MS ....

(ms89 )

MS ....

2 ماه پیش و 3 هفته قبل
  • تنها بازمانده کشتي شکسته توسط جريان آب به يک جزيره دورافتاده برده شد،
او با بيقراري به درگاه خداوند
  • تنها بازمانده کشتي شکسته توسط جريان آب به يک جزيره دورافتاده برده شد،
    او با بيقراري به درگاه خداوند دعا مي‌کرد تا او را نجات بخشد
    او ساعتها به اقيانوس چشم مي‌دوخت تا شايد نشاني از کمک بيابد
    اما هيچ چيز به چشم نمي‌آمد.
    سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت که کلبه اي کوچک خارج از ساحل بسازد ....
    تا از خود و وسايل اندکش بهتر محافظت کند،
    روزي پس از آنکه از جستجوي غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش يافت،
    دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممکن رخ داده بود،
    او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستي با من چنين کني؟»
    صبح روز بعد او با صداي يک کشتي که به جزيره نزديک مي‌شد از خواب برخاست
    آن مي‌آمد تا او را نجات دهد.
    مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد که من اينجا هستم؟»
    آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودي را که فرستادي، ديديم!»

    نتيجه اخلاقي) خدا با ماست.

    • منصور تابانی : بسیار زیبا ... (gol)

      2 ماه پیش و 3 هفته قبل

    MS ....

    2 ماه پیش و 3 هفته قبل
  • ظهر يک روز سرد زمستاني ،وقتي پروين به خانه برگشت،
پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه
  • ظهر يک روز سرد زمستاني ،وقتي پروين به خانه برگشت،
    پشت در پاکت نامه اي را ديد که نه تمبري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود.
    او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخل ان را خواند:
    "پروين عزيزم،
    عصر امروز به خانه ي تو مي ايم تا تو را ملاقات کنم .
    با عشق ،خدا "
    پروين همان طور که با دست هاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت. با خود فکر کرد که چرا خدا مي خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم همي نبود.
    در همين فکرها بود که ناگهان کابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت:
    من که چيزي براي پذيرايي ندارم!
    پس نگاهي به کيف پولش انداخت .او فقط هزار و صد تومان داشت.
    با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يک قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد. وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله اشت
    تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند.
    در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد که از سرما مي لرزيدند.
    مرد فقير به پروين گفت: خانم ، ما خانه و پولي نداريم.
    بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. ايا امکان دارد به ما کمکي کنيد؟
    پروين جواب داد: متاسفم، من ديگر پولي ندارم و
    اين نان ها هم براي مهمانم خريده ام.
    مرد گفت: بسيار خوب خانم ، متشکرم و بعد دستش را روي شانه ي همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
    همانطور که مرد و زن فقير در حال دور شدن يودند، پروين درد شديدي را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دويد:
    اقا خواهش مي کنم صبرکنيد وقتي پروين به زن و مرد فقير رسيد،
    سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت.
    مرد از او تشکر کرد و برايش دعا ک
    [ادامه...]

    ادامه... دوستان
    • miss wolf
    • مهناز کدیور
    • dr.arezoo talebi
    • nilofar momtaz
    • senorita) M)
    • Setayesh Khaksar
    • فرشید عضدی
    • مریم آدینه
    • مرجان ترکمان
    • narges ......
    • Arezoo Froozan
    • رعنا خدادوست
    • Baran ...
    • سـ ـایہ سـ ـرد
    • Fatemeh _m
    • ساناز محبی
    102 هواداران
    بازدیدکنندگان