sara *

(mosbatam )
  • ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند:
ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند
ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ
  • ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند:
    ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند
    ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند.
    ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ.
    ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز،
    ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد.
    ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این
    که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛
    اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف
    ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!
    ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود
    .. نه گلوله ای شلیک می شود، و نه حتی نیزه ای پرتاب!
    اما گرگ با همه غرورش سرنگون میشود’!
    شکست ها و نگرانی هایت را رها کن،
    خاطراتت را،
    نمیگویم دور بریز،اما قاب نکن به دیوار دلت…
    در جاده ی زندگی، نگاهت که به عقب باشد،
    زمین میخوری…
    زخم بر میداری…
    و درد میکشی…
    نه از بی مهری کسی دلگیر شو … نه به محبت کسی بیش از حد دلگرم…
    به خاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش، تو چه میدانی؟
    شاید … روزی … ساعتی … آرزوی نداشتنش را میکردی…
    تنها اعتماد کن و خود را به او بسپار …
    هیچ کس آنقدر قوی نیست که ساعت ها بر عکس نفس بکشد …
    در آینده لبخند بزن…
    این همان جایی است که باید باشی!
    هیج کس تو نخواهد شد
    آرامش سهم توست …
    .

    • پسر غریبه ^__^ ..... : ههههههههه. جدا زیبا بود. همش ی متن بود یا دو متن رو جمع کردی؟؟

      15 دقیقه پیش

    • علی بصیری : سلام دوست عزیز کلامتان و فرستاده هایتان زیباست موفق باشید من در کانال انرزی مثبت هستم خواستین میتونین همه فایلم رو ببینین خواستین محبوبم کنین نخواستین هیج امیدوارم پیروز و موفق باشین

      1 ساعت و 2 دقیقه قبل

    • sara * : اودت:d

      1 روز و 9 ساعت قبل

  • هم در هوای ابری اردیبهشت دلم گرفت
هم در سکوت سرد زمستان دلم گرفت

هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید
  • هم در هوای ابری اردیبهشت دلم گرفت
    هم در سکوت سرد زمستان دلم گرفت

    هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید
    هرجا گرفت نم نم باران،دلم گرفت

    هرجا که خنده بر لب معشوقه ای نشست
    یا اینکه کرد زلف پریشان،دلم گرفت

    بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود
    از بس شلوغ بود خیابان،دلم گرفت

    امروز جمعه نیست ولی با نبودنت
    مانند عصر جمعه ی تهران،دلم گرفت

    • pounez pounezian : عاقل از چه نظر عاقل شدم؟ خخخخخخخخ .............اره خوبه خداروشکر میگذره

      3 روز پیش و 6 ساعت قبل

    • رضا ... : سلام.رسيدن بخير.شادباشی ساراخانم.

      4 روز پیش

    • sara * : خخخخخخ میبینم که عاقل شدی مانی خان:@منم خوبم میگذره ،شماچی همه چی خوبه؟=-)

      4 روز پیش و 2 ساعت قبل

  • .



......
  • .



    ......

    • ناهید یزدانی : من که بارانو دوس دارم ولی تو خیلی لوسی تورو هم دوست دارم ولی لوسیییی زیاد.......

      47 دقیقه پیش

    • sara * : بذا بارون بیاد محبوبت کنه حالا ک این همه میدوستیش¥_¥

      1 ساعت و 23 دقیقه قبل

    • ناهید یزدانی : محبوبم کن محبوب شدی به خاطر باران

      1 ساعت و 26 دقیقه قبل

  • جلوی آیینه موهایم را شانه کنم...
روسری آبی ام را بپوشم و‌آرام آرام بروم توی آشپزخانه
نگاهت کنم و ب
  • جلوی آیینه موهایم را شانه کنم...
    روسری آبی ام را بپوشم و‌آرام آرام بروم توی آشپزخانه
    نگاهت کنم و بگویم
    دیدی گفتم میان...
    لبخند بزنی...
    بگویی:چقدر قشنگ شدی
    یاد وقتهایی بیفتم که جوان بودم...
    ناراحت شوم که پیر شدم...زشت شدم
    و تو باز بگویی با موهای سفید بیشتر دوستت دارم
    و من مثل بیست سالگی ذوق کنم...
    بروم سر بزنم به قیمه ای که برای بچه ها پخته ام
    بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی...
    بگویی:این فسقلی عجیب شبیه تو شده
    من برایت چای بریزم...
    بچه هایمان بیایند...
    مدام بگویم:
    قند نخور آقا!
    چایی داغ نخور...بذار سردشه
    تو لبخند بزنی...
    من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سر بگذارم روی شانه هایت...
    نوه هایمان را بغل کنیم
    دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند...
    پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند...
    پسر اولمان بگوید:
    هیچی دستپخت تو نمیشه مامان:)
    عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید:پس من چی؟؟؟؟
    پسرمان نازش را بکشد
    ما از حال خوبشان ذوق کنیم...
    زیر گوشت بگویم:مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته...
    باز هم نگاه مهربانت...
    باز هم درد زانوهایم یادم برود...
    بچه ها بروند خانه هایشان
    و من از خوشحالی ده بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم...
    راستش را بخواهی
    من پیرزنی را که با تو زندگی می کند
    دوست تردارم
    تا دخترجوانی که بی تو پیر نمی شود...
    اگر نمی خواهی برگردی
    لا اقل یک روسری آبی برایم بخر
    که وقتی چهل سال دیگر جلوی آینه ایستادم و روسری آبی را سرم کردم
    به خودم و موهای سفیدم
    [ادامه...]

    • sara * : سلام آقا علی خوشحالم که بازم هستیننننن

      1 روز و 9 ساعت قبل

    • ღ Aʅι ღ number1 : سلام و عرض ادب خدمت دوست خوبم :) شاد و سلامت باشین ان شاالله (bye) (gol) (gol)

      3 روز پیش و 23 ساعت قبل

    • sara * : ____:-*

      1 ماه و 4 هفته قبل

    ادامه... دوستان
    • آیدا .........
    • ღ Aʅι ღ number1
    • برای تو می نویسم ...
    • آریا **
    • برهنگی ...
    • مهدی غلامرضایی
    • (aمنو تو e)
    • محمد .....
    • رضا ...
    • پسربارونی
    • محسن ...
    • pounez pounezian
    • بزرگـمهر Bozorgmehr
    • محمد یگانه
    • bahman shokrani
    • پسر غریبه ^__^ .....
    2819 هواداران
    بازدیدکنندگان