روزبه جاوید

(rozbeh92 )
  • یادت هست...وقتی گفتی می روی...
و هنگام رفتن...برایم دست تکان میدادی...
من فقط گامهایت را میشمردم..
  • یادت هست...وقتی گفتی می روی...
    و هنگام رفتن...برایم دست تکان میدادی...
    من فقط گامهایت را میشمردم...
    و ته دلم میگفتم...حال باز میگردد...
    لبخند من مملو بود از تب ...
    خنده ام سرشار بود از گریه...
    اما تو ...بی آنکه حواست باشد...
    دور و دورتر می شدی...و من صدای نفسهایت را...
    که مالامال از ذوق بود می شنیدم...
    تو می رفتی...و التماس نگاهم را نمی دیدی...
    من مانده در حسرت...که شاید بازگردی...
    و اشکهایم را نوازش کنی...اما حیف...
    تو انگار مست رفتن بودی...برو...برو جانم...
    که جان از تنم می رود...برو...

  • وقتی خاطره هایت را میخوانم ...و ورق میزنم...
از پشت پنجره خیالم...نگاهت را می بینم...
که چگونه برا
  • وقتی خاطره هایت را میخوانم ...و ورق میزنم...
    از پشت پنجره خیالم...نگاهت را می بینم...
    که چگونه برایم دست تکان میدهد...
    و مادام برایم بوسه میفرستد...
    چقدر خیال خاطره هایت رنگیست...
    و چقدر عاشقانه برایم میخوانی...
    ای کاش خودت هم...مثل خاطره هایت عاشقم بودی...

    روزبه جاوید

    4 روز پیش و 7 ساعت قبل [رقص شقایق]
  • انگار نگاهت را از قبل دیده ام...
چقدر آشناست رنگ چشمانت...
نکند روزی در خیال من سفر کرده ای و نمید
  • انگار نگاهت را از قبل دیده ام...
    چقدر آشناست رنگ چشمانت...
    نکند روزی در خیال من سفر کرده ای و نمیدانم...
    نکند از قبل دوستت داشته ام و یادم نیست...
    شاید مال من بوده...و یا شاید مال من خواهی شد...
    و یا اینکه خیالی گذرا بیش نیستی در چشمانم...
    اما هر چه هستی...چقدر شبیه شقایق منی...

  • جونم...عزیزم...
ملیکا...
دوستت دارم...
آن نگاه کودکانه ات را...وآن لطافت چشمانت را...
تولدت مبار
  • جونم...عزیزم...
    ملیکا...
    دوستت دارم...
    آن نگاه کودکانه ات را...وآن لطافت چشمانت را...
    تولدت مبارک زندگی من...نفس این تن خسته...
    از دور روی ماهت را میبوسم...کاش بودم در کنارت...
    ای شمیم زیبای...و ای پری مهربانی...
    دوستت دارم نفسم

  • گاهی وقتا...فراموشت میکنم...
فراموش میکنم که هستی...
در همین حوالی...درکنار دلواپسیهای شبانه ام...
  • گاهی وقتا...فراموشت میکنم...
    فراموش میکنم که هستی...
    در همین حوالی...درکنار دلواپسیهای شبانه ام...
    یادم می رود ...می رود به دور دورها...
    آنجایی که ...تورا درکنار شقایقها دیدم...
    برایشان غزل میخواندی...و گاه گاهی هم نوازششان میکردی...
    راستی به دل نگیری...وقتی تو را نمی بینم...
    از یادم می روی...
    تا جایی که حتی فراموش میکنم نامت چیست...
    و رنگ چشمانت حناییست...

    • فریبا F : (gol) (ghalb) (ghalb) (ghalb) (gol)

      1 هفته

  • گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...
برای بازیگوشیهای بچه گانه...
سربه دامان مادر گذاشتن و خوابیدن...
  • گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...
    برای بازیگوشیهای بچه گانه...
    سربه دامان مادر گذاشتن و خوابیدن...
    برشانه پدر پشتک وارو زدن...
    وگاهی هم بیاد عکسهای کودکی...
    سربه زانو گرفتن...و در هیاهوی شهر شلوغ بغض کردن...
    ای کاش باز میگشتم...به آن زمان...
    وقتی برای درآغوش کشیدن من...جنگ و دعوا بود...
    یادت بخیر کودکی...

    ادامه... دوستان
    • ح ب
    • محمد شمس
    • rima kala
    • طراحان چاپ نگار
    • مرتضی گلستانی
    • کتاب صوتی
    • جهان رضایی
    • 118FILE .COM
    • ali hashemzadeh
    • فرزند زمین
    • درآمد دلاری بیت کوین
    • زوج بازار
    • عبدالله عبداللهی
    • Amirali tkd
    • sara zarei
    • محمود کشاورزی
    1533 هواداران
    بازدیدکنندگان