مریم گُل

(rimato )

بـه چشم‌هایم زل زد و گفت:

باهم درستش می‌کنیم

چـه لذتی داشت این باهم، حتی اگر باهم

هیچ چیزی هم درست نمی‌شد

حتی اگر تمام سرمایه‌ام بر باد می‌رفت

حسی کـه بـه واژه‌ي باهم داشتم را

با هیچ چیزی دراین دنیا، معاوضه نمیکردم

تنها کسیکه وحشت تنهایی را درک کرده باشد

میتواند حس مرا در آن لحظات درک کند

من نه آن قدر‌ دلبرم، کـه دل تمام شهر از صدایم بلرزد

نه آن قدر موقر کـه یادم نرود دختر ‌نباید بلند بلند بخندد

نه آن قدر‌ فیلسوف کـه راجع بـه کتاب هاي خوانده و نخوانده ام داد سخن‌ بدهم

نه آن قدر بزرگ کـه بتوانم بـه جای شکلات؛ وقتی بـه کافه می‌رویم خانمانه قهوه سفارش بدهم

نه آن قدر سیاستمدار که لبخندها و اشک‌هایم بـه جا و بـه موقع سرو کله شان پیدا بشود

مـن؛
بغض می‌کنم گریه می‌کنم، شیطنت می‌کنم، بلند بلند می‌خندم و لبۀ جدول راه می‌روم

و توی کافه شکلات می‌خورم و زندگی را ساده می‌گیرم

و خوب می‌دانم

دخترهایی شبیه مـن خاطره نخواهند شد...

ادامه... دوستان
  • مرد تنها
265 هواداران
بازدیدکنندگان