ندا خانومی *

(neda71 )

ندا خانومی *

2 هفته پیش و 6 روز قبل
  • _عمقش زیاد بود...اما زمانش کم
حسرت بو کشیدنِ موهایِ بارون خوردت موند توی دلم
.
+هنوز همه ی چتامون
  • _عمقش زیاد بود...اما زمانش کم
    حسرت بو کشیدنِ موهایِ بارون خوردت موند توی دلم
    .
    +هنوز همه ی چتامونو دارم
    سرِ همون ساعتی که هر شب زنگ میزدی
    مثل معتادی میشم که مواد بهش نرسیده،
    کلافس، دست و دلش میلرزه....
    میرم تو اتاق
    موسیقیِ مورد علاقتو پِلی میکنم
    هی تکرار میشه
    شروع میکنم از اون بالایِ بالا خوندن حرفامون
    از اونجایی که با فعل جمع حرف میزدیم
    از اونجایی که با اسمِ فامیلی همدیگه رو صدا میکردیم
    میام پایین
    یکم لحنمون خودمونی تر شده
    میام پایین
    تایم حرف زدنمون بیشتر شده
    میام پایین
    توی همه ی ساعتای روز از هم خبر میگیریم
    میام پایین
    از قیافه ی جمله معلومه با کلی خجالت به آخر حرفامون یه عزیزم اضافه کردیم
    میام پایین
    شروعِ شعر و حرفایی که داره حالمونو لو میده
    میام پایین...
    .
    _چرا ساکت شدی؟؟
    لو میدیم دلمون رفته واسه هم
    میگم مطمئنی؟
    میگی مطمئنم
    میگم ببینیم همدیگه رو
    سرِ ساعت پنج
    همون جایی که اولین بار دیدیم همو
    .
    +اما اون قرار فرق داشت
    روم نمیشد نگات کنم
    دستام یخ کرده بود

    _دستتو گرفتم
    گفتم آروم باش
    نمیخواد هیچی بگی
    من دارم با چشمات حرف میزنم
    .
    +میام پایین
    یه میم به آخرِ اسمم اضافه شده
    میخونم
    میخونم
    به یه حرفایی که میرسم از ذوق چشمامو میبندم
    میخونم
    شب از نیمه گذشته
    موسیقی داره تکرار میشه
    .
    _میای پایین تر
    حالمون خوبه
    میای پایین تر
    میفهمی قلبم توی دستاته
    میفهمی نفسم
    [ادامه...]

    • ندا خانومی * : دقیقا...

      1 هفته و 6 روز قبل

    • * sonat * : از یاد ... از دست ... از حال ... از رو ... از بین ... ، به خودت که می آئی ...

      2 هفته پیش

  • آدم ها گاهی دوست دارند قدم بزنند
و به هزار فکرِ نکرده بپردازند
بعد باران بزند
و اصلا نفهمند کِی خ
  • آدم ها گاهی دوست دارند قدم بزنند
    و به هزار فکرِ نکرده بپردازند
    بعد باران بزند
    و اصلا نفهمند کِی خیس شده اند
    آدم ها دوست دارند دیوانه باشند
    آهنگِ مورد علاقه شان را رویِ جدولِ کنارِ خیابان بلند بلند بخوانند
    هوا را با تمام جدول مندلیفش نفس بکشند
    و از تهِ دل بخندند
    چند شاخه گل بخرند ، ساقه یِ آن را کوتاه نکنند و معتقد باشند همینجوری اش هم خیلی دوست داشتنی تر است
    سیبِ قرمز را با تمامِ وجود گاز بزنند که ترکش هایش بپرد اینور و آنور
    آدم ها ، خیلی چیز ها دوست دارند
    اما یادشان میرود که می توانند آن ها را داشته باشند

    • ندا خانومی * : دقیقا...

      1 ماه

    • * sonat * : حرف‌های نگفته و بغض‌های فروخورده کم‌کم آدم را سنگین می‌کنند ... ، آنقدر سنگین که می‌افتی ... ، زمان از رویت رد می‌شود ... ، می‌شوی جای پای گذشته ...

      1 ماه

    ندا خانومی *

    1 ماه و 2 هفته قبل
  • واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ فقط میگذرونه که تموم بشه،وقت کُشی میکنه.
تا حا
  • واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ فقط میگذرونه که تموم بشه،وقت کُشی میکنه.
    تا حالا به یه فوتبالیست،به یه ورزشکار که خسته شده و نمیتونه ادامه بده خوب نگاه کردی؟
    اصلن دیگه نتیجه بازی مهم نیست واسش،فقط وقت کشی میکنه که بازی تموم بشه
    دیگه حال جنگیدن و ادامه دادن نداره،
    یجور رفعِ تکلیف شاید.
    خیلی از آدمایی که اطرافت میبینی دارن وقت کشی میکنن نه زندگی.یجور رفع تکلیفِ نفس کشیدن،کنار اومدن با سرنوشت.
    دوره راهنمایی یه همکلاسیِ خنگ داشتم که روز و تاریخ هیچ وقت یادش نمیموند.
    معلم تاریخمون خیلی سخت گیر بود و اخلاق گندی داشت،چند جلسه یه بار بی هوا وسط کلاس میرفت بالای سر این دوستم و میپرسید بگو ببینم امروز چندمه؟
    بنده خدا هول میکرد،هی اینورو نگاه کن اونورو نگاه کن اما از ترس معلم کسی جرات نمیکرد بهش برسونه!
    معلممون یه خط کش چوبی داشت که بچه ها میگفتن تمام سه ماه تابستون میخوابونه توی روغن و میذاره جلوی پنجره تا آفتاب خوب بهش بتابه،
    وقتی به پوست اصابت میکرد تمام تن آدم میسوخت.
    هر چند جلسه یه بار این دوستم رو با این خط کش تنبیه میکرد.
    انقدر خط کش خورده بود کفِ دستش که دیگه پوست کلفت شده بود و اصلن براش مهم نبود تاریخ رو یاد بگیره!
    گذشت...چند سال بعد این دوستم رو اتفاقی توی خیابون دیدم
    تا چشمم خورد بهش بدون سلام و علیک پرسیدم تو هنوز تاریخ روز و ماه رو یاد نگرفتی؟
    بی معطلی گفت سیزده روز مونده تا بیست و ششم.
    خندیدم و گفتم نکنه بیست و ششم چک داری؟
    یه نفس عمیق کشید گفت چک؟ تو بگو سند، اصلن شناسنامه،من بیست و ششم متولد شدم، وقتی با اون لب های پدرسوخته و زبون قند و عسلش اعتراف کرد عاشقم شده من متولد شدم، آسمون
    [ادامه...]

    • آفتاب تابان : قشنگ بود

      1 ماه

    • ***** soheil***** : چاکرخاتیم

      1 ماه, 1 هفته

    • ندا خانومی * : مرسیتم

      1 ماه, 1 هفته

    ندا خانومی *

    1 ماه و 3 هفته قبل
  • چه فرقی میکند....؟
صدای چکه کردن قطرات آب در سینک ظرفشویی یا صدای بارانِ پاییزی؟
وقتی معشوقه ای نب
  • چه فرقی میکند....؟
    صدای چکه کردن قطرات آب در سینک ظرفشویی یا صدای بارانِ پاییزی؟
    وقتی معشوقه ای نباشد...
    برای همراهیِ خیس انگیز این هوای دلبرانه...!
    که پایش را بکوبد بر چاله هایی که پر آب شده اند
    و تمام تن ات ر ا خیسِ باران کند
    کاملا که خیس شدی...
    وقت بازگشت به خانه است
    وقتِ تانگو رقصیدن
    با موزیکِ نفس های پی در پی...
    در اتاقِ تاریکی که پرده هایش کشیده شده
    و بویِ عود بندِ افکارت را شٌل کرده!
    ادغامِ خیسیِ عرقِ داغِ تَن با آبِ سردِ چاله هایِ خیابان!
    چه بهانه شور انگیزی...
    برهنگی ناشی از خیسیِ باران...
    .
    .
    هوی...حواست کجاست؟
    باران بند آمده!
    بلند شو و شیر ظرفشویی را محکم ببند تا هدر نرود!
    تا هدر نرود افکار تار عنکبوت بسته ات....!
    آن موسیقی را هم خاموش کن
    حیف این سکوتِ کلاسیک نیست....!؟
    تراژدیِ شبهای سرد و تاریک...

    • Amir Ali : سلام میشه عضو گروهمون بشی لطفا اسمش خاص اولین گروه پروفایلم (gol) (gol) (gol)

      1 ماه و 2 هفته قبل

    • ندا خانومی * : لایک...عالی بود

      1 ماه و 3 هفته قبل

    • parsa areyaei : با سلام..هيچ چيز در اين جهان چون آب، نرم و انعطاف‌پذير نيست؛با اين حال براى حل كردن آن چه سخت است، چيز ديگرى ياراى مقابله با آب را ندارد!نرمى بر سختى غلبه مى‌كند! و لطافت بر خشونت!همه اين را می‌دانند....ولى كم‌تر كسى به

      1 ماه و 3 هفته قبل

  • ماجرا خیلی ساده بود
من فقط رفتم تا عطر بخرم
آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری
  • ماجرا خیلی ساده بود
    من فقط رفتم تا عطر بخرم
    آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد
    هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت:
    ce parfum est costume pour vous
    یعنی این عطر خیلی به شما می آید!
    بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست
    گفتم نه
    اشتباه میکنید
    این عطر اصلا به من نمی آید!
    لطفا عوضش کنید.
    شیرین باشد و خنک!
    با تعجب رفت و عطر دیگری آورد و بدون اینکه بو کنم گفتم همین خوب است
    هنگام رفتن گفت ببخشید:
    اما سلیقه ی همراهتون بهتر بود، عطر قبلی رو میگم.
    خندیدم و زدم بیرون
    درست میگفت بنده ی خدا...
    اما آن عطر قبلی به من نه! به تو می آمد
    به تو می آمد وقتی سرت را روی سینه ام ول میکردی و....
    اصلا ولش کن
    من فقط آمده بودم این عطر را عوض کنم
    مثل چند روز قبل که مدل موهایم را عوض کردم!
    یا هفته ی پیش که نحوه ی خندیدنم را!
    یا ماه قبل که طرز نگاه کردنم را!
    من همه ی چیزهایی که دلت را میبرد، همه ی آن چیزهایی که به تو می آمد را عوض کردم
    شاید فردا نوبت خانه و پس فردا شهرم...
    نمیدانم
    اما بگو ببینم تو قرار است تا کی همراهم باشی؟!
    کم کم دارم خودم را هم عوض میکنم...
    تو چرا نمیروی از من!؟
    هیچ فکر کردی که میتوانستم بروم از یک عطر فروشی دیگر عطر بخرم؟!
    اصلا چرا رفتم اینجا هر چند میدانستم من را میشناسد و امکان دارد این حرف ها را بزند
    هر چند میدانستم اما رفتم
    میدانی....
    خودزنی فقط این نیست که
    چاقو برداری و بیفتی به جانت
    یا خودت را به در و دیوار بزنی
    یا چه میدانم
    با سر بر
    [ادامه...]

    • ⲎⲜⲘⲠ ϪⲊⲖϢϪⲠⲌⲈⲄ : سلام دوسته خوبم...مطالبت لایک و محبوب شدی به منم سر بزن و لایک و محبوبم کن و اگه خواستی تو گروه اولم بدنسازی و تناسب اندام عضو شو و محبوبش کن یا گروه تکاوران بین المللی ایران...مرسی از مطالب قشنگت دوسته خوبم...بهت حتما

      1 ماه و 3 هفته قبل

    ندا خانومی *

    9 ماه پیش, 1 هفته
  • +هیچ فکر میکردی اینجا همدیگه رو ببینیم؟
بعد از این همه مدت
.
_هیچ فکر نمیکردم بتونم این همه مدت ن
  • +هیچ فکر میکردی اینجا همدیگه رو ببینیم؟
    بعد از این همه مدت
    .
    _هیچ فکر نمیکردم بتونم این همه مدت نبینمت..!
    .
    +آخرین حرفت یادم نمیره... جروبحثمون که تموم شد گفتی تو میری اما من میمونم تو حس و حال این رابطه.... .
    موندی؟
    .
    _هنوزم همونجوری میخندی
    .
    +هنوزم همونجوری سیگار میکشی
    .
    _ما چطور این همه مدت بدونِ هم زندگی کردیم؟
    .
    +آدم به همه چی عادت میکنه
    .
    _من به بودنِ تو عادت کرده بودم
    .
    +پس موندی
    .
    _میشنوی صدای آسمونو؟
    .
    +آسمون که میگرفت...صدای رعد و برق که میومد جلو درمون منتظرم بودی... .
    لباس گرم نمیپوشیدم که وقتی بارون زد بغلم کنی خیس نشم...
    .
    _اَبرایِ پاییز بغض دارن...
    .
    +دستتو میگرفتم و با اولین قطره ی بارون چشمامو میبستم...هی حرف میزدی...هی حرف میزدی...انقدر راه میرفتیم که بارون بند بیاد... .
    وقتی خیسیِ صورتمو با آستینت خشک میکردی دلم میرفت واست... .
    .
    _یه بار تو همون خیابون دیدمت...روی همون نیمکت...بارون نمیومد اما صورتت خیس شده بود
    .
    +ابرای پاییز بغض دارن...
    .
    _مثل امشب مثل دیشب...مثل تموم این مدت که نبودی و تقویم رو پاییزِ اون سال قفل کرد
    .
    +میخواد بارون بگیره...من دارم میرم همون خیابون...میخوام قدم بزنم...با چشمای بسته...نمیای؟
    .
    _تو خیلی وقته رفتی... .
    منم خیلی وقته موندم!
    .
    +میخوام برگردم
    .
    _آدمی که رفته میتونه برگرده اما آدمی که مونده راهی واسه برگشتن نداره... .
    برو همون خیابون
    زیر بارون قدم بزن
    با چشمای ب
    [ادامه...]

    • ندا خانومی * :

      7 ماه پیش و 4 هفته قبل

    • * sonat * : می دانی با دو دست ِ آغوش باز بروی ... با یک گلوی ِ بُغض بسته برگردی یعنی چه ... ؟

      8 ماه پیش

    ندا خانومی *

    9 ماه پیش و 4 هفته قبل
  • ولنتاینم مبارک
تولدمم مبارک...
چیع مگه؟!خو هیشکی یادش نبود،خودم به خودم تبریک گفتم (dd)
  • ولنتاینم مبارک
    تولدمم مبارک...
    چیع مگه؟!خو هیشکی یادش نبود،خودم به خودم تبریک گفتم

    • مسعود هاشمی : تولدت مبارک بعد 8 ماه :)

      1 ماه

    • ندا خانومی * : What the faz?

      7 ماه پیش

    • * sonat * : تبریک با تاخیر ...

      9 ماه پیش و 3 هفته قبل

    ندا خانومی *

    10 ماه پیش, 1 هفته

    نه، اشتباه نمیدیدم
    گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید!
    اما نه!
    خودش بود
    داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد!
    نه برای او
    برای من غریبه بود
    دستانش را نگرفته بود ولی
    آخر با من که بود دستم را ول نمیکرد که، خیس میشد دستمان اما ول کنیم؟ عمرا!
    صورتش ذوق نداشت، آرایش داشت، موهایش را هم رنگ کرده بود...موهایش....موهایش باشد برای بعد، حرف دارم!
    آرایش داشت اما صورتش سرد بود، خیره بود
    راستش با من که به خیابان میزدیم چشم و ابرویش شلوغ میکردند، صورتش با دماغ و گوش و پلک و ابرو همه با هم میخندیدند
    اما ساکت بود، خیره بود
    این خستگی از پشت آرایش غلیظش داد میزد
    معلوم بود روزی هزار و صد بار کسی نمیگوید ای به قربان آن چشمان مورب ات
    گیسو نمیبافدو رژ بیرون زده ازگوشه ی لبش را پاک نمیکند
    وسط جمع چشم غره نمیرود که دکمه مانتوات را ببند، آرام بخند...آخرش هم بگوید میخواستی انقدر خوشگل نباشی...به من چه !؟
    نه این یارو مال این حرف ها نبود
    عزیزم این یارو اصلا دستهایت را وسط خیابان به صورتش نزدیک کرده و بو کشیده !!؟
    این یارو ؟
    مردک تا چشمش به برجستگی زنی میخورد کم میماند دندان روی لب بکشد!
    حق داری دستانش را نگیری!
    من خیلی پسر بوقی بودم!
    در اوج تنهاییمان حتی به لب هایش یورش نمیبردم
    ها چرا
    چند باری فقط قطرات باران را از روی لب هایش نوشیدم
    نوشیدن که هوس نداشت
    مستی داشت ولی هوس نه!
    اما بوسیدن لب هوس داشت و اعوذبالله مِن هوس! با من که بود فقط پیشانی اش را میبوسیدم.
    پیشانی اش آرام وملایم!
    انقدر آرام که چشمانش را باز نمیکرد و میگفت تمام
    [ادامه...]

    • * sonat * : تناسُخ ... همین دربه دری ِ روح ِ وامانده ی ِ تنهائی است ... ، از بی جان ِ من به آتش ِ سکوت ... از آتش ِ سکوت به سنگ ِ دل ...

      10 ماه پیش

    • ***** soheil***** : باران? خاطره ?چه رابطه ی عمیقی دارن ای دو با هم...

      10 ماه پیش

    ندا خانومی *

    10 ماه پیش و 2 هفته قبل
  • اخبار را شنیده ای؟!
میگویند خودتان را آماده کنید که سرمای شدیدی در راه است!
میگویند توده ی هوای سر
  • اخبار را شنیده ای؟!
    میگویند خودتان را آماده کنید که سرمای شدیدی در راه است!
    میگویند توده ی هوای سرد همه جا را فرا میگیرد...!
    بگذار هر چه قدر که میخواهد سرد شود!
    در من که اثری نخواهد داشت!
    من یکبار سرمای کشنده ای را تجربه کردم و زنده ماندم...
    سرمای طاقت فرسا وقتی بود
    که از آغوش گرمت جدا شدم...
    تازه آمادگی اش را هم نداشتم
    این که دیگر یک تغییرات جوی ساده است!

    #علی_سلطانی />
    @aliii_soltaniiii

    • ξ ` : سلام.نداخانومی ..میشه لطف کنی عضوگروهی که لینکش توپسته اول پروفایلم هست شیβιĝ βαπĝ..تازه تاسیسع..لطفاعضوشو.ممنونم.

      8 ماه پیش و 3 هفته قبل

    • * sonat * : نمی دانم ... ؟ میان ِ لکنت ِ کدام غزل ... در سکون ِ سکوت ِ کدام آیه ... انگار ... " الف ِ

      10 ماه پیش

    • ندا خانومی * : تازه آمادگی اش را هم نداشتم......

      10 ماه پیش و 2 هفته قبل

  • بارون نمیومد ولی هوا خیلی دل بود
گفتم برم بیرون یه قدم بزنم ، یه نفس بکشم!
زدم بیرون
از کجا تا کج
  • بارون نمیومد ولی هوا خیلی دل بود
    گفتم برم بیرون یه قدم بزنم ، یه نفس بکشم!
    زدم بیرون
    از کجا تا کجا رفتم تو یه خیابونی که چراغ داشته باشه...درخت داشته باشه...یجوری باشه که آدم هوس کنه قدم بزنه.
    رفتم تو خیابون...
    دیدی یه وقتایی گریَت نمیادو زور میزنی گریت بگیره؟
    داشتم زور میزدم تا یه حس و حال کوچیکی تو دلم بجوشه!
    نه...نبود هیچ حسی!
    یکم نگا کردم به آدما
    دلم واسه خودم تنگ شد، گوشه ی لبمو کج کردمو سرمو تکون دادم که چته لامصب؟!
    جواب نداشتم واسه خودم
    سریع سوار تاکسی شدمو برگشتم خونه.
    به حرفای راننده تاکسی ام فقط سرمو تکون میدادم!
    رسیدم خونه و بدون اینکه موسیقی گوش کنم رفتم که بخوابم
    خودمو جمع کردم و لاحافو انداختم رو سرمو یه آه بلند از ته دلم کشیدم.
    خیلی دلم تنگ شد واسه اینکه دلم تنگ شه واسه کسی...!
    گوشی رو چک کردم اما فقط چون آلارمشو تنظیم کنم
    که صبح خواب نمونم...همین!

    • پسر زعفرونی : صبح بخیر.کاش بودین کمی حرف میزدیم!

      1 ماه و 3 هفته قبل

    • ندا خانومی * : خوبم.ممنون...

      1 ماه و 3 هفته قبل

    • پسر زعفرونی : بله...درسته.خوبم.خوبی

      1 ماه و 3 هفته قبل

    ادامه... دوستان
    • * sonat *
    • مهندس رضا کاظمی
    • علی گندمی
    • sayna ...........
    1971 هواداران
    بازدیدکنندگان