ندا خانومی *

(neda71 )

ندا خانومی *

2 هفته پیش, 1 روز
  • یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه
که یادت نیاد تولد من چند پاییزه
هر کدوم از ما کنار یکی دیگه خو
  • یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه
    که یادت نیاد تولد من چند پاییزه
    هر کدوم از ما کنار یکی دیگه خوشبخته
    چیزی که امروز باورش واسه هر دومون سخته

    یه روزی میاد سالی یه بارم یاد هم نیاییم
    از گذشته مون جز فراموشی هیچ چیزی نخواییم
    از تو فکر ما خاطرات ما می تونه رد شه
    بدون اینکه حتی یه لحظه حالمون بد شه

    فکر نکردن به خاطراتمون رو بلد میشیم
    می بینیم همو از کنار هم ساده رد میشیم
    انگار نه انگار به من می گفتی بی تو نابودم
    انگار نه انگار یه روزگاری عاشقت بودم
    می بینیم همو اونم یه جا که غرق احساسیم
    با هرکی باشیم نباید بگیم همو می شناسیم
    برای اینکه حتی یه لحظه سمت هم نیاییم
    میری ومیرم بی خداحافظی بدون سلام

    ندا خانومی *

    3 هفته پیش و 3 روز قبل
  • آهای خبردار
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار
خوابی یا بیدار

تو شب سیاه
تو شب تاریک
از چپ و از را
  • آهای خبردار
    مستی یا هشیار
    خوابی یا بیدار
    خوابی یا بیدار

    تو شب سیاه
    تو شب تاریک
    از چپ و از راست
    از دور و نزدیک

    یه نفر داره
    جار میزنه جار
    آهای غمی که
    مثل یه بختک
    رو سینه‌ ی من
    شده‌ ای آوار

    از گلوی من
    دستاتُ بردار
    دستاتُ بردار
    از گلوی من

    از گلوی من
    دستاتُ بردار

    متن آهنگ آهای خبردار همایون شجریان

    کوچه‌ های شهر
    پُرِ ولگرده
    دل پُرِ درده
    شب پر مَرد و
    پُرِ نامرده

    آهای خبردار
    آهای خبردار
    باغ داریم تا باغ
    یکی غرق گل
    یکی پُرِ خار

    مرد داریم تا مرد
    یکی سَرِ کار
    یکی سَرِ بار
    آهای خبردار
    یکی سَرِ دار

    توی کوچه‌ ها
    یه نسیم رفته
    پیِ ولگردی
    توی باغچه ‌ها
    پاییز اومده
    پی نامردی

    توی آسمون
    ماهُ دق میده
    ماهُ دق میده
    دردِ بی دردی

    پاییز اومده
    پاییز اومده
    پی نامردی
    یه نسیم رفته
    پی ولگردی

    تو شب سیاه
    تو شب تاریک
    از چپ و از راست
    از دور و نزدیک

    یه نفر داره
    جار میزنه جار
    آهای غمی که
    مثل یه بختک
    رو سینه‌ ی من
    شده‌ ای آوار

    از گلوی من
    دستاتُ بردار
    دستاتُ بردار
    از گلوی من

    از گلوی من
    دستاتُ بردار
    دستاتُ بردار
    از گلوی من

    از گلوی من
    دستاتُ بردار
    دستا
    [ادامه...]

    ندا خانومی *

    3 هفته پیش و 3 روز قبل

    ابر می بارد و من میشوم از یار جدا
    چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
    ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
    من جدا گریه کنان ، ابر جدا ، یار جدا
    ای مرا در سر هر موی به زلفت بندی
    چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا
    دیده از بهر تو خونبار شد ، ای مَردمِ چشم
    مردمی کن ، مشو از دیده ی خونبار جدا
    ابر می بارد و من میشوم از یار جدا
    چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
    ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
    من جدا گریه کنان ، ابر جدا ، یار جدا

    گفته بود «می‌شود»، «می‌توانی»، «این هم می‌گذرد»، و من به طول این مسیر فکر کرده بودم. به چگونگی‌اش. بله، می‌گذرد؛ اما گذشتن از یک جاده‌ی سر سبز که در آن نسیم خنکی می‌وزد کجا و گذشتن از روی یک دریاچه که سطحش یخ بسته و هر لحظه احتمال شکستن یخ‌هایش می‌رود کجا؟ گذشتن از مسیری که یک ساعته به انتها می‌رسد کجا و گذشتن از راهی که از فرط طولانی بودن، سفر نام می‌گیرد کجا؟ می‌دانستم می‌گذرد. همین که داشتم رنج می‌بردم یعنی در سِیرِ این گذشتن قرار گرفته بودم.

    گفته بود «قوی باش»، «تنهایی هم می‌توانی. باید بتوانی!». فکر کردم آدمی که روی یک دریاچه‌ی یخ قرار گرفته، نه می‌تواند بایستد، نه می‌تواند حرکت کند. در هر دو حالت یخ می‌شکند. تنهایی هم می‌تواند؟ نه اینکه یک نفر دیگر بیاید روی یخ، کنارش راه برود. معلوم است که اینطور، یخ زودتر و با شدت بیشتری می‌شکند. ولی یک نفر باید باشد، یک نفر باید از آسمان بیاید که او را از سطح یخ بلند کند و ببرد بگذارد روی یک زمین سفت و صاف. نباید باشد؟ هیچکس به تنهایی از یک آشوب در عمق اقیانوس نجات پیدا نکرده.

    به یاد آوردن عشق کار خیلی سختی است. سال ها می گذرد و بعد آدم از خودش می پرسد واقعاً عاشق شده بودم یا خودم را دست انداخته بودم؟ واقعاً عاشق شده بودم یا فقط داشتم وانمود می کردم او مرد رویایی من است؟ واقعاً عاشق شده بودم یا از سر لاعلاجی بود؟

    رایا فراموشی مسخره‌ترین و بیهوده‌ترین کاریه که توی طول تاریخ آدم‌ها سعی کردن انجامش بدن. درست از لحظه‌ای که تصمیم میگیری کسی یا چیزی رو فراموش کنی شب طولانی‌تر میشه و خورشید راهش رو گم می‌کنه، از ساختمونای متروکِ شهر صدای موسیقی می‌پیچه تو گوشت، جلوی آینه که میری توی سیاهی چشمات یه نفر تمام قد بهت زل زده، تمام خیابون‌های شهر پر میشه از باهم بودن‌ها، از نیمکت‌های خالی، از بی‌رحمیِ بوی عطر..
    کافیه تصمیم بگیری چیزی یا کسی رو فراموش کنی، تمام کائنات جلوت وایمیستن که بهت بفهمونن ذهن و دل آدم‌ شاید سطل زباله داشته باشه اما درِ خروجی نداره...

    ادامه... دوستان
    • مهندس رضا کاظمی
    • علی گندمی
    • sayna ...........
    1918 هواداران
    بازدیدکنندگان