~*~ ℳiŋa ~*~

(mina200079 )
  • به قلم یک طلبه
آفتاب تا نزدیک خط افق پایین آمده بود، پارچه ی مشکی نخ نما شده ی عمو ساعت سازِ محله،
  • به قلم یک طلبه
    آفتاب تا نزدیک خط افق پایین آمده بود، پارچه ی مشکی نخ نما شده ی عمو ساعت سازِ محله، کنارِ مغازه اش، از دور نمایان بود، قفل بزرگی بر روی درب مغازه اش انداخته بود، گویی که ساعت هایش را بر روی حالِ دلش تنظیم کرده بود ورفته بود، صورتم را هاله ای از غم پوشاند، امروز شهادت رئیس مذهب تشیع، امام جعفرصادق علیه السلام است، به پارچه ی سیاهی که عمو ساعت ساز با چند مسمار بروی دیوار مغازه اش نصب کرده بود خیره شدم، دقیق تر که می شدم می توانستم در لابه لای تار وپودش ردی از غربت بقیع بگیرم….
    با نسیمی که پارچه را تکان می داد به خود آمدم، قطره اشکی که تا روی گونه ام پایین آمده است با انگشتانم پاک می کنم، نفس م به شماره افتاده است، کلید را درقفل در می چرخانم، دلم برای کف دست هایی پر از آب وضو تنگ شده بود، قدم به اتاق می گذارم، پیراهن مشکی ام را می پوشم، رطوبت آب وضو هنوز به صورتم مانده، کتاب دعا را از روی طاقچه برمی دارم وروی کاناپه ی قرمز رنگِ جلویِ تلویزیون می نشینم….دراین مناجات عارفانه، لبهایم تکانِ ریزی می خورد ومردمک چشم هایم دائم در چپ وراست درحال نوسان است…بغض خیس خورده ام از دلتنگی ترک برداشته و با صدای اذان از ماذنه های مسجد می شکند…
    وحالا دلم، بقیعی می خواست پراز ضریح در پارچه های مشکی عمو ساعت ساز… [لینک]