حسین صداقت

(naghsh )

حسین صداقت

3 ماه پیش [پست ثابت] [گل محمدی]

فریب زندگی اسلایدی را نخوریم.


یک نفر عکسی از پاهای تُپل نوزادی را در توئیتر به اشتراک گذاشته و زیرش نوشته: اگر می‌خواهید گاز بگیرید برید ته صف!

صدها نفر برای این پاهای بامزه غش و ضعف رفته‌اند. چند نفر نوشته‌اند همین فردا میرم «شوور»! می‌کنم، دو_سه نفر نوشته‌اند اصلاً من به عشق همین پاها میخوام بچه‌دار شم و...

مردی روی نوک کوهی ایستاده و دست‌هایش را باز کرده و نوشته: زندگی یعنی فتح قله‌ها!

زنی در اینستاگرام عکسی از قرمه‌سبزی که پخته منتشر کرده و نوشته: هرکی هرچی دلش میخواد بگه. من عاشق اینم که برای همسرم قرمه‌سبزی بپزم، اونم بیاد بشینه موهامو ببافه.

دهها نفر نوشته‌اند: آره خوشبختی یعنی همین! خوشبختید شما... حسودیم شد... خوش به حال جفت‌تون... دلم برای خودم سوخت و ...

مردی عکسی از سوئیچ ماشینی که خریده را منتشر کرده و نوشته «بالاخره خریدمش». جماعتی لایک کرده‌اند که خوش به حالت و مبارکه و...

اینها همه بُرش‌هایی از زندگی هستند نه تمام آن. زندگی اسلایدی ! آن بخش از زندگی که دست‌چین می‌کنیم و به‌واسطه‌ی شبکه‌های مجازی به دیگران اجازه می‌دهیم آن را ببینید و بسیاری بر اساس همین «اسلایس» ما را قضاوت می‌کنند.

بسیاری از آنها که برای آن پاهای تپل دوست‌داشتنی غش و ضعف
ادامه پست...

  • ava3

امام زین العابدین(علیه السلام) فرمودند:
زبان انسان هر روز به اعضای بدن سرکشی کرده و می گوید: حال شما چگونه است و آنها می گویند اگر تو بگذاری خوبیم.
آنها در ادامه می گویند: تو را به خدا ما را رعایت کن و زبان را سوگند می دهند و می گویند ما نیز به واسطه کارهای تو پاداش گرفته یا مجازات می‌شویم.
ثواب الاعمال، صفحه 23

می گویند عده اى مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید چه می کنید؟ گفتند مسجد می سازیم.

گفت برای چه؟ پاسخ دادند برای چه ندارد، برای رضای خدا.

بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد.

سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول». ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می کنی؟

بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساخته ام، خدا که اشتباه نمی کند...

حكايت بعضى از ماست...
كمكى يا خيرى كه ميكنيم بايد عالم و آدم از آن باخبر شوند، مبادا كه خدايى نكرده ريا نشود...

  • •★• هانیه •★• : الاعمال بالنیات (gol)

    1 سال, 1 ماه

ای فلک ای روزگار عمر جوانی میخرم
لحظه های عاشقی بر زندگانی میخرم
رفته ایامی ز دستم بس ستمها دیده ام
می دهم دار و ندارم مهربانی میخرم
شهره ی شهرم ولی سنگ صبور غصه ام
شهرتم را میدهم من بی نشانی میخرم
میشود سالی تمام و میرسد سالی دگر
من خزان را در بهارم رایگانی میخرم
میشود موی سیاهم تک به تک رنگش سفید
پس ببین این تجربه با چه گرانی میخرم

دل نمیبندم به این دنیا که پر از حیله است
پس کنم مغلوب نفسم ٬ قهرمانی میخرم
ماندگارند شاعران در جای جای این جهان
نام نیک از من بس است پس جاودانی میخرم
پس بسوز سنگ صبور بیهوده ازعمری که رفت
ای فلک ای روزگار عمر جوانی میخرم .

سلام دوستان گل و عزیز
در این دقایقی که به اذان صبح باقی مونده ، بهتر نیست تموم حرفای دلمونا با بهترین دوست که عشقه و محبت که همه کاری از دستش برمیاد و میتونه درد و سختیهامونا التیام بده و راهگشا برا زندگیمون باشه ، دستی به دعا برداریم و نمازی بخونیم و قرآنی بخونیم ؟ التماس دعا از همتون دارم

  • حسین صداقت : سلام و صد سلام

    1 سال, 1 ماه

  • علۓ باـפֿـتر : سلام بزرگوار

    1 سال, 1 ماه

دل بــســـپــار...

به آتشی که نمى سوزاند
" ابراهیم " را

و دریایى که غرق نمی کند
" موسى " را

نهنگی که نمیخورد
"یونس"را

کودکی که مادرش او را
به دست موجهاى " نیل " می سپارد
تا برسد به خانه ی تشنه به خونش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد

آیا هنوز هم نیاموختی ؟!
که اگر همه ی عالم
قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد ،
" نمی توانند "

پس

به " تدبیرش " اعتماد کن
به " حکمتش " دل بسپار
به او " توکل " کن
و به سمت او ”قدمی بردار م....

  • از سرزنش كردنهاى مكرّر بپرهيز؛ زيرا اين كار بر گناه [و خلافكارى] جرى مى كند و سرزنش را بى ارزش مى سا
  • از سرزنش كردنهاى مكرّر بپرهيز؛ زيرا اين كار بر گناه [و خلافكارى] جرى مى كند و سرزنش را بى ارزش مى سازد❗️

    #امیرالمومنین_علیه_السلام />
    غررالحكم، حدیث ۳۷۴۸

    • حسین صداقت : سلام ...ممنونم ...عالی و آموزنده بود

      1 سال, 1 ماه

    • parsa areyaei : با سلام..خواهش..مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کو

      1 سال, 1 ماه

    ادامه... دوستان
    • abdolh abdoli
    • ღ Mahsa ^^nakisa ღ
    • عارف محمدی
    • س علوی
    • برادری اسلامی
    • ᶳᶤᵐᶤᶰ
    • kaveh ..s
    • مريم احمدي
    • رامین امیری
    • مجتبی بیطرفان
    • آریا مرادی
    • خبرگزاری حوادث
    • shahab naseran
    • بهناز زینلی
    • mahna mahna
    • سبحان صادقی پور
    1266 هواداران
    بازدیدکنندگان