حسین صداقت

(naghsh )

طے شد این عمر، تو دانے به چه سانــ؟
پوچ و بس تند چنان باد دمانــ
همه تقصیر من است این و خودم مے­دانمــ
که نکردم فکرے
که تامّل ننمودم روزے، ساعتے یا آنے
که چه سان مےگذرد عمر گرانــ ...
کودکے رفت به بازے، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیاتــ
همه گفتند: کنون تا بچه استــ!
بگذارید بخندد شادانــ
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیستــ
بایدش نالیدنــ
من نپرسیدم هیچــ!
که پس از این ز چه رو ...
نتوان خندیدنــ؟
نتوان فارغ و وارسته زغمــ،
همه شادے دیدنــ!
همچو مرغے آزاد، هر زمان بال گشادنــ
سر هر بام که شد خوابیدنــ
من نپرسیدم هیچــ!
که پس از این ز چه رو ...
بایدم نالیدنــ؟
هیچ کس نیز نگفت، زندگے چیست؟ چرا مے آییمــ؟
بعد از این چند صباح، به چه سان باید رفتــ؟
به کجا باید رفتــ؟
با کدامین توشه به سفر باید رفتــ؟
من نپرسیدم هیچــ!
هیچکس نیز به من هیچ نگفتــ! .....
.... نوجوانے سپرےگشت به بازی، به فراغت،به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیاتــ ...
بعد از آن باز نفهمیدم منــ...
که چه سان عمر گذشتــ؟
لیک گفتند همهــ،
که جوانست هنوز،
بگذارید جوانے بکند
بهره از عمر برد
کامروایے بکند ...
بگذارید که خوش باشد و مستــ،
بعد از این باز ورا عمرے هستــ
یک نفر بانگ بر آورد که او
از هم اکنون باید، فکر آینده کند ...
دیگرے آوا داد: که چو فردا بشود، فکر فردا بکند.
سومے گفت: همانگونه که دیروزش رفتــ،
بگذرد امروزشــ،
همچنین فردایشــ،
با همه این احوالــ
من نپرسیدم هیچ که چه سان دے بگذشتــ؟
آن همه قدرت و نیروے عظیمــ
به چه ره مصرف گشتــ؟
نه تفکّر، نه تعمّق و نه اندیشه دمے
عمر بگذشت به بی حاصلے و مسخرگے
چه توانے که زکف دادم مفتــ
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفتــ
قدرت عهد شبابــ
مے توانست مرا تا به خدا پیش بَرَد
لیک بیهوده تلف گشت جوانے
هــیــهــاتــــــ!
آن کسانے که نمے دانستند
زندگے یعنے چه رهنمایم بودند
عمرشان طے مے گشتــ
بیخود و بیهودهــ
ومرا مے گفتند
که چو آن ها باشمــ
که چو آنها دایمــ
فکر خوردن باشمــ
فکر گشتن باشمــ
فکر تأمین معاشــ
فکر ثروت باشمــ
فکر یک زندگے بے جنجالــ
فکر همسر باشمــ
کس مرا هیچ نگفتــ
زندگے ثروت نیستــ
زندگے داشتن همسر نیستــ
زندگانی کردن فکر خود بودنــ
و غافل ز جهان بودن نیستــ
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفتــ
ای صد افسوس که چون عمر گذشتــ
معنیش می فهممــ.
حال مے پندارمــ
هدف از زیستن این است رفیقــ:
من شدم خلق که با عزمے جزمــ
پاے از بند هواها گُسَلَمــ
گام در راه حقایق بنهمــ
با دلے آسودهــ
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخلــ،
مملو از عشق و جوانمردے و زهد
در ره کشف حقایق کوشمــ،
شربت جرأت و امّید و شهامت نوشمــ،
زره جنگ براے بد و نا حق پوشمــ
ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویمــ
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزمــ
شمع راه دگران گردم و با شعله ے خویشــ،
ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزمــ.
من شدم خلق که مثمر باشمــ،
نه چنین زائد و بے جوش و خروشــ،
عمر بر باد و به حسرت خاموشــ
اے صد افسوس که چون عمر گذشتــ
معنیش مے فهممــــ ...