مصطفي(آذري) R

(fhto )

مصطفي(آذري) R

6 ماه پیش, 1 هفته

روزهای سختی است وقتی که هوا سرد و سرد تر می شود و سرما مغز استخان را به فریاد در می آورد راهی وجود ندارد تا ناگفته های خویش را به گوش مهربانی برسانم ! یا شاید مهربانی نمانده که مرا به مهر خویش دعوت کند و گاه گاهی چون ابری سیاه و خشن هوس باریدن کنم و سبک و سفید شوم و به همراه نسیمی خوش به جایی امن بروم !!
باز نمیدانم چه شده از و این بغض لعنتی از این خسته جان چه می خواهد که همچون کسی که ارث پدر کسی را خورده باشد گلوی پر درد مرا دو دستی می فشارد ، شاید هوس انتقام به سرش زده که اینجوری مثل عقده ایها داره با من رفتار میکنه .
عجب روزگاری شده به هرکسی که خوبی میکنی با بدی زیاد جوابتو میده تا حالت بیاد سر جاش تا از این کارها به سرت نزنه و هوس نکنی که به کسی کمک کنی روزگار غریبی شده همه خسته ، عصبانی ، ناراحت ، و غیر قابل کنترل ، توی این بازار درب و داغون اصلا کسی حال کسی رو نمی پرسه هیچکی هم سراغ کسی رو نمیگره . نمیدونم به کجا داریم میرم و چه کار داریم می کنیم چه به روز ما میاد فقط و فقط خدا میدونه شاید خدا هم خوابه یا حوصلش از دست این آدمهای دو رو و نامرد خسته شده