یوسف زاهدی

(orochimaro )

.......... داستان شیخ و درویش ..........

شنيدم که درويش وارسته اي / به همراه شيخي مقدس مآب
سفر مي نمودند با همدگر / رسيدند زجايي به رودي پرآب
جوان دختري ايلياتي تبار / در آن جا در آن نقطه ي سوت و کور
براي رسيدن به آن سوي آب / به دنبال راهي براي عبور
به محضي که ديد آن دو را دخترک / از آن ها تقاضاي امداد کرد
به او گفت درويش: بر روي چَِشم / ولي شيخ در غبغبش باد کرد
سپس گفت: اي کولي نازنين / به حق رموز الف لام ميم
که طبق اصول و فروع شريع / تو با بنده ، من با تو نامحرميم
تماس من و توست شرعأ حرام / دچار عذاب جهنم شوي
کمک کردن توست نامحتمل / مگر اينکه با بنده محرم شوي
فقيه دغل همچنان در سخن / که درويش با زيرکي و شتاب
سوي دخترک رفت و ياهو کنان / به دوشش گرفت و گذر کرد از آب
پس از آن دوباره سفر در سفر / ولي شيخ ِ مجذوب در ذات حق
کسل گشت و افتاد از خورد و خواب / فرو رفته در خود،فسرده،دمق
دو هفته پس از آن شبي حين خواب / به درويش رو کرد شيخ فقيه
که:من در تعجب از اعمال تو / بگو اي لعينِ خبيثِ سفيه
نداني حرام است آن کار تو؟ / چگونه؟ به چه جرأتي اي دَغَل
به نامحرمي دست يازيده اي ؟ / گرفتيش او را ميان بغل؟
به اون داد پاسخ:من آن دخترک / رها کردم آن جا در آن سوي آب
ولي تو گرفتار اويي هنوز ؟ / رهايش کن اي شيخ و راحت بخواب
چنين گفت یوسف داناي راز / که با اين فقيهان بسوز و بساز

.......... ❇گل یخ✨ ..........