saman ..

(oqab )

باز هم کشته و بازنده این جنگ منم

که تو با لشکر چشمانت و من یک نفرم

دل به دریای جنون می‌دهی و می‌گذری

دل به دریای جنون می‌دهم و می‌گذرم

آه دیوانه، تو آن‌سوی جهان هم بروی

من به چشمان تو از پلک تو نزدیک‌ترم

حسن نظری

چشم مست یار من میخانه می‌ریزد بهم

محفل مستانه را رندانه می‌ریزد بهم

دل پریشان می‌کند امواج گیسوی نگار

تا که موی آن پری بر شانه می‌ریزد بهم

قطره اشکی که می‌غلتد ز چشمانش به ناز

از تأثر مرغ دل را لانه می‌ریزد بهم

نازک است از بس نکویی رشته آرامشم

با نسیم بال یک پروانه می‌ریزد بهم

فیض اله نکویی

  • saman .. : ممنون لطف داری

    5 ماه پیش

  • ترمه . : (gol) (gol)

    5 ماه پیش

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش

مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش

گه می‌فتد از این سو گه می‌فتد از آن سو

آن کس که مست گردد خود این بود نشانش

چشمش بلای مستان ما را از او مترسان

من مستم و نترسم از چوب شحنگانش

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشاه

برجه بگیر زلفش درکش در این میانش

اندیشه‌ای که آید در دل ز یار گوید

جان بر سرش فشانم پر زر کنم دهانش

آن روی گلستانش وان بلبل بیانش

وان شیوه‌هاش یا رب تا با کیست آنش

این صورتش بهانه‌ست او نور آسمانست

بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش

دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد

پس این جهان مرده زنده‌ست از آن جهانش

مولانا

یاسی بر موی سیاه

چشم من
اشک بریز
عشق تو در گذر عمر زمان
محو شده
و دگر قصه ی تو
آخرش فاجعه ی تلخ شده

آن همه بازی شیرین فلک
آن همه وعده عشق
بر سر بام افق
زیر مهتاب امید
با شب آهنگ قشنگ
که چو الماس به شب زینت داد
در شبی
آن گل پر پر شده
در خواب شده

و همه چشم زنم بر گذرش
وعده گاهش به گلو بغض زند
و نمی بینم من
اثر چشمش را
در گذری

شهریور ماهی به شکل انار

گمان نمی کنم
دو سبد گیلاس کافی باشد
تمام باغهای الموت را
می خواهم
از امروز
در پس جاده های پر پیچ و تاب
کمین می کنم
تا شهریور از راه برسد
می دانم
دستان مهربان روستائیان
میهمان گیلاسهای آبدارم می کند
پس یورشی در کار نیست
از بلندای الموت
هدیه های سرخ را
سوار بر تیر کمان می کنم
وبه گوشه گوشه ماه پیوند می زنم
شهریور
ماهی پر از گیلاس
ماهی به شکل انار

مرا تا جان بود جانان تو باشی

ز جان خوش‌تر چه باشد آن تو باشی

دل دل هم تو بودی تا به امروز

وزین پس نیز جان جان تو باشی

به هر زخمی مرا مرهم تو سازی

به هر دردی مرا درمان تو باشی

بده فرمان به هر موجب که خواهی

که تا باشم، مرا سلطان تو باشی

اگر گیرم شمار کفر و ایمان

نخستین حرف سر دیوان تو باشی

به دین و کفر مفریبم کز این پس

مرا هم کفر و هم ایمان تو باشی

ز خاقانی مزن دم چون تو آئی

چه خاقانی که خود خاقان تو باشی

ادامه... دوستان
  • miss wolf
  • Heel #_#
  • Arsan Do
  • علی دلربا
  • fateemeh Alizadeh
  • .... .....
  • مولانا مهربد
  • ƤЄƳMƛƝ Ⓐ
  • Asaalii85 Digeeee
  • nafas rad
  • علۓ باـפֿـتر
  • SAM KURD
  • ❤️مارال ❤️
  • Sahar 1300
  • HaMeD nosrati
  • elina salehi
224 هواداران
بازدیدکنندگان