شاعر بهاری

(purelove1989 )

شاعر بهاری

1 هفته و 6 روز قبل

همیشه چشمانت

دو چشمه ‌اند در خواب‌ هایم

و همین است که

صبح که شعرم بیدار می‌ شود

می ‌بینم بسترم

سرشار از گل عشق توست

و نم ‌نم گیاه و سبزینه ...

عشق تو آفتاب است

آنگاه که درونم طلوع می ‌کنی

و می ‌بینمت

آن هنگام هم که می ‌روی

نمی‌بینمت

سایه‌ی تنم می ‌شوی و ابر خیالم

پا به پایم راه می‌ افتی

و همراهم می ‌شوی ...

شاعر بهاری

1 هفته و 6 روز قبل

پیراهنت با آغوش باز می‌خندد

بوی تنت سر به سرم می‌گذارد

اما از عکس ها نمی‌زنی بیرون.



تو نرفته‌ای

در خانه تکثیر شده‌ای

پیراهنت روی تخت

پیش‌بندت در آشپزخانه

صدایت در شیار گوش‌هام

راه می‌روند و بوی تو می‌آید.



تو نرفته‌ای

تکثیر شده‌ای

مثل من

که هرجا خاطره داریم ریشه دوانده ام



تو نرفته‌ای

مرگ امتحان نبودنت را از من می‌گیرد

تکثیر شده‌ای در زندگی‌ام

و من در تو مرده‌ام...

شاعر بهاری

1 هفته و 6 روز قبل

تو معشوق باش

همین‌گونه ستبر

همین‌گونه سپید

همین‌گونه که چشمهات تپه دارد و دشت

و دستهات که دور

دور دست های تمناست

همین‌گونه که از میان لب‌های ترد تو

حروف اسم من جاری

و جهانم مشوش می شود

و پیشانی تو عرصه کودکی کردن است و

زمین بازی خیال

و پیشانی تو قطعا بوی به می دهد

یا بوی نم دیوار حیاط

تا عطر حیات بپیچد در مشام کلمه ها

کلمه های پرنده

کلمه هایی که تایپ نمی شوند و

به زبان من نمی نشینند

تو معشوق باش

همین‌گونه که هستی

من با تو نیستم و هستم

همین‌گونه سرد و بی قرار

مثل ماه بالای آلاچیق

که بر تو می تابد و از تو بر نمی تابد.

شاعر بهاری

1 هفته و 6 روز قبل

روزی اگر ببینم آمده ای
بسان کبوتری خسته از دیاران دورست، یار!
با زیبایی بی پایانی در چشمهایت
و بهاری در گیسوانت...


روزی اگر ببینم آمده ای
با نسیمی خنک در لبخنده ات
و دست هایی زیبا، به اندازه گذشته ها زیبا
شکوفه می دهند تمام درهایی که کوفته ای ...


روزی اگر ببینم آمده ای
با حسرت بی حسابت در درونم
به ناگهانی که خویش را گم کرده ام
به ناگهانی که چاره ای ندارم
تمام ستارگان آسمان در دلم سرازیر می شوند...


روزی اگر ببینم آمده ای
نه بر رخساره ات سایه ای نشسته
نه بر زبانت گلایه ای
غبار کفش‌هایت را به دیده می کشم
و دنیا از آن من می شود.

آنقدر جای خالی‌ات اینجاست،

که کنارم دراز می کشد،

برایم قصه می گوید،

سر بر شانه ام می گذارد

و گاه باهم گریه می کنیم...

آن قدر به نبودنت عادت کرده ام

که اگر یک روز بیایی،

دلم برای جای خالی ات تنگ می شود...!

لب‌هایت را

بیشتر از تمامی کتاب هایم دوست می دارم

چرا که با لبان تو

بیش از آنکه باید بدانم، می دانم.

لب‌هایت را

بیشتر از تمامی گل ها دوست می دارم

چرا که لب‌هایت لطیف تر و شکننده تر از تمامی آنهاست.

لب‌هایت را بیش از تمامی کلمات دوست می دارم

چرا که با لب‌های تو

دیگر نیازی به کلمه ها نخواهم داشت.

ادامه... دوستان
  • نازنین72 ....
  • negar M
  • Zahra Wolf
  • دلينا آقاميري
  • RoJa .
  • مريم احمدي
  • زهرا رفیعی
  • هلیا قریشی
  • دختری از جنس شیشه
  • fati mo
  • یاسمین ..
  • Nazanin Zahra
  • Bad girl
  • نازنین اعتمادی
  • الناز منصوری
  • میلیسا جان
386 هواداران
بازدیدکنندگان