mokhtar tanha

(mokhtartanha )

mokhtar tanha

3 سال پیش و 3 ماه قبل
  • دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند،
  • دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد .
    زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.
    در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.
    اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود. هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.
    اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد. در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت:
    «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌ وقت کار همه‌مون تمومه ! »

    • شکیبا نعیمی : سلام از شما دعوت می کنم در گروه جدیدم نسیم آنلاین @ نماینده خدا@ در اولین گروه در لیست گروه های پروفایلم هست عضو بشید و پست های زیباتون رو هم در اونجا به اشتراک بگذارید منتظر حضورتون در گروهم هستم موفق و سلامت باشید

      1 سال و 3 ماه قبل

    • درکینه ... : (khandeh) (khandeh) (khandeh)

      1 سال و 3 ماه قبل

    • اشرف . ش . ی : محبوبیت شماره 317ئتقدیم شما . سربلند باشید .

      3 سال پیش و 3 ماه قبل

    mokhtar tanha

    3 سال پیش و 3 ماه قبل
  • یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس
  • یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت:...بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند
    برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ ( chat ) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند ت
    [ادامه...]

    • ★٭★آروشا ★٭★ : تو اين روزهاي سرد پاييزيقوري دلتون پر از چاي خوشرنگطاقچه فکرتون پر از گلدونهاي شمعدوني رنگارنگ و سبد دستاتون لبريز از انارهاي سرخ و خرمالوهاي نارنجي قشنگ....عطر نرگس شيراز دل آراي زندگيتونو ترنم باران برکت عمرتون....

      3 سال پیش و 2 ماه قبل

    • غزل احمدی : جالب بود.

      3 سال پیش و 3 ماه قبل

    • reza kh : (biggrin) (biggrin)

      3 سال پیش و 3 ماه قبل

    mokhtar tanha

    3 سال پیش و 3 ماه قبل
  • روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

من امام صادق (
  • روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید :

    من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد با او کاملا مخالفم !

    یک اینکه می گوید :خداوند دیده نمی شود پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.

    دوم می گوید :خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.

    سوم هم می گوید : انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.

    بهلول تا این سخنان را از استاد شنید فورا کلوخ بزرگی به دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد و آنرا شکافت !

    استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.

    خلیفه گفت : ماجرا چیست؟


    استاد گفت : داشتم به دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و آنرا شکست !

    بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟

    گفت : نه

    بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد. ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.

    ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟

    پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم

    استاد دلایل بهلول دیوانه را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت !!!

    • اشرف . ش . ی : زنده باشید دوست قدیمی و گرامی .

      1 سال و 3 ماه قبل

    • mokhtar tanha : لطف دارید..سپاس.

      1 سال و 3 ماه قبل

    • اشرف . ش . ی : بسیار آموزنده و زیبا . سربلند باشید .

      1 سال و 3 ماه قبل

    mokhtar tanha

    3 سال پیش و 4 ماه قبل
  • زنی ب حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (ع) فرمود:
  • زنی ب حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

    داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

    سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

    زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .


    هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...
    در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

    حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟
    [ادامه...]

    • reza kh : کجایییییییییییییییی ت پ مختاااااااار من

      3 سال پیش و 3 ماه قبل

    • mokhtar tanha : سلام داداشم نوکرتم

      3 سال پیش و 3 ماه قبل

    • فرخ بهرام : سلام بر لر با غیرت لایک شدی (ghalb)

      3 سال پیش و 3 ماه قبل

    mokhtar tanha

    3 سال پیش و 4 ماه قبل
  • يک روز دو دوست با هم و با پاي پياده  از جاده اي در بيابان عبور مي کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعي با
  • يک روز دو دوست با هم و با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند.بعد از چند ساعت سر موضوعي با هم اختلاف پيدا کرده و به مشاجره پرداختند.وقتي که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان يکي از دو دوست به صورت دوست ديگرش سيلي محکمي زد .بعد از اين ماجرا آن دوستي که سيلي خورده بود بر روي شنهاي بيابان نوشت :
    امروز بهترين دوستم به من سيلي زد.
    سپس به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند.چون خيلي خسته بودندتصميم گرفتند که همانجا مدتي در کنار برکه به استراحت بپردازند.
    ناگهان پاي آن دوستي که سيلي خورده بود لغزيد و به برکه افتاد.
    کم کم او داشت غرق مي شد که دوستش دستش را گرفت و او را نجات داد .بعد از اين ماجرا او بر روي صخره اي که در کنار برکه بود اين جمله را حک کرد:
    امروز بهترين دوستم مرا از مرگ نجات داد.
    بعد از آن ماجرا دوستش پرسيد اين چه کاري بود که تو کردي ؟
    وقتي سيلي خوردي روي شنها آن جمله را نوشتي و الان اين جمله را روي سنگ حک کردي ؟
    دوستش جواب داد وقتي دلمان از کسي آزرده مي شود بايد آن را روي شنها بنويسيم تا بادهاي بخشش آن را با خود ببرد. ولي وقتي کسي به ما خوبي مي کند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آنرا به فراموشي بسپارد.

    • mokhtar tanha : مرسی از لطفتون بانوی بزرگ

      3 سال پیش و 4 ماه قبل

    • ..... . : زیبا بود دوست عزیز (gol) (gol)

      3 سال پیش و 4 ماه قبل

    • اردشیر مهرپور : سلام سلامسلام به احساس پاکتون حسودیم میشه .محبوبتر شدید (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (gol) (ghalb) (ghalb)

      3 سال پیش و 4 ماه قبل

    mokhtar tanha

    3 سال پیش و 4 ماه قبل
  • ب سلامتی تمام بچه های زحمتکش روزگار خسته هم نباشید

 گلِ من ، موقع خسته شدن به دو چيز فكر كن .
 ا
  • ب سلامتی تمام بچه های زحمتکش روزگار خسته هم نباشید

    گلِ من ، موقع خسته شدن به دو چيز فكر كن .
    اونهایی كه منتظر شكست تو هستند تا "به تو" بخندند!
    اونهایی كه منتظر پيروزي تو هستند تا "با تو" بخندند.

    خسته نباشی دلاور

    • mokhtar tanha : نخوندم ولی دوست دارم بدونم برا چی برام مهمه اگه می خوای بیا چت

      3 سال پیش و 4 ماه قبل

    • ارتش تنهایی . : چن تا نظر برات نوشتم که امیدوارم نخونده باشیش حذف شون کردم

      3 سال پیش و 4 ماه قبل

    mokhtar tanha

    3 سال پیش و 4 ماه قبل
  • ⇜خُـدایـ ــا ⇝
 بـــِـبـَخـش دارَم بــــَـد میـــــشَم 
 بَایــد از پــَس بنــدِه هاتـ بــــَـر بی
  • ⇜خُـدایـ ــا ⇝
    بـــِـبـَخـش دارَم بــــَـد میـــــشَم
    بَایــد از پــَس بنــدِه هاتـ بــــَـر بیـــام....

    • reza kh : فدای شما

      3 سال پیش و 4 ماه قبل

    • mokhtar tanha : نوکرتم دادشم

      3 سال پیش و 4 ماه قبل

    • reza kh : داداشی شما لایک بارونی همین و بس

      3 سال پیش و 4 ماه قبل

    mokhtar tanha

    3 سال پیش و 4 ماه قبل
  • دانشنامه ناریا

باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست
باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خا
  • دانشنامه ناریا

    باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست
    باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست
    آب در این تشنگی از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست
    قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود که دنیا شکست
    محرم ماه غم نیست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسین است

    • علی جاوید : سلام اگه بشه یه فرهنگ سازی تو محرم وقبل محرم اجرا شه به عنوان محرم فاطمی با تاکید بر حجاب فاطمیاگه پیشنهادی دارید و یا میتونید خودتون هم کمک کنید بگید ممنون میشم

      3 سال پیش و 4 ماه قبل

    • sanaz jooon : عزیزم محبوب شدی محبوبم کن مرسی (gol) (gol) (gol)

      3 سال پیش و 4 ماه قبل

    • تارا ... : م......... (gol)

      3 سال پیش و 4 ماه قبل

    mokhtar tanha

    3 سال پیش و 2 ماه قبل

    حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید:
    بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

    وزیر سر در گریبان به خانه رفت .

    وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟

    و او حکایت بازگو کرد.

    غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.

    وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟

    - غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟

    - آفرین غلام دانا.

    - خدا چه میپوشد؟

    - رازها و گناه های بندگانش را

    - مرحبا ای غلام

    وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد

    ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

    غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

    - چه کاری ؟

    - ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به

    درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

    وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

    پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟

    و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام

    و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

    پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداش
    [ادامه...]

    mokhtar tanha

    3 سال پیش و 3 ماه قبل

    مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و ...استادش رفت.شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و...بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید:چرا خوابیده ای؟شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم،دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم



    بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید:چرا خوابیده ای؟شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم،دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم

    • Rozhin ... : بازم عالی بود

      3 سال پیش و 3 ماه قبل

    • Fawzi : سلام محبوب شديد دوست عزيز..من ي گروه درست كردم ب نام گروه متولدين ابان ميشه بيايد گروه رو محبوب كنيد و عضو بشيد درضمن يادت نره خودمم محبوب كني

      3 سال پیش و 3 ماه قبل

    ادامه... دوستان
    • HaMeD nosrati
    • mͫoͦhͪaͣdͩeͤˢsͤeͪh ◦•●◉✿
    • متحد پرچ
    • elina salehi
    • محمدمهدی شمس
    • گلایل *
    • آذرخش رهایی
    • مهدی مدرسی فر
    • SI NA79
    • ☘️قاسم ☘️
    • یاسمن عطوفت
    • سامان فرد
    • Sheyda Irani
    • فقط خدا ...
    • سارا حسینی
    • دنیای دیجیتال
    454 هواداران
    بازدیدکنندگان