roham A

(rohammahin )

استادی با شاگردش از باغى ميگذشت
چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که در اين باغ کار ميکند
بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم؛
بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين!
مقدارى پول درون آن قرار بده
شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند.
کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد
و همينکه پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد و بعد از وارسى ، پول ها را ديد
با گريه فرياد زد : خدايا شکرت
خدايی که هيچ وقت بندگانت را فراموش نميکنى .
ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويی به نزد آنها باز گردم و همينطور اشک ميريخت.
استاد به شاگردش گفت:
"هميشه سعى کن براى خوشحالى ات ببخشى نه بستانی"

  • عشق انسان را داغ میکند و دوست داشتن انسان را پخته میکند.... 
هرداغی روزی سرد میشود ولی هیچ پخته ای
  • عشق انسان را داغ میکند و دوست داشتن انسان را پخته میکند....
    هرداغی روزی سرد میشود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمیشود...

    • ..FaDiA .. : سلام...گروهع اولع پروفم؛محبوب و عضو شوع لدفن؛]..

      7 ماه پیش و 3 هفته قبل

    گروهی در حال عبور از غار تاریکی بودند که سنگهایی را زیر پایشان احساس کردند.

    بزرگشان گفت: اینها سنگ حسرتند. هرکس بردارد حسرت می خورد، هر کس هم برندارد باز هم حسرت می خورد. برخی گفتند پس چرا بارمان را سنگین کنیم؟ برخی هم گفتند ضرر که ندارد مقداری را برای سوغاتی بر می داریم. وقتی از غار بیرون آمدند فهمیدند که غار پر بوده از سنگهای قیمتی. آنهایی که برنداشته بودند حسرت خوردند و بقیه هم حسرت خوردند که چرا کم برداشتند. زندگی هم بدین شکل است، اگر از لحظات استفاده نکینم حسرت می خوریم و اگر استفاده کنیم باز هم حسرت میخوریم که چرا کم. پس تلاشمان را بکنیم که هرچه بیشتر از این لحظات استفاده کنیم

    roham A

    7 ماه پیش و 3 هفته قبل
  • دیوانه ای در شهر بود...
میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده است!
روزی دیوانه از کنار جمعی میگذشت 
بزرگ
  • دیوانه ای در شهر بود...
    میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده است!
    روزی دیوانه از کنار جمعی میگذشت
    بزرگان جمع به تمسخر به دیوانه گفت: هوی دیوانه !!
    میتوانی برای ما شعری بخوانی که ﺩﻩ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ " ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﻫﺮﮐﺪﻭﻡ ﻣﻌﺎﻧﯽ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟
    دیوانه گفت:
    بله میتوانم!!!

    ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩﻝ ﺍﺯ ﮐﻔﻢ ﺩﺯﺩﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ...
    ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ , ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ...
    ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮ ﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟
    ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻝ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ...

  • یکی از زیباترین شعر های فریدون مشیری

دل که تنگ است کجا باید رفت ؟
به در و دشت و دمن ؟ 
یا به با
  • یکی از زیباترین شعر های فریدون مشیری

    دل که تنگ است کجا باید رفت ؟
    به در و دشت و دمن ؟
    یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟
    یا به یک خلوت و تنهایی امن
    دل که تنگ است کجا باید رفت ؟

    پیرفرزانه من بانگ برآورد

    که این حرف نکوست ،
    دل که تنگ است برو خانه دوست . . .
    شانه اش جایگه گریه تو
    سخنش راه گشا
    بوسه اش مرهم زخم دل توست
    عشق او چاره دلتنگی توست . .
    دل که تنگ است برو خانه دوست . .
    خانه اش خانه توست . . .
    باز گفتم :
    خانه دوست کجاست ؟
    گفت پیدایش کن
    بروآنجاکه پر از مهر و صفاست
    گفتمش در پاسخ :
    دوستانی دارم
    بهتر از برگ درخت
    که دعایم گویند و دعاشان گویم ،
    یادشان در دل من ،
    قلبشان منزل من . . . !
    صافی آب مرا یاد تو انداخت ، رفیق !
    تو دلت سبز ،
    لبت سرخ ،
    چراغت روشن !
    چرخ روزیت همیشه چرخان !
    نفست داغ ،
    تنت گرم ،
    دعایت با من !
    روزهایت پی هم خوش باشد.

    ادامه... دوستان
    150 هواداران
    بازدیدکنندگان