ندا خانومی *

(neda71 )

گفته بود «می‌شود»، «می‌توانی»، «این هم می‌گذرد»، و من به طول این مسیر فکر کرده بودم. به چگونگی‌اش. بله، می‌گذرد؛ اما گذشتن از یک جاده‌ی سر سبز که در آن نسیم خنکی می‌وزد کجا و گذشتن از روی یک دریاچه که سطحش یخ بسته و هر لحظه احتمال شکستن یخ‌هایش می‌رود کجا؟ گذشتن از مسیری که یک ساعته به انتها می‌رسد کجا و گذشتن از راهی که از فرط طولانی بودن، سفر نام می‌گیرد کجا؟ می‌دانستم می‌گذرد. همین که داشتم رنج می‌بردم یعنی در سِیرِ این گذشتن قرار گرفته بودم.

گفته بود «قوی باش»، «تنهایی هم می‌توانی. باید بتوانی!». فکر کردم آدمی که روی یک دریاچه‌ی یخ قرار گرفته، نه می‌تواند بایستد، نه می‌تواند حرکت کند. در هر دو حالت یخ می‌شکند. تنهایی هم می‌تواند؟ نه اینکه یک نفر دیگر بیاید روی یخ، کنارش راه برود. معلوم است که اینطور، یخ زودتر و با شدت بیشتری می‌شکند. ولی یک نفر باید باشد، یک نفر باید از آسمان بیاید که او را از سطح یخ بلند کند و ببرد بگذارد روی یک زمین سفت و صاف. نباید باشد؟ هیچکس به تنهایی از یک آشوب در عمق اقیانوس نجات پیدا نکرده.

به یاد آوردن عشق کار خیلی سختی است. سال ها می گذرد و بعد آدم از خودش می پرسد واقعاً عاشق شده بودم یا خودم را دست انداخته بودم؟ واقعاً عاشق شده بودم یا فقط داشتم وانمود می کردم او مرد رویایی من است؟ واقعاً عاشق شده بودم یا از سر لاعلاجی بود؟

رایا فراموشی مسخره‌ترین و بیهوده‌ترین کاریه که توی طول تاریخ آدم‌ها سعی کردن انجامش بدن. درست از لحظه‌ای که تصمیم میگیری کسی یا چیزی رو فراموش کنی شب طولانی‌تر میشه و خورشید راهش رو گم می‌کنه، از ساختمونای متروکِ شهر صدای موسیقی می‌پیچه تو گوشت، جلوی آینه که میری توی سیاهی چشمات یه نفر تمام قد بهت زل زده، تمام خیابون‌های شهر پر میشه از باهم بودن‌ها، از نیمکت‌های خالی، از بی‌رحمیِ بوی عطر..
کافیه تصمیم بگیری چیزی یا کسی رو فراموش کنی، تمام کائنات جلوت وایمیستن که بهت بفهمونن ذهن و دل آدم‌ شاید سطل زباله داشته باشه اما درِ خروجی نداره...

ندا خانومی *

1 ماه و 2 هفته قبل

گاهی اوقات آدم یه چیزی رو "دوست" داره، مثلا رنگ قرمز رو "دوست" داره، گیتار "دوست" داره، قیمه "دوست" داره، شنا کردن رو "دوست" داره.
یه وقتی هم هست که آدم یه چیزی رو "خیلی دوست "داره، مثلا خونوادش رو "خیلی دوست" داره، رفیق صمیمیشو "خیلی دوست" داره، کتاب خوندن رو "خیلی دوست" داره!
اما یه موقع هایی هست، که آدم یه چیزی رو اونقدر دوست داره که توی اون دو دسته ی قبلی نمیشه بهش جایی داد، اصلا نمیشه اسمشو "دوست داشتن" گذاشت. همین موقع ها که آدم یدفعه بدون اینکه متوجه بشه به سمت اون چیز تغییر میکنه و خم میشه، بدون اینکه متوجه بشه میبینه که بدون اون چیز نمیتونه زندگی کنه! اصلا انگار یه جور جادوی قدیمی خیلی قوی باشه، همونا که کنترل آدم رو به دست میگیره و خودت هم خوشت میاد که کنترل بشی! یه جور حس عجیب و غریبی که بعضیا بهش میگن عشق، بعضیا هم میگن از همین خرافاتی که توی فیلم های رومانتیک هست!
چجوری دوستت دارم؟
همین مدل آخری!

#امیررضا_لطفی_پناه

  • مردی از تباره کوروش کبیر : بله و همون عشقه ک در و داغون ت میکنه بیچاره میشوی و ناراحتی اعصاب میگیری

    1 ماه و 2 هفته قبل

ندا خانومی *

1 ماه و 3 هفته قبل

خواستن همیشه توانستن نیست
من تو را می خواستم، توانستم؟
لب داشتم، بوسه خواستم، توانستم؟
دست داشتم، آغوش توانستم؟

گاهی خواستن توان ندارد
زورش به رفتن، نبودن، نیست شدن
نمی رسد که نمی رسد!
او هم که گفته کوه را به دوش می کشد
اگری داشت محال
پاسخی که هرگز نشنیده بود
او به نه باخته بود
که چنین به ادعا حرف می زد

من ساده می گویم
اگر چشم هایت مرا می پسندید
کارهای عجیب می کرد
دیوانگی های عجیب و غریب
چیز زیادی نمی خواستم
فقط سری که شب ها روی سینه ات به خواب رود
روزها زود بلند می شدم
و آن قدر دوستت می داشتم
که نفهمیم چگونه پای هم پیر شدیم

من تو را برای پایان خستگی هایم نمی خاستم
فقط می خواستم
جای آه دهانم گرم اسمت باشد
عزیزم هایی که قبض برق خانه را پرداخت نمی کنند
اما کاری با چشم های تو می کنند
که اتاق شب هم نور داشته باشد
من خواستم دوستم داشته باشی

همین
من همین کار ساده را از تو خواستم
توانستی؟ توانستم؟

ادامه... دوستان
  • مهندس رضا کاظمی
  • علی گندمی
  • sayna ...........
1915 هواداران
بازدیدکنندگان