Pania .

(pania.jam )
  • گاهی باید آدم دلش کمی خنثی بودن بخواهد!
کمی سرد شدن!
یا اصلا به یکباره محو شدن را !
مثلا برای مدت
  • گاهی باید آدم دلش کمی خنثی بودن بخواهد!
    کمی سرد شدن!
    یا اصلا به یکباره محو شدن را !
    مثلا برای مدتی روی بودن تمام آدمهای در رفت و آمد زندگی اش خط بکشد! بعد بنشیند با خودش خلوت کند. ببیند چند نفر دقیقا وقتی پیدایشان می شود که کارشان لنگ اوست و چند نفر همیشه در کنارش هستند!
    یکدفعه دور تمام آدمهایی که همیشه هوایش دارند را خط قرمز بکشد!
    یک وقتهایی باید به یکباره قید تمام آدمهای خوب زندگی اش را بزند تا اگر روزی به هردلیلی دست تقدیر آنها را از او گرفت،خاطرات زیادی وجود نداشته باشد که چشمش را خیس کند یا بغضش را منفجر!
    گاهی هم نیاز است بنشیند و با تنهایی هایش خاطره سازی کند که اگر یک روزی،دیگر خبری از آدمهایی که حکم مگس دور شیرینی را برایش دارند،نشد،دلش نلرزد که دیگر تنهاترین آدم روی زمین شد!
    که حالش بد نشود! که حداقل خیالش راحت باشد تکلیفش با خودش مشخص است و میداند از اول تنها بوده!
    یک موقع هایی باید تنها بود!
    تنهای تنها...

  • ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند:
ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند
ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ
  • ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند:
    ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند
    ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند.
    ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ.
    ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز،
    ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد.
    ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این
    که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛
    اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف
    ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!
    ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود
    .. نه گلوله ای شلیک می شود، و نه حتی نیزه ای پرتاب!
    اما گرگ با همه غرورش سرنگون میشود’!
    شکست ها و نگرانی هایت را رها کن،
    خاطراتت را،
    نمیگویم دور بریز،اما قاب نکن به دیوار دلت…
    در جاده ی زندگی، نگاهت که به عقب باشد،
    زمین میخوری…
    زخم بر میداری…
    و درد میکشی…
    نه از بی مهری کسی دلگیر شو … نه به محبت کسی بیش از حد دلگرم…
    به خاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش، تو چه میدانی؟
    شاید … روزی … ساعتی … آرزوی نداشتنش را میکردی…
    تنها اعتماد کن و خود را به او بسپار …
    هیچ کس آنقدر قوی نیست که ساعت ها بر عکس نفس بکشد …
    در آینده لبخند بزن…
    این همان جایی است که باید باشی!
    هیج کس تو نخواهد شد
    آرامش سهم توست …

    • حمید دیره : خواهش میکنم .پرفروغ باشید

      1 هفته و 2 روز قبل

    • Pania . : ممنونم از شما

      1 هفته و 2 روز قبل

    • حمید دیره : سلام ودرود (gol) (gol) (gol) بسیار مهمووتامل برانگیز

      1 هفته و 2 روز قبل

    به گمانم سال‌های زیادی از ورود پیتزا به ایران می‌گذرد! ولی من حدود بیست ‌و شش هفت سال قبل با ایشان آشنا شدم! پدرم زیاد اهل این قرتی بازی‌ها نبود و چلوکباب کوبیده را ترجیح می‌داد! به من هم گفته بود هر نمره‌ی بیستی که بگیری برایت یک پرس سیرابی می‌خرم! بعد که انگیزه پیدا کردم و چندتایی ۲۰ پشت هم گرفتم، دید به‌صرفه نیست! دبّه کرد و زد زیرش!
    بار نخست که پیتزا خوردم، کلاس پنجم ابتدایی بودم. یکی از همکلاسی ها _که پدرش بقالی داشت و خیلی تأکید می‌کرد که نگوییم بقالی و بگوییم سوپرمارکت! _ به من گفت غذای جدیدی به اسم پیتزا آمده که بسیار خوشمزه و باکلاس است!
    من تا آن‌وقت غذایی نخورده بودم که از الویه باکلاس تر باشد! سریعاً پذیرفتم! مقداری از عیدی‌ها را برداشتیم، رخت عیدمان را پوشیدیم و راهی شدیم!
    حوالی پارک فدک تهران، مغازه‌ی شیک و مدرنی _ با قیاس‌های آن‌وقت - باز شده بود که سر درش نوشته بود: پیتزا تنوری! با استرس نشستیم و دوتا پیتزا پپرونی سفارش دادیم! چون اسمش سخت‌تر بود و باکلاس تر!
    پیتزاها را که آوردند قفل کردیم! نه نان داشت نه برنج! خیلی مؤدب به صاحب مغازه گفتم: نونش رو فکر کنم یادتون رفته بیارید!
    طرف هم نامردی نکرد و گفت: آخ! آره! یادم رفت! بعد دو تا نان باگت گدا خفه کن گذاشت روی میز!
    تکه‌های پیتزا را می‌گذاشتیم لای نان و مثل اسب می‌خوردیم! جالب اینجاست که نان کم آوردیم ومن خیلی باشخصیت رفتم پیش صاحب مغازه و گفتم: دو تا نون دیگه لطفاً!
    و مردم همین‌طور بهت‌زده نگاه مان می‌کردند و خدا شاهد است که بادی به غبغب انداخته بودیم و فکر می‌کردیم، به خاطر رخت‌های عید و خوش‌تیپی زیادمان است که نگاه مان می‌کنند!
    در آخر هم آن‌قدر از نتیجه‌ی کار راضی بودم که پیش از رفتن، یک پیتزای دیگر
    [ادامه...]

    • حمید دیره : لطف دارید golgolgol

      6 روز پیش و 11 ساعت قبل

    • Pania . : خواهش مي كنم

      1 هفته

    • حمید دیره : سپاس ازحضور گرمتان (gol)

      1 هفته

    Pania .

    2 هفته پیش و 2 روز قبل
  • تلفن كه زنگ مي زند...يعني از ياد نرفته اي...حتي اگر به اشتباه شماره ات را گرفته باشند...ببين دوست من
  • تلفن كه زنگ مي زند...يعني از ياد نرفته اي...حتي اگر به اشتباه شماره ات را گرفته باشند...ببين دوست من در دنيا خيلي ادم ها هستند كه شماره شان به اشتباه هم گرفته نمي شود.

    • sahel . : سپاس بی پایان ...خوش اومدید به گروه

      2 هفته پیش, 1 روز

    • Pania . : ممنون از شما...باشه:)

      2 هفته پیش, 1 روز

    • Pania . : خواهش می کنم:)

      2 هفته پیش, 1 روز

    Pania .

    2 هفته پیش و 4 روز قبل
  • هرگز عاشق نشو ! 
عشق مانند زندان است، 
اگر عاشق شوى ديگر بر زندگى ات كنترل ندارى؛ نه تنها بر زندگى
  • هرگز عاشق نشو !
    عشق مانند زندان است،
    اگر عاشق شوى ديگر بر زندگى ات كنترل ندارى؛ نه تنها بر زندگى بلكه بر قلب و فكرت هم كنترل نخواهى داشت،
    زندگى ات تحت تاثير قرار ميگيرد،
    هر كارى ميكنى تا معشوقت را نگه دارى، حتى ممكن است كارهاى خطرناكى هم بكنى ..
    عشق؛ حسِ غيرقابل پيش بينى و خطرناكى ست،
    حاضرى هر چيزى را از صحنه ى روزگار دور بيندازى تا به آنچه ميخواهى برسى ..
    عشق؛ قاتلى ست كه از خود ردپايى بجا نميگذارد ...
    #پائولو كوئليو

    • .✿ .✿.✿. : سلام.. وقتتون بخیر... خوشحال میشم افتخار بدید عضو گروه حس عاشقی بشید (gol) (gol)

      2 هفته پیش و 2 روز قبل

    • ♥ l@he£ ♥ : سر بزن لدفا :) لایک پستم یادت نرع (biggrin) مرسیع گلابی (gol) :)

      2 هفته پیش و 3 روز قبل

    Pania .

    2 هفته پیش و 6 روز قبل
  • قاضی: اسم؟
برشت: شما خودتون می دونین

قاضی: می‌دونیم اما شما خودت باید بگی.
برشت: خب. من رو به خ
  • قاضی: اسم؟
    برشت: شما خودتون می دونین

    قاضی: می‌دونیم اما شما خودت باید بگی.
    برشت: خب. من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه می‌کنین.
    دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟

    قاضی: با این حال باید اسمتون رو بگین. اسم؟
    برشت: من که گفتم. برشت هستم.

    قاضی: ازدواج کرده اید؟
    برشت : بله

    قاضی: با چه کسی؟
    برشت: با یک زن.(خنده حضار در دادگاه)

    قاضی: شما دادگاه رو مسخره می‌کنید؟
    برشت: نه این طور نیست.

    قاضی: پس چرا می‌گویید با یک زن ازدواج کرده‌اید؟
    برشت: چون واقعا با یک زن ازدواج کرده‌ام!

    قاضی: کسی را دیده‌اید با یک مرد ازدواج کند؟
    برشت: بله!

    قاضی: چه کسی؟
    برشت: همسر من. او با یک مرد ازدواج کرده است

    " قطعه ای از متن محاکمه برتولت برشت "

  • #شهريار
  • #شهريار

    • Pania . : سلام....باشه

      3 هفته پیش

    • Elnaz taremi : سلام خوبی دوست گلم میشه افتخار بدین عضوگروه اولم سکوت تلخ بشی ممنونم اونم به خاطر من اگه میشه...راسی محبوب هم شدین دوست گلم (gol) (gol) عاجی گلمم زود بدو بیا ک منتظرتم

      3 هفته پیش

    • sahel . : ان شاالله

      3 هفته پیش

    ادامه... دوستان
    •  ӇƛƊƖ
    • روزبه آرام
    • امیر ...
    • Yassin Aghaye khas
    • امیر صادقی
    • فرامرز صادقی
    • reza shahkarami
    • ♥♥♥پویا♥♥♥ .....
    • tanhaye tanha
    • احمد دي جي
    • ri8ght ....
    • سپیده شهرزاد
    • آقا معین
    • منصور حبیبی
    • غم  چشمانش *
    • Bob King
    209 هواداران
    بازدیدکنندگان