نگین مهرابی

(negin2424 )

نگین مهرابی

2 سال پیش و 3 ماه قبل [پست ثابت]
  • ...........

    • ava3

    نگین مهرابی

    2 ماه پیش, 1 هفته

    سلاااااااااااااااااااااااااام بالاخره بعد از چهار ماه اومدم هم میهن...خووووبیییید

    • نگین مهرابی : ممنونم از شما... خوبید

      1 ماه و 3 هفته قبل

    • محمد م : سلام نگين جان خوبي خيلي وقته نديدمت خوش ارمدي

      1 ماه و 3 هفته قبل

    • δαஹiга ! : قوربون فورقونت ^^

      2 ماه پیش, 1 هفته

    تقدیم به کسی که دوسش دارم [لینک]

    • siavash * : خواهش هووومdd

      5 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • نگین مهرابی : بسلامتی... ممنون از نگاه زیباتون به شهر ما

      5 ماه پیش و 2 هفته قبل

    • siavash * : سلام نگین من کرمان اومدم هتل اخوان هم رفتم,رفسنجان هم رفتم ,نوق هم رفتم خیلی باصفاست,,کوههای امام زمان هم رفتمdd

      5 ماه پیش و 2 هفته قبل

    یک نوشته از خودم یک خاطره و یک پند...
    به نام انکه منه فراموش کار همشه فراموشش میکنم....
    امروز صبح همین که چشمانم رو باز کردم سرشار از شادی بودم...
    چون شبش توبه کرده بودمو حالم خیلی خوب بود..
    به خودم گفتم سلام نگین خانم میبینم که امروز صبح دیگه تبلتت دستت نیست
    خندیدم و گفتم اره چی فکر کردی ... دیگه تمومه من بردم...
    وضو گرفتم و گفتم خدایا به امید تو...
    صبحانه ای خوردم و نشستم پشت صندلی تا درس خوندنم رو شروع کنم
    من با تمام انرژی شروع کردم و فیلم درس فیزیکم رو گذاشتم رو به رومو با دقت نگاه نکردم...
    ده دقیقه....
    بیست دقیقه...
    سی دقیقه...
    کم کم داشتم خسته میشدم....
    داشتم کم میوردم....
    همین جور که داشتم تسلیم میشدم....
    درس هم سخت تر و سخت تر میشد...
    من رو اماده میکرد برای عقب نشینی....
    چهل دقیقه گذشت...
    عصبی شده بودم....
    خسته شده بودم...
    اون همه انرژی اون همه امید توی همین چند دقیقه رفت....
    تبلتمو گرفتم دستم و اومدم هم میهن و رفتم توی تلگرام...
    یک ساعت....
    دو ساعت....
    سه ساعت...
    .
    .
    همین جور که تبلت توی دستم بود خواب رفتم....
    بیدار شدم که اذان شده بود...
    نماز ظهرم؟
    نماز عصرم؟
    قضا شده بودن...
    به فکر رفتم که چم شده مگه من توبه نکردم مگه من حالم خوب نشد...
    بغض گلومو گرفت که تصمیم گرفتم بنویسم و اومدم توی هم میهن ....
    داشتم فکر میکردم چقئدر خدا بده چرا کمکم نکرد...
    چرا من دوباره مثل قبل شدم...
    من دیشب اشک ریختم و از خدا کمک
    [ادامه...]

    • mahsa love m : نگین

      5 ماه پیش و 3 هفته قبل

    • نگین مهرابی : سلام مهسایی.خوبی گلم. حالت بهتره... فداتشم من

      6 ماه پیش

    • mahsa love m : نگین جان سلام...خیلی خوشحال شدم این پستت رو خوندم بهت تبریک میگم بابت جرقه ای که تو ذهنت زده شده واقعا خوشا بحالت عزیزم.

      6 ماه پیش, 1 هفته

  • به نظر شما خوشبختی یعنی چی؟؟     (soot)  (taj)  (hihi)
  • به نظر شما خوشبختی یعنی چی؟؟

    • مسعود سهرابی : شاید حق دارین خوشبختی از دید هرکس متفاوت باشه!من که فکر میکنم اگه کسی غم بزرگی نداشته باشه!خانواده خوبی داشته باشه دستش بدهنش برسه بتونه شادیهای کوچک زندگی رو حس کنه و ازشون لذت ببره قدر نعمتهای خدادادیش رو بدونه روحش پا

      6 ماه پیش

    • زهرا صالحی : خوشبختی یعنی موفقیت یا به عبارتی موفقیت یعنی خوشبختی

      6 ماه پیش

    • نگین مهرابی : خب شمابهچی میگید خوشبختی

      6 ماه پیش

  • کلامی از یک دوست عزیز که به من گفتن....با کمی تغییر
 (soot) انسان ها به مانند اب اند ....
همیشه با
  • کلامی از یک دوست عزیز که به من گفتن....با کمی تغییر
    انسان ها به مانند اب اند ....
    همیشه باید در جریان باشند.....
    ابر شوند....
    ببارند...
    اگر یک جا بمانند تبدیل به گند ابه می شوند....

    • محمد مشكاتيان : انسان چهره ای دو‌گانه درد..ممکنه در ۲۰ روز کاملا کسی دیگر شود..و داده هایش عوض شود..و حتی عوصی/یا فردی عالی تر شود....پس همه باید عوض شویم...نه عوضی...تعالی ببخشیم روحمون رو....تغییر بدیم الانمون رو..و بریم بالا...مقالتو

      7 ماه پیش, 1 هفته

    دل نوشته ی من لطفا بخونیدش حرفای دلمه در قالب داستان
    (انگیزشی )

    زندگی ام جلوی چشمانم تیره و تار شده بود...
    باز من بودم..
    و باز هم قلمی که همیشه با من است..
    بازهم هق هقی که تن سکوت را میدرد...
    در این سیاهی زندگی ام مات و مبهوت در گوشه ای نشسته بودم و زانوانم را در اغوش گرفته بودم..
    رنگین کمان امیدم به اسمانی تاریک بدل شده بود....
    از ترس قلبم چون دریای طوفان زده بی قرار بود...
    در این اندیشه بودم که با زندگی رو به زوالم چه کنم؟؟
    چه کنم که دوباره زندگیم رنگ خوشبختی را بگیرد ...
    داشتم با زندگی ام چه میکردم ..
    با خودم سر جنگ داشتم ..
    انگار سرم سنگین شده بود...
    بغض گلویم را فرو دادم و فریاد زدم نگین معلومه داری باخوت چکار میکنی؟؟
    در حالی که اشک از چشمانم سرازیر میشد در پاسخ به سوال خودم گفتم نمیییییدونم خودم نمیدونم چکار میکنم..مکالمه ی دلم و عقلم اغاز شد...
    -ای عقل با توام چه میگویی؟؟من جواب تورا میدانم .. ان هم من هستم من که دلم میخواهد حال نگین همیشه خوب باشد..
    +چه میگویی تو حال اورا برای مدتی کوتاه خوب میکنی من دنبال شادی ابدی برای او هستم...
    -چه ارامشی تو از او تمام لذت هایش را میگیری.. دنیای مجازی اش را.. اهنگ های شادش را.. و دوستانش را...
    +من هیچ چیز را از او نمیگیرم من فقط میخوام یاد بگیرد که هدفمند زندگی کند ادمی که هدف نداشته باشد در راه اهداف دیگران استفاده میشود...من این هارو از او نمیگیرم فقط از او میخواهم برایشان برنامه داشته باشد..
    +هه تو برای خودت حرف میزنی نگین همیشه مغلوب منه...این منم که بهش غالب
    [ادامه...]

    • نگین مهرابی : بله مرضیه جون

      7 ماه پیش

    • مرضیه حق دوست : دیدی پستمو رو؟

      7 ماه پیش

    • نگین مهرابی : چشم بانو

      7 ماه پیش

  • معرفی یک کتاب قشنگ (biggrin)  (gol)
  • معرفی یک کتاب قشنگ

    • وحید Vahid : سلام نگین خانوم بزرگوار..میشه لطفا به جمع صمیمی ما توی گروه عطرتو بیای اگه ممکنه؟....مرسی عزیزمهربون⚘⚘⚘⚘

      1 ماه و 3 هفته قبل

    • Sαяιη ̃o.O : سلام پستای جدیدم پلیز

      7 ماه پیش

    • نگین مهرابی : سلام بزرگوار

      7 ماه پیش, 1 هفته

    ادامه... دوستان
    • Ali Reza
    • سکوت تا رستاخیز
    • mahsa love m
    1063 هواداران
    بازدیدکنندگان