°) بشید محبوبـ و فعالیتـ داشتهـ باشید:) بآتچکر

      2 ماه پیش

    ادامه... دوستان
    • علی سلیمانی
    • غم  چشمانش *
    • حسین بابائی
    • @mj_samany ‏
    • علۓ باـפֿـتر
    • سبحان شاهمرادی
    • شهاب غریبه ی آشنا
    • امیر قاسمی
    34 هواداران
    بازدیدکنندگان