ostad jjj

(ostad-61 )
  • طلوع می کنی، از مغرب جهان  دلم
سپیده می شود انگار ، آسمان  دلم
  • طلوع می کنی، از مغرب جهان دلم
    سپیده می شود انگار ، آسمان دلم"*
    دوباره، ماه جمال تو، می شود پیدا
    در این سیاهی دنیا، به کهکشان دلم
    چه ماه روشنی! به به! چه چشم زیبایی!
    که روشن است، به نور شما، جهان دلم
    دلم، فدای دو چشم تو، چشمک نازت
    که سوسویش، شده امید و آرمان دلم
    رها کن، آن شب زلف سیاه را، بر رخ
    که رفته، طاقت من، طاقت و توان دلم
    بریز، ابر دو گیسو، به روی ابروی خود
    که خنجری ست، دو ابروت، در میان دلم
    خبر ،رسیده که امشب، به فکر من هستی
    طلوع می کنی، از مغرب جهان دلم

  • چون قصه‌ها، مرگ مرا، نیرنگ می‌دانند
یک مرد، با قلبی، ز جنس سنگ می دانند
با مردم دنیا، ندارم سازشی،
  • چون قصه‌ها، مرگ مرا، نیرنگ می‌دانند
    یک مرد، با قلبی، ز جنس سنگ می دانند
    با مردم دنیا، ندارم سازشی، من را...
    با خویشتن هم، دائما در جنگ می دانند
    اشعار من، وقتی ملاک مردم دنیاست
    من را، یکی بی درد و شوخ و شنگ، می دانند
    حال مرا، مردم نمی فهمند، دردم را...
    افسرده های خسته و دلتنگ، می دانند
    آنها، که مثل من، تمام عمر را، یکسر
    خوردند، چوب دانش و فرهنگ، می دانند
    "کنج قفس، می‌میرم و این خلق بازرگان
    چون قصه‌ها، مرگ مرا، نیرنگ می‌دانند

  • فقط یک لحظه فهمیدم، که خیلی دوستت دارم
و بعدش، گیج این عشقم، اسیر قلب تبدارم
پی یک رد پا از عشق، د
  • فقط یک لحظه فهمیدم، که خیلی دوستت دارم
    و بعدش، گیج این عشقم، اسیر قلب تبدارم
    پی یک رد پا از عشق، دور خویش، می گردم
    نه انگار آدمم، انگار، روح سرد پرگارم
    سرودم شعرها، در هریکی، رازی بیان کردم
    مرا، رسوای مردم می کند، یک روز، اشعارم
    تو، با چشمان خود از من، گرفتی راحت من را
    و من، دنیای دردم را، به چشمانت بدهکارم
    "چه شد در من؟ نمی دانم، فقط دیدم پریشانم
    فقط یک لحظه فهمیدم، که خیلی دوستت دارم

  • چنان آشفته ام کردی، که ابراهیم بت ها را
به حدی دوستت دارم، که دنیا دوست، دنیا را
  • چنان آشفته ام کردی، که ابراهیم بت ها را
    به حدی دوستت دارم، که دنیا دوست، دنیا را"*
    نمی دانم، صحیح است این، که می گویم، ولیکن تو...
    چنانم کرده ای که کرده آن یوسف، زلیخا را
    تو را، بر کوه قلب خود، کشیدم با سر ناخن
    که فرهادم وَ شیرینی و می بیند جهان، ما را
    همه افسانه های این جهان را، زیر و رو کرده
    معمای نگاه تو، خودت، حل کن معما را
    چه داری در نگاه خود، که من را زیر و رو کردی
    به آتش می کشی با هر، نگاهت جان شیدا را
    منی، که چون بتی سنگی، غرورم شد مثَل، حالا..
    چنان آشفته ام کردی، که ابراهیم بت ها را

    ادامه... دوستان
    • حمید قنبرپور
    • عبدالله عبداللهی
    • مهناز کدیور
    • فرشید عضدی
    • ♥نسلی ساختۀ هم میهن♥
    • m@hna ..
    • ♥ shida ♥
    • سامان دلدار
    • سیدرضا ابراهیمی
    • رضا زینالی نسب
    • mahan mahani
    • حمید اشکانی
    • امیرحسین بیات
    • *ارتا* '___'
    • در عرصه ی سیمرغ
    • فریبا F
    343 هواداران
    بازدیدکنندگان